راسخون

غزلیات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی ندارم که روی از تو بتابم

زانکه چو روی تو در زمانه نیابم

چون همه عالم خیال روی تو دارد

روی ز رویت بگو چگونه بتابم

حیله‌گری چون کنم به عقل چو گم کرد

عشق سر رشتهٔ خطا و صوابم

نی ز تو بتوان برید تا بشکیبم

نی به تو بتوان رسید تا بشتابم

من چو شب از محنت تو هیچ نخسبم

شاید کاندر خیال وصل بخوابم

راحتم از روزگار خویش همین است

این که تو دانی که بی‌تو در چه عذابم

گفتی خواهم که نام من نبری هیچ

زانکه از این بیش نیست برگ جوابم

عربده بر مست هیچ خرده نگیرند

با من از اینها مکن که مست و خرابم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم

وز تو به جز غم تو نصیبی دگر ندارم

هستم به خاک‌پای و به جان و سرت به حالی

کامروز در غم تو سر پای و سر ندارم

منمای درد هجر از این بیشتر که دانی

از حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم

دردا که بر امید وصال تو در فراقت

از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم

ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشسته

هان تا ز روی راز نهان پرده برندارم

اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غم

کاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم

دارم ز غم هزار جگر خون و انوری را

شب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل بدادیم و جان نمی‌خواهیم

خلوتی جز نهان نمی‌خواهیم

از نهانی که هست خلوت ما

پای دل در میان نمی‌خواهیم

خدمت تو مرا ز جان بیش است

شاید ار زان‌که جان نمی‌خواهیم

هستی جان و دل خصومت ماست

هستی هر دوان نمی‌خواهیم

با تو بوی وجود جان نه خوشست

لقمه بر استخوان نمی‌خواهیم

من و معشوقه و بر این مفزای

زحمت دیگران نمی‌خواهیم

گر بود شیشه‌ای نباشد بد

مطربی قلتبان نمی‌خواهیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز دو از عشق پشیمان شوم

توبه کنم باز و به سامان شوم

باز به یک وسوسهٔ دیو عشق

بار دگر با سر دیوان شوم

بس که ز عشق تو اگر من منم

گبر شوم باز و مسلمان شوم

بلعجبی جان من از سر بنه

کانچه کنی من به سر آن شوم

دوست تویی کاج بدانستمی

کز تو به پیش که به افغان شوم

من تو نگشتم که به هر خرده‌ای

گه به فلان گاه به بهمان شوم

از بن دندان بکشم جور تو

بو که ترا بر سر دندان شوم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم

بر رخ ز غم عشق تو خونابه گشادیم

در کار تو جان را به جفا نیست گرفتیم

در راه تو رخ را به وفاراست نهادیم

در آرزوی روی تو از دست برفتیم

واندر طلب وصل تو از پای فتادیم

چون فتنهٔ دیدار تو گشتیم به ناکام

در بندگی روی تو اقرار بدادیم

تا بستهٔ بند اجل خویش نگردیم

از بند غم عشق تو آزاد مبادیم

نی‌نی به اجل هم نرهیم از غم عشقت

با عشق تو میریم که با عشق تو زادیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آتش ای دلبر مرا بر جان مزن

در دل مسکین من دندان مزن

شرط و پیمان کرده‌ای در دوستی

دوستی کن شرط بر پیمان مزن

هجر و وصلت درد و درمان منست

مردمی کن وصل بر هجران مزن

دیدهٔ بخت مرا گریان مکن

گردن بخت مرا خندان مزن

چشم را گو در رخم خنجر مکش

زلف را گو بر دلم چوگان مزن

پردهٔ یاقوت بر پروین مبند

خیمهٔ سنجاب بر سندان مزن

جان و دل چون هر دو همراه تواند

گر مسلمانی ره ایشان مزن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بت یغما دلم یغما مکن

شادمان جان مرا شیدا مکن

روی خوب از چشم من پیدا مدار

راز پنهان مرا پیدا مکن

ملک زیبایی مسلم شد ترا

شکر آنرا باز نازیبا مکن

در سر کبر و جفا هر ساعتی

با چو من سوداییی صفرا مکن

بدهم ار امروز جان خواهی زمن

چون با جام می فردا مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن

زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن

زانجا که روی کارست خورشید آسمان را

با روی تو چه رویست جز بندگی نمودن

بر چیست این تکبر وین را همی چه خوانند

آخر دلت نگیرد زین خویشتن ستودن

در دولت تو آخر ما را شبی بباید

زلف کژت بسودن قول خوشت شنودن

احسنت والله الحق داری رخان زیبا

کردم ترا مسلم در جمله دل ربودن

گفتی که خون و جانت ما را مباح باشد

فرمان تراست آری نتوان برین فزودن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق بر من سر نخواهد آمدن

پا از این گل برنخواهد آمدن

گرچه در هر غم دلم صورت کند

کز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن

من همی دانم که تا جان در تنست

بر دل این غم سر نخواهد آمدن

برنیاید چرخ با خوی بدش

صبر دایم برنخواهد آمدن

عمر بیرون شد به درد انتظار

وصلش از در درنخواهد آمدن

چون به حسن از ماه بیش آمد به‌جور

زاسمان کمتر نخواهد آمدن

گویمش حال من از عشقت بپرس

کز منت باور نخواهد آمدن

گویدم جانی کم انگار انوری

بی‌تو طوفان برنخواهد آمدن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر غم که ز عشق یار می‌بینم

از گردش روزگار می‌بینم

بیداد فلک از آنکه دی بودست

امروز یکی هزار می‌بینم

تا شاخ زمانه کی گلی زاید

اکنون همه زخم خار می‌بینم

دربند دمی که بی‌غمی باشم

بنگر که چه انتظار می‌بینم

در هر دل دوستی بنامیزد

صد دشمن آشکار می‌بینم

آن می‌بینم که کس نمی‌بیند

آری نه به اختیار می‌بینم

با دست زمانه در جهان حقا

گر پای کس استوار می‌بینم

گردون نه شمار با یکی دارد

نام همه در شمار می‌بینم

با دهر مساز انوری کاری

کین کار نه پایدار می‌بینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز من حجرهٔ خویش پنهان مکن

جهان بر دل من چو زندان مکن

سلامی که می‌گفته‌ای تاکنون

اگر بیشتر نیست کم زان مکن

اگر در دل تو مسلمانی است

پس آهنگ خون مسلمان مکن

سخن بازگیری ز چاکر همی

مکن جان مکن جان مکن جان مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آخر به مراد دل رسیدیم

خود را و ترا به هم بدیدیم

از زلف تو تابها گشادیم

وز لعل تو شربها چشیدیم

بی‌آنکه فراق هم‌نفس بود

با تو نفسی بیارمیدیم

بر دست تو توبها شکستیم

بر تن ز تو جامها دریدیم

ناز تو به طبع دل ببردیم

راز تو به گوش جان شنیدیم

با ما به زبان رسم و عادت

زرقی که فروختی خریدیم

سر بر خط عهد تو نهادیم

خط گرد زمانه درکشیدیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو دانی که من جز تو کس را ندانم

تویی یار پیدا و یار نهانم

مرا جای صبر است و دانم که دانی

ترا جای شکرست و دانی که دانم

برانی که خونم به خواری بریزی

برای رضای تو من بر همانم

مرا گویی که از من به جز غم نبینی

همین است اگر راست خواهی گمانم

گر از وصل تو شاد گردم و گرنه

به هرسان که باشد ز غم درنمانم

میان من و تو هم اندر هم آمد

چو درجست و جوی تو جان بر میانم

عجب نیست کز انوری بر کرانی

مرا بین که اویم و زو بر کرانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کار جهان نگر که جفای که می‌کشم

دل را به پیش عهد وفای که می‌کشم

این نعره‌های گرم ز عشق که می‌زنم

این آه‌های سرد برای که می‌کشم

بهر رضای دوست ز دشمن جفا کشند

چون دوست نیست بهر رضای که می‌کشم

دل در هوای او ز جهانی کرانه کرد

آخر نگویدم که هوای که می‌کشم

ای روزگار عافیت آخر کجا شدی

باری بیا ببین که برای که می‌کشم

شهریست انوری و شب و روز این غزل

کار جهان نگر که جفای که می‌کشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به عمری آخرم روزی وفا کن

به بوسی حاجتم روزی روا کن

جفا کن با من آری تا توانی

تو همچون روزگار آری جفا کن

به رنجم از تو رنجم را شفا باش

به دردم از تو دردم را دوا کن

چو در عشق تو سخت افتاد کارم

تونیز این راه بی‌رحمی رها کن