راسخون

غزلیات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای غم تو جسم را جانی دگر

جان نیابد چون تو جانانی دگر

ای به زلف کافر تو عقل را

هر زمانی تازه ایمانی دگر

وی ز تیره غمزهٔ تو روح را

هر دم اندر دیده پیکانی دگر

نیست بر اثبات یزدان نزد عقل

از تو بهتر هیچ برهانی دگر

گر ببیند روی خوبت اهرمن

بی‌گمان گوید که یزدانی دگر

ای فرو برده به وصلت از طمع

هر دلی بیهوده دندانی دگر

وی برآورده ز عشقت در هوس

هر کسی سر از گریبانی دگر

نیست بیمار غم عشق ترا

بهتر از درد تو درمانی دگر

دل به فرمانت به ترک جان بگفت

ای به از جان هست فرمانی دگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند

عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند

قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز

چار تکبیر دگر روز بر این پنج کند

نرگس مست تو هشیارترین مرغی را

سینه چون نار کند چهره چو نارنج کند

عقل بر سخت لبت را به سخن گفت این است

زانکه در مهد همی طفل سخن‌سنج کند

رخ و اسبی بنهد روز و رخت را آن‌کس

کز مه یک شبه هر مه رخ شطرنج کند

غم و رنج تو اگر نام و نشانم ببرد

بی‌غم و رنج مبادم اگرم رنج کند

دامن چون تو پری دست گهر گیرد و بس

وای آنکس که طمع در تو به نیرنج کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پسر بردهٔ قلندر گیر

پرده از روی کارها برگیر

کفر و اسلام کار کس نکند

آشیان زین دو شاخ برتر گیر

این دو معشوقهٔ دو قوم شدست

تو برو مذهب سه دیگر گیر

پای دربند آن و این چه کنی

خودسری باش و کار از سر گیر

رهبران تو رهزنان تواند

کم این مشتی احمق خر گیر

پیش کین رهبران رهت بزنند

راه بتخانهای آزر گیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه دل بر چون تو دلداری نهد

سنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد

وانکه را محنت گلی خواهد شکفت

روزگارش این چنین خاری نهد

وانکه جانش همچو دل نبود به کار

خویشتن را با تو در کاری نهد

تحفه سازد گه گهم آن دل ظریف

آرد و در دست خونخواری نهد

نیک می‌کوشد خدایش یار باد

بو که روزی دست بر یاری نهد

عشق گفت این هجر باری کیست و چیست

خود کسی بر دل ازو باری نهد

بار پای اندر میان خواهد نهاد

تا به وصلت روز بازاری نهد

هجر گفت از جانب تو راست شد

اینت سودا و هوس آری نهد

یار پای اندر میان ننهد ولیک

انوری سر در میان باری نهد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا در عاشقی جانی زیان‌گیر

وگرنه جای بازی نیست جان‌گیر

جهان عاشقی پایان ندارد

اگر جانت همی باید جهان‌گیر

مرا گویی چنین هم نیست آخر

چنان کت دل همی خواهد چنان‌گیر

من اینک در میان کارم ای دل

سر و کاری همی بینی کران‌گیر

در آن می‌زنی کز غم شوی خون

برو هم عافیت را آستان‌گیر

به بوی وصل خود رنگش نبینی

به حرمت جان هجران در میان‌گیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانا به غریبستان چندین بنماند کس

باز آی که در غربت قدر تو نداند کس

صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد

گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس

در پیش رخ خوبت خورشید نیفروزد

در پیش سواران خر هرگز بنراند کس

هر کو ز می وصلت یک جام بیاشامد

تا زنده بود او را هشیار نخواند کس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمی‌زند

دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمی‌زند

زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز

چون دست یافت زخم یکی کم نمی‌زند

گه گه به طعنه طال بقایی زدی مرا

واکنون چو راه دل بزد آنهم نمی‌زند

کی دست دل کنون در شادی زند ز عشق

الا به دست او در یک غم نمی‌زند

یارب چه فتح باب بلایی است آن کزو

یک ابر دیده نیست کزو نم نمی‌زند

چشمش کدام زاویه غارت نمی‌کند

زلفش کدام قاعده بر هم نمی‌زند

القصه در ولایت خوبی به کام دل

زد نوبتی که خسرو عالم نمی‌زند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام

باده را در جام جان ریز ای غلام

با حریف جنس درساز ای پسر

در شراب لعل آویز ای غلام

چند گویی مست گشتم می بنه

وقت مستی نیست مستیز ای غلام

چند پرهیزی از این پرهیز چند

از چنین پرهیز پرهیز ای غلام

بیش از این بدخوبی و تندی مکن

ساعتی با ما بیاویز ای غلام

در پناه باده شو چون انوری

وز غم ایام بگریز ای غلام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مست از درم درآمد دوش آن مه تمام

دربر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام

بر روز روشن از شب تیره فکنده بند

وز مشک سوده بر گل سوری نهاده دام

آهنگ پست کرده به صوت حزین خویش

شکر همی فشانده ز یاقوت لعل‌فام

گفتی که لعل ناب و عقیق گداخته است

درجام او ز عکس رخ او شراب خام

بنشست بر کنار من و باده نوش کرد

آن ماه سروقامت و آن سروکش خرام

گفت ای کسی که در همه عمر از جفاء چرخ

با من شبی به روز نیاورده‌ای به کام

اینک من و تو و می لعل و سرود و رود

بی‌زحمت رسول و فرستادن پیام

با چنگ بر کنار بد اندر کنار من

مخمور تا به صبح سفید از نماز شام

در گوشه‌ای که کس نبد آگه ز حال ما

زان عشرت به غایت و زان مستی تمام

نه مطرب و نه ساقی و نه یار و نه حریف

او بود و انوری و می لعل والسلام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا به مهر تو تولا کرده‌ام

از همه خوبان تبرا کرده‌ام

هر غمی کاید به روی من ز تو

جای آن در سینه پیدا کرده‌ام

کی فرود آید غمت جای دگر

چون من اسبابی مهیا کرده‌ام

در بهای هر غمی خواهی دلی

وانگهی گویی محابا کرده‌ام

بس که در امید فردا در غمت

با دل مسکین مدارا کرده‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش آنکه همه جهان ما بود

آراسته میهمان ما بود

سوگند به جان ما همی خورد

گر چند بلای جان ما بود

بودش همه خرمی و خوبی

شکر ایزد را که آن ما بود

از طالع سعد ما براند

فالی که نه در گمان ما بود

بنشست میان ما و برخاست

آزار که در میان ما بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به عمری در کفم یاری نیاید

ور آید جز جگرخواری نیاید

بنامیزد ز بستان زمانه

ز گل قسمم به جز خاری نیاید

کنون نقشم کسی می‌باز مالد

که با او از دوشش چاری نیاید

به جانی بوسه‌ای می‌خواستم گفت

به هر جانی یکی باری نیاید

مرا در مذهب عشقش گر او اوست

ز ده سجاده زناری نیاید

به صرف جان چو در بازار حسنش

به صد دینار دیداری نیاید

برو چون کیسه‌ای دوزم که هرگز

مرا در کیسه دیناری نیاید

مرا گوید نیاید هیچت از من

چه گویم گویمش آری نیاید

مبند ای انوری در کار او دل

ترا زو رونق کاری نیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وصلت به آب دیده میسر نمی‌شود

دستم به حیله‌های دگر درنمی‌شود

هرچند گرد پای و سر دل برآمدم

هیچم حدیث هجر تو در سر نمی‌شود

دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان

یک ذره‌ش آرزوی تو کمتر نمی‌شود

با آنکه کس به شادی من نیست در غمت

زین یک متاعم این همه درخور نمی‌شود

گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید

گفتی مرا حدیث تو باور نمی‌شود

جانا از این حدیث ترا خود فراغتیست

گر باورت همی شود و گر نمی‌شود

گویی چو زر شود همه کارت چو زر بود

کارت ز بی‌زریست که چون زر نمی‌شود

منت خدای را که ز اقبال مجد دین

رویم از این سخن به عرق تر نمی‌شود

در هیچ مجلس نبود تا چو انوری

یک شاعر و دو سه توانگر نمی‌شود

چندانک از زمانت برآید بگیر نقد

در خاوران نیم که میسر نمی‌شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یعلم‌الله که دوست‌دار توام

عاشق زار بی‌قرار توام

بی‌تو ای جان و دیدهٔ روشن

چون سر زلف تابدار توام

در سر من خمار انده تست

تا که بی‌روی چون نگار توام

ارغوانم چو زعفران بی‌درد

تا که بی‌چشم پر خمار توام

هر شبی در کنار غم جستم

تا چرا دور از کنار توام

یار درد و غمم مدار که من

آخر ای ماه‌روی یار توام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تختهٔ عشق برنوشتم باز

برنویس ای نگار تختهٔ ناز

تا بر استاد عاشقی خوانیم

روزکی چند باب ناز و نیاز

ورقی باز کن ز عهد قدیم

باز کن خاک عشوه از سر آز

هین که روز و شب زمانه همی

ورق عمرمان کنند فراز

چند گویی زمانه در پیش است

بر وفای زمانه هیچ مناز

قصه کوتاه کن که کوته کرد

روز امید انتظار دراز