زندگی زیباست
مردی بوتۀ رُزى كاشت و مرتب به آن آب داد.
او ديد كه بزودى جوانۀ گل، شكوفه میدهد، اما متوجه خارهايى روى ساقۀ گل شد.
با خود انديشيد: از گياهى آزاردهنده با خارهاى تيز، چطور گلى به اين زيبايى مى رويد؟
از اين فكرها ناراحت شد و از آب دادن به گل غفلت كرد و درست قبل از اينكه گياه گلى بدهد، پژمرده شد و مُرد.
درون هر روحى، گل رزى وجود دارد. ارزشهاى الهى (خوبیها) با نفس كشيدن در درون ما در بين خارهاى اشتباهات رشد میکنند.
خيلى از ما انسانها به خودمان نگاه
مى كنيم و تنها به دنبال اشتباهاتمان هستيم.
با اين تفكر كه هيچ كار خوبى از ما
برنمى آيد، نااميد مى شويم.
ما خوبیهاى درونمان را ناديده مى گيريم و سرانجام آنها مى ميرند.
ما هرگز نيروهاى بالقوه مان را كشف
نمى كنيم.
زندگي کردن با مردم اين دنيا همچون دويدن در گله اسب است..
تا مي تازي با تو مي تازند.
زمين که خوردي، آنهايي که جلوتر بودند.. هرگز براي تو به عقب باز نمي گردند.
و آنهايي که عقب بودند، به داغ روزهايي که مي تاختي تورا لگد مال خواهند کرد!
در عجبم از مردمي که بدنبال دنيايي هستند که روز به روز از آن دورتر مي شوند
وغافلند از آخرتي که روز به روز به آن نزديکتر مي شوند..
باورهایی که در مورد خودمان داریم سازنده اعتماد به نفس ماست اگر باورهای درستی داشته باشیم اعتماد به نفس خوبی داریم واگر باورهای نادرستی داشته باشیم اعتماد به نفس پایینی داریم اگر احساس کنید
دوست داشتنی نیستم.
زیادی چاق یا لاغرم..
هیچ کس دوستم ندارد..
زیبا نیستم ..
هیچ کاری را درست انجام نمیدهم ...
اینها همه شما را در مدارناتوانی وعجز قرار می دهدوودر نتیجه اعتماد به نفستان پایین می آید..
هرگز موانع را بزرگ نکنید توجه خود را به عظمت خدا معطوف کنید قدرت خدا را در نظر آورید.
سرگرم کلنجار با مشکلات وموانعی که نمیگذارند خیر وصلاح خود را ببینید نشوید این عبارت تاکیدی را همیشه تکرار کنید:
یک خوشی غیره منتظره پیش می آید تا آرزوی به ظاهر محالم هم اکنون برآورده شود
به آرزوهایتان بال وپر دهیدما باید به همه چیزهای به ظاهر محال عینیت ببخشیم.
عشقها را، رابطهها را، زندگیها را، گاهی با محبت و گذشت باید دوباره چسب کرد ...
چه آدمهایی که در همین شهر، در حوالیمان زندگی میکنند و شاید با یک گذشت خیلی کوچک و البته سر موقعش می توانستند همین حالا غرق در زندگیه عاشقانهی شان باشند و هر لحظه عشق را تجربه کنند اما ...
امایش را نمیگویم، دلش را ندارم!!!
فقط ای کاش یادمان نرود
همان لحظهای که دیگر همه چیز را تمام شده دیدیم، هم لحظهای به گذشت، به محبت فکر کنیم، جای دوری نمیرود ...
ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
راز این امیدواری و آرامشی
که در وجودت داری چیست؟!
گفت :
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، تصمیم گرفتم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ کنم :
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽها ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼها ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ پنج ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ...
برای مدتی هم که شده به طورِ امتحانی نباشید...
ببینید حالِ دلِ چه کسانی از نبودتان خراب میشود؛
چه کسانی پشتتان بد میگویند و چه کسانی حتی در نبودتان سینه سپر کرده و از شما دفاع کرده اند؛
آن وقت بیایید و این آدم ها را که
دلشان به دلتان گره خورده تا میتوانید محکم و محکم تر در آغوش بگیرید
بقیه را کنار بگذارید و
خیال خودتان را راحت کنید که
حداقل یک نفر تا تهِ دنیا مثلِ کوه پشتتان است؛
چه باشید
چه نباشید...
اگر انسان چیزی را از دست بدهد, نشان می دهد که در ضمیر ناخودآگاه خود, اعتقاد به از دست دادن وجود دارد.
برای از بین بردن هر گونه ناراحتی و غصه باید ابتدا درون خود را آرام کنید.
بسیاری از چیزها به زمان نیاز دارند تا درست شوند و در شریط مناسب قرار گیرند.
اگر تصمیمی می گیرید که انجام دهید باید آن را انجام دهید, شایسته نیست که با خود پیمانی ببندید و بعد از مدتی آن را فراموش کنید.
بازی زندگی یک بازی هدفمند است, هرچه را که به آن بدهی, به همان شکل به خودت باز می گرداند.
روزی می رسد که نسبت به همه چیز بی تفاوت می شوی...
نه از بدگویی های دیگران می رنجی و نه دلخوش به حرف های عاشقانه ی اطرافت...
به آن روز می گویند: " پیری "
آن روز، ممکن است برای برخی پس از سی سال از اولین روزی که پا به این دنیا گذاشته اند؛ فرا برسد و برای برخی پس از هشتاد سال هم هرگز اتفاق نیفتد... این دیگر بستگی به چگونه تاکردن زندگی با انسان ها دارد...
مادرم مدرک پزشکی ندارد؛
ولی دستهایش کاری میکنند که هزار قرص و دوا نمیکند...
شماره نظام مهندسی ندارد؛
ولی از منِ ویرانه با حرف هایش یک آدم نو می سازد...
نقاش نیست؛
ولی با یک کلام لبخندی روی لبهایم میکشد که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند...
ندیده ام توی استدیو ضبط صدا وقت بگذراند،
ولی آهنگِ صدایش از هر موسیقی گوش نواز تر است...
مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛
ولی عطرِ و طعم غذاهایش هوش از سر میپراند...
بهشت را زیر پایش ندیدم،
ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست
بهشت نعمتِ وجودش است...
ببخش چون:
تا وقتى نبخشيده اى انرژى حياتى ات را صرف آن اتفاق مى كنى.
تا وقتى به آن فكر مى كنى، در جايى از وجودت نيرويى تورا بسته است كه امكان حركت را از تو مى گيرد.
وقتى نمى بخشى لياقت دريافت خودت را از هستى پايين مياورى.
وقتى نبخشيده اى، نمى توانى گذر كنى و در همانجا كه هستى باقى مى مانى.
ببخش تا آزاد شوى.
هيچجا ارزش ماندن ندارد. همه جا فقط مكانى براى گذر است تا رسيدن به لا مكان.
به خاطر خودت ببخش نه هيچكس ديگر. چون مى خواهى خودت را دوست داشته باشى و نهايت خودت را ببينى.
درکنار انسانهای_خوشبخت همواره کسانی زندگی میکنند
که در هنگام جداشدن به آنها میگویند
" مراقب_خودت_باش "...
آنها نه اینکه به تواناییهای مان اعتماد ندارند
نه! بلکه با زبان بی زبانی #ارزش و اهمیت من و تو را به خودشان و ما یادآوری میکنند..
در واقع "مراقب خودت باش"، همان جمله معجزه گر و پر از معنای"دوستت دارم" است که سراپای مخاطب را سرشار از عشق و انگیزه میکند..
بیان این جمله کوتاه ، همیشه در روابط اجتماعی ضرورت دارد و اعجاز میکند.
اصالت یعنی ، نتونی به کسی خيانت کنی ، نتونی دل بشکنی ، نتونی دورو باشی ، نتونی آدما رو بازی بدی و ...
يعنی برای خودت يک چهارچوبِ محكمِ اخلاقی داشته باشی . چهارچوبی که خودت با جهان بينیِ خودت ، برای خودت تعريف میكنی .
بنابراین ، کسی که چهارچوبِ اخلاقی داره ، اصالت داره ...
اصالت رو نه میشه به ارث برد ، نه میشه خريد ، نه میشه اداشو درآورد ، و نه میشه با بَزَک و دوزَکِ ظاهری بهش رسيد ...
اصالتِ واقعی ، به محيطِ زندگی ما ، تربيت و تلاشِ فردیِ ما برای دونستن و تغيير در جهت انساﻥِ بهتر شدن بستگی داره ...
اين كه تن به هركاری ندیم ، بى عُرضگى نيست
اصالتِ عزيز ، اصالت ...
حتی اگه عده ای ما رو متهم به بی عُرضگی كنند و خودشون رو زرنگ بدونن !
وقتی بودنِ کسی تمام شد باید"پذیرفت" که تمام
شده، دست و پا زدن فایدهای ندارد!
باید بگذاری برود پی کار و زندگیاش باید قبول
کنی که: شبیهِ خوردن یک نوشیدنی کـه جایی به
انتها میرسد، به انتها رسیده
اگر مدام نی را تهلیوان بچسبانیو هورت بکشی
جز یک صدای "ناموزون" اتفاقی نمیافتد حالا
هی هورت بکش! چیزی دستگیرت نمیشود.
فقط توجه اطرافیان، به عجز و فلاکتِ آدم بیشتر
میشود! باید یک جایی نی را از دهانت بگیری!
لیوان را بگذاری روی میز و بیخیالِ چند
قطره باقیمانده شوی باید بگذاری برود! هورت
کشیدن آدمی که تمام شده است
«دردی را دوا نمیکند»
امروز فرصتى شد تا بتونم ساعتى با ابرها مراقبه كنم ، تازه فهميدم چقدر ميشه از ابرها آموخت. در عين حال كه هزاران قالب و تصوير رو تجربه مي كنن اما هرگز بيشتر از چند لحظه با اون ها يكى نمي شن و همچنان ابر مي مونن. حتى اگر ببارن و ناپديد بشن حتى اگر مه بشن و پراكنده. آنها همچنان ابر هستن ...
اى كاش ما هم خود را با قالب ها هويت نبخشيم و يكي نپنداريم. در حقيقت ما در ذات مان همان روح يگانه ايم ...
تنها آمده ايم قالب ها را تجربه كرده و گذر كنيم ...
اى كاش بر قالب ها غالب شويم