راسخون

زندگی زیباست

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 



درخت سایه‌اش را بی‌دریغ به تو می‌بخشد
  و خورشید گرمایش را  
و گل شمیم خوشش را،
باران طراوتش را و آسمان برکتش را
  و رود قطره قطره آبش را
    و پرنده نوای دل انگیزش را...
و همه و همه بخشیدن را از  خدایی آموخته‌اند که آن‌ها را زیبا آفریده...
  زیباترین آفریده خدا انسان است.
    تو برای بخشیدن چه داری؟
ثروتت؟
دانشت؟
جانت؟
همه این‌ها خوب است...
اما چرا از گنج بی‌پایانی که در وجودت داری خرج نمی‌کنی؟
    محبتــــــــــــــــــــــــ !
حاضری آنرا ببخشی؟
با خنده‌ای بر لبت
یا اخلاقی خوش
یا دستان پرمهری که بر سر کودکی خسته از کار می‌کشی...
یا با محبتی که به عشقت می‌کنی...
یا...
مطمئن باش گنجت تمام نمی‌شود بلکه زیاد خواهد شد...
از بخشیدنش دریغ نکن...

 

 

به رویا داشتن ادامه بده بگرد به دنبال نشانه هایی که رویایت را به امروزت متصل کند
بگذار موسیقی امروزت از آینده‌ی تو سرچشمه بگیرد بگذار نت های آینده‌ی تو همین امروز جاری باشند.
رویای شکل گیری یک سمفونی که دنیا را تکان می دهد، از نت های کوچکی کهامروز به ذهنت می رسد شکل می گیرد.
تو سمفونی ات را خواهی ساخت، آوازت را در دنیا جاری خواهی کرد و دیگران لبریز خواهند شد…
فقط اگر تــــــــــو رویاهایت را گم نکنی...

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند  

اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در
نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و
در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و
گذشت باید جستجو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی
ولی با آگاهی و شناخت
آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 

 

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

 

 

به گمانم هر کس در زندگی اش باید یک نفر را داشته باشد
جنسیتش مهم نیست ...
یک دوست ...
یک رفیق ...
یک همدم ...
یک نفر که تو را بهتر از خودت بشناسد و حالت را بفهمد
یک نفر که بتوانی تلفن را برداری بگویی حالم بد است
و او بدون هیچ سوالی، کار و زندگی اش را تعطیل کند تا به تو برسد ...
آخر خوشبختی ست یک نفر در زندگی ات باشد ...

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 


 

 

تا شقایق هست زندگی باید کنم؟
یا که شبدر در تاقچه بگذارم؟
یا که آزادی یک کرکس را بر بند اسارت بکشم؟
تا که باور بکنی جور دیگر دیدم؟
باور کن ...
با شقایق می توان هر شب مُرد و سحرگه چو غنچه شکفت!
می توانی چو شبدر به هیچ انگاشته شوی و باشی! سبز و شاداب و رها!
یا که چون کرکس منفور شوی لیک هیچ بندی به پایت ندهی! آزادی به بهای زشتی!
باور کن جور دیگر دیدم!
لیک با هر دیدی مرگ یک کودک قحطی زده زیبا نیست!
باز با هر دیدی حراج کلیه یک بچه زیبا نیست! هر چند که جان می دهد به فردی دگر!
باورم کن جور دیگر دیدم!!! لیک این دید هیچ زیبا نیست!!!
هیچ زیبا نیست!
هیچ!

 

 

نمی‌دانی چه لذتی دارد که واژه‌ها را به آغوش هم بسپاری و از آن‌ها بزمی بسازی
تا با چنگ گیسوان اندیشه‌های نابت درآمیزد و امواجی خروشان به پا کند تا زندگی نسلی را به تغییر کشاند...
رفتارهای ما بر اساس تصاویر ذهنی ما شکل می‌گیرد
و آنگاه احساس با آن‌ها در هم می‌آمیزد و لحظات ما را رقم می‌زند...
این پیکر مقدس را با هر تصویری از گذشته‌ات به قربانگاه احساسات منفی نکشان...
اینجا  (ذهن معرکه‌ات را می‌گویم...) شاهکار وجود توست که اگر بر چشم‌هایش تصاویر شکوه و قدرت و عظمتت را نشانی، قلبت را درآغوش می‌گیرد و تو را با تمام زخم‌هایت به میان ابرها می‌کشاند...
آنوقت احساس رهایی می‌کنی و عطر امید را جوانه‌های جانت، نفس می‌کشند و با چشمانی اشکبار برمی‌خیزی، با دردهایت برمی‌خیزی، با تمام شکست‌هایت برمیخیزی و زندگی را از نو زندگی می‌کنی... تو راهی غیر از این بروی، مرگ تدریجی رویاهات را بازخوانی می‌کنی...
به آتش بکش آنان را که نمی‌خواهند تو و اقتدارت را باور کنند... زیرا اگر تو برخیزی، آنان از کمر بر خاک راهت فرش خواهند شد در زیر گام‌های سلطنیت...
دوستت دارم مهربان مخلوق خدایی...

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

در بازی زندگی ...
یاد می گیری:
اعتماد به حرف های قشنگ بدون پشتوانه ...
مثل آویختن به طنابی پوسیدست ...‌
یاد می گیری:
نزدیکترین ها به تو ...
گاهی می توانند دورترین ها باشند ...
یاد می گیری:
آنقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی ...
تا بتوانی یک روزی تمام خودت را بغل کنی و بروی ...
و در جایی که شنیده و فهمیده نشوی نمانی ...
یاد می گیری:
دیوار خوب است ...
سایه ی درخت مطلوب است ...
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست ...

 

 

اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،
محو طبیعت می شود، کمتر سخت می گیرد،
می بخشد، می خندد،
می خنداند و با خودش در یک صلح درونی ست،
او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!
او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.
او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد ...

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 



 

شاید همه روزها خوب نباشد اما چیزی خوب در همه روزها وجود دارد…
قدر آدمهایی که دوستتان دارند را بیشتر از چیزهایی که دوستشان دارید بدانید…
با هر انسانی چنان رفتار کن که انگار او بخشی از خوشبختی توست…
خوشبخترین مخلوق خواهی بود. اگر امروزت را آنچنان زندگی کنی که گویی
نه فردایی وجود دارد برای دلهره و نه گذشته ای برای حسرت
امروزت پر از شادی های بی علت…
" تسلیم نشو!!!
آغاز همیشه سخت ترین مرحله است."

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

بي هیچ توقعی لبخند بزن
گلهايي ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺰﻭﺍﯼ ﺟﻨﮕﻞ ﻣﯿﺮﻭﯾﻨﺪ ﻋﻄﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،
چه ﮐﺴﯽ ﺩﺭ آنجا ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ آنها ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﯽ کند، ﭼﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ؛
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﭼﻪ ﻧﮕﺬﺭﺩ؛
ﻣﻌﻄﺮ ﺑﻮﺩﻥ، ﻃﺒﯿﻌﺖ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ و بی هیچ توقعی لبخند میزنند و مهربانند.
مهربان باشیم

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

وقتی می‌خندی صورتت نماینده قلب خوشحالت می‌کند…
آن وقت همه می‌فهمند در پس آن چهره شاد…
قلبی شادتر ایستاده است …
و شاید درست در همین لحظه باشد که اطرافیان هم به احترام آن قلب و آن لبخند، تبسمی بکنند.
ماجرای شادی و خنده به همین سادگی است. وقتی ما با لبخندهایمان معجزه می‌کنیم دنیا هم به افتخار شادی ما لبخند می‌زند…روزتون پر از شادی های بی سبب ،
دلتون گرم از آفتاب امید
ذهنتون پر از افکار ناب و پاک ،
قلبتون مملو از مهربانی
دستتون سرشار از بخشندگی ، آرزوها…..

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،
ترازو برمی داری و می افتی به جان دوست داشتنت .
اندازه می گیری !
حساب و کتاب می کنی !
مقایـسه می کنی !…
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آن جا کـه
زیادتر دوستش داشته ای،
زیادتر گذشته ای،
زیادتر بخشیده ای،
به قدر یک ذره،
حتی یک ثانیه  !
درست از همان جاست که توقع آغاز می شود،
و توقع آغاز همه رنج هایی است که ما می بریم….

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 


 

 

بیش از حد مهم دانستن «فردا»  اشتباه بزرگی است، تا زمانی که جوان و پرشور بودیم و با این واژه زیاد آشنایی نداشتیم ،خوب کار میکردیم. تمامی احساساتمان ، تلاشمان و هرچه داشتیم را همین امروز خرج میکردیم. انگار امیدوارتر بودیم.
از وقتی «فردا » را در ذهن برجسته کردیم، همه چیز را گذاشتیم برای فردا.
از داشته های امروز بهره نبردیم و گذاشتیم برای روز مبادا...
شاید باید اینگونه «فردا» را معنی کنیم....
«فردا»روزیست که داشته های امروزت را نداری.
پس امروز را در کنار همکارانمان هر لحظه یاد کنیم و پر شور و پر تلاش به پیش برویم.
فردا هر چه باشد در سایه موفقیت امروز نهفته است.

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

این روزها ورقهای دفتر زندگی ام بسی زیبا شده اند
زیبایی بغض های پنهان در گلو و اشکهای روان روی بالش به نقاشی  های دفترم رنگ و جلوه ی عجیبی بخشیده اند...
چقدر زیبا شده اند...
ورق زدن هر روزه ی این دفتر برایم عادتی شده که اگر لحظه ای از آن غافل شوم روزم را به سیاهی شب یکی میکند...
دلم یک پاکن میخواهد...تا تمامشان را پاک کنم...یا نه...شاید دلم مدادی برنگ دیگری میخواهد تا تمام ورق های باقی مانده ی دفترم را پر از یادش کنم...نقاشی های زیبا تر زیبایی را بر تن پاک روزهایم ترسیم کنم...اما کو؟کجاست ان مداد ؟ در ویترین کدامین فروشگاه میتوان یافتش؟

آه ه ه ه ه ....
خسته ام ...خسته از رنگ های تکرااری...
دلم رنگ بیرنگی را میخواهد....

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

معلم به بچه ها گفت :تو یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟بهترین متن جایزه داره
یه نفر نوشته بود : اونا که شب میتونن تو قبرستون بخوابن
یکی دیگه نوشته بود اونایی که از حیوونای جنگل نمیترسن
هر کی یه چیزی نوشته بود تا این که یه نوشته براش خیلی جذاب بود ، تو کاغذ نوشته شده بود شجاع ترین آدما اونان کـه خجالت نمیکشن و دست پدرمادرشونو میبوسن...نه سنگ قبرشونو..

 

 

اگر بر این باوری که سنگ برایت معجزه می کند، معجزه رخ خواهد داد!
اگر بر این باوری که آسمان برایت معجزه می کند، معجزه رخ خواهد داد!
اما آگاه باش
نه سنگ از خود قدرت دارد، نه آسمان!
آنچه که نیرو دارد، باور توست! ایمان و یقین راسخ توست!
اگر سنگ قدرتی داشت، فکری به حال خود می کرد!
بیرون ز تو نیست، آنچه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی، که تویی...

 

gitipasand072 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 347
|
تاریخ عضویت : مرداد 1394 

کاش زیبایی درنگاه ماباشدنه درچیزی که به آن مینگریم.

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
 (( اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش ))
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
 -ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه !
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش می کنیم ...
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش می کنیم ...
گاهی خیلی چیزا رو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم ...
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش می کنیم ...
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامش می دیم ...
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه می دیم ...
و گاهی ... گاهی ... گاهی ...
تمام عمر اشتباه می کنیم و نمی دونیم یا نمی خوایم بدونیم ...
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون و گاهی ...
گاهی های زندگیمون باشیم ...

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

سنجاق قفلی ها را دوست دارم
از همان کودکی دوستشان داشتم
نه اینکه حس نوستالژی باشند ها !  نه !
آنها بانی وصل اند اما خودشان بی وصل میمانند
خم میشوند ؛
 ولی خم به ابرو نمیآورند
زنگ میزنند ؛ کج میشوند ولی خودشان زنگار به دلت نمیزنند ..
تیزند ؛یکرنگ ؛ ساده و بی آلایش..
کاش هیچ وقت سنجاق زندگی گم نشود،
همان سنجاقی که تو را به این زندگی وصلت میکند،
حسی که درون هر آدمی زنده است،
شاید حسی قشنگ باشد از یک دوست
یک همراهی ....
که به تو یاداوری کند امید و زندگی را  ،
شاید آدم هایی باشند که تو را همراهی کرده اند تا بدین جا برسی،
شاید حسی قدیمی که هروقت زنده میشود سرشار از شور و شوق میشوی..
 آدم ها همه سنجاق هایی دارند که به زندگی وصلشان میکند،
حالیشان میکند که به این زندگی چقدر وابسته اند.