راسخون

✉✉ ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر ✉✉

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مجموعه ابیات پراکنده ابوسعید ابوالخیر گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

ابوسعید فضل‌الله بن ابوالخیر احمد بن محمد بن ابراهیم (۳۵۷-۴۴۰ق) معروف به شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم است. ابوسعید در اول محرم ۳۵۷ در روستای میهنه از توابع ابیورد دیده به جهان گشود و در شب جمعه چهارم شعبان ۴۴۰ در زادگاهش دیده از جهان فرو بست. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا در یک حادثهٔ مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از طی طریقت تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون نیست شدی هست ببودی صنما

چون خاک شدی پاک شدی لاجرما

وای ای مردم داد زعالم برخاست

جرم او کند و عذر مرا باید خواست

مرغی به سر کوه نشست و برخاست

بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست

بی غم دل کیست تا بدان مالم دست

بی غم دل زنگیان شوریدهٔ مست

جز درد دل از نظارهٔ خوبان چیست

آنرا که دو دست و کیسه از سیم تهیست

فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچ

تا عشق میان ما بماند بی هیچ

آنرا که کلاه سر بباید زد و برد

زانست که او بزرگ را دارد خرد

آنجا که مرا با تو همی هست دیدار

آنجا روم و روی کنم در دیوار

تا با تو تویی ترا بدین حرف چه کار

کین آب حیاتست ز آدم بیزار

گر من به ختن ز یار وادارم دست

باورد و نسا و طوس یار من بس

فاساختن و روی خوش و صفرا کم

تا عهد میان ما بماند محکم

من گبر بدم کنون مسلمان گشتم

بد عهد بدم کنون به فرمان گشتم

جایی که حدیث تو کند خندانم

خندان خندان به لب برآید جانم

اشتربان را سرد نباید گفتن

او را چو خوشست غریبی و شب رفتن

از ترکستان که بود آرندهٔ تو

گو رو دیگر بیار مانندهٔ تو

زلفت سیهست مشک را کان گشتی

از بس که بجستی تو همه آن گشتی

گر آنچه بگفته‌ای به پایان نبری

گر شیر شوی زدست ما جان نبری

هر جا که روی دو گاو کارند و خری

خواهی تو بمرو باش خواهی بهری

آراسته و مست به بازار آیی

ای دوست نترسی که گرفتار آیی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرد باید که جگر سوخته چندان بودا

نه همانا که چنین مرد فراوان بودا

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کار چون بسته شود بگشایدا

وز پس هر غم طرب افزایدا

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خداوندا بگردانی بلا را

ز آفتها نگه داری تو ما را

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به حق هر دو گیسوی محمد

زبون گردان زبردستان ما را

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نسیما جانب بستان گذر کن

بگو آن نازنین شمشاد ما را

به تشریف قدوم خود زمانی

مشرف کن خراب آباد ما را

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون مرا دیدی تو او را دیده‌ای

چون ورا دیدی تو دیدی مر مرا

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور

بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا

به بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا

هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی

هزار سجده برم خاک آن زمین ترا

هزار بوسه دهم بر سخای نامهٔ تو

اگر ببینم بر مهر او نگین ترا

به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند

اگر بگیرم روزی من آستین ترا

اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت

زبان من به روی گردد آفرین ترا

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش

مرد نابینا ببیند بازیابد راه را

طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم ترا

دلبرا شاها ازین پنجه بیفگن آه را

پنج و پنجاهم نباید هم کنون خواهم ترا

اعجمی‌ام می‌ندانم من بن و بنگاه را

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کسی محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب

من کنون محراب کردم آن نگارین روی را

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا

باشد گه وصال ببینند روی دوست

تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آتش نمرود هرگز پور آذر را نسوخت

پور آذر پیش ازین آتش چو خاکستر شده‌است

تا بدین آتش نسوزی تو یقین صافی نه‌ای

خواه گو دیوانه خوانی خواه گویی بیهده‌است

ای دریغا جان قدسی کز همه پوشیده‌است

بس که دیدست روی او یا نام او بشنیده‌است

هر که بیند در زمان آن حسن او کافر شود

ای دریغا کین شریعت کفر ما ببریده‌است

کون و کان بر هم زن و از خود برون شو یک رهی

کین چنین جان را خدا از دو جهان بگزیده‌است

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز بهر حالی بغداد بخاراست

کجا میر خراسانست پیروزی آنجاست