راسخون

✉✉ غزلیات رضی‌الدین آرتیمانی ✉✉

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند دلهای مبتلا شکنی

دلفریبی، تو دل چرا شکنی

چند پیوند جان ما گسلی

چند پیمان و عهد ما شکنی

پا نیارم کشید از سر کوی

گر سرم را هزار جا شکنی

شکنی گر دل رضی سهل است

تو که جام جهـٰان نما شکنی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگاهی دیدم از چشم سیاهی

که کوه صبر پیشش بود کاهی

اگر برقع براندازی ز رخسار

کرشمه گیرد از مه تا به ماهی

بهارم را تماشا کن نگارا

سرشگم ارغوان و چهره کاهی

اگر یک ذره زو تابد بر آفاق

کند هر ذره را خورشید و ماهی

همی خواهم که آن نامهربان را

بلا گردان شوم خواهی نخواهی

بسر تا چند گردانی رضی را

الهی من سرت گردم الهی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نرگست آن کند به شهلائی

که ندیده است چشم بینائی

آفت پارسایی و پرهیز

آتش خرمن شکیبائی

تو به شوخی چگونه مشهوری

من چنان شهره‌ام به شیدائی

هر کجا هست میکشد ناچار

حسن شوخی وعشق رسوائی

دل اگر آهن است آب شود

چون تو جام کرشمه پیمائی

گاه نظاره حیرت حسنت

خون کند در دل تماشائی

از غم دوری تو نزدیک است

چون رضی سوزم از شکیبائی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از لطف چو در نظر نمیائی

از پرده چرا بدر نمیائی

در مدرک عقل و حس نمیگنجی

در گوشهٔ مختصر نمیـٰائی

جانم بر لب ز انتظار آمد

تسلیم کنم اگر نمیـٰائی

پر شد همه بام و بر ز غوغایت

با آنکه به بام در نمیـٰائی

هنگام تلافی دل افکاران

با عشوهٔ خویش بر نمیـٰائی

ما بر در هجر جان دهیم و تو

با ما ز در دگر نمیـٰائی

ای گریه بلات چیست کز چشمم

بی لخت جگر بدر نمیـٰائی

کیفیت زندگی نمی‌فهمی

تا با غم عشق بر نمیـٰائی

تا یک سر موی از تو میماند

با یک سر موی بر نمیـٰائی

گفتی که نمانده پای رفتارم

ای مرد چرا به سر نمیـٰائی

هرگز نروی که باز در چشمم

خوشتر ز دم دگر نمیـٰائی

عمرت شد و توشه‌ای نمیبندی

گویا تو بدین سفر نمیـٰائی

دیگر بسر رضی نمیاید

ای عمر چرا بسر نمیٰـائی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در ین بوستانم نه هائی نه هوئی

درین گلستانم نه رنگی نه بوئی

چه کردم چه گفتم چه دیدی که هرگز

نیائی نپرسی نخواهی نجوئی

خمارم کجا بشکند جام و باده

بهر حال اگر خم نباشد سبوئی

دویدیم چون آب بر روی عالم

ندیدیم در هیچ آب رو‌ئی

نکردیم هرگز کسی را سلامی

رسیدیم هر جا، کشیدیم هوئی

چه شوری است در سر رضی را ندانم

که پیوسته دارد به خود گفتگوئی