راسخون

✉✉ غزلیات رضی‌الدین آرتیمانی ✉✉

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون دم از سودای جانان میزنم

آتش اندر آب حیوان میزنم

شور لیلی طاقتم را طاق کرد

همچو مجنون بر بیابان میزنم

جرعهٔ دردی بصد خون جگر

میکنم پیدا و پنهان میزنم

میکشم آهی بیاد لعل او

آتش اندر آب حیوان میزنم

گر چه مستم راه مسجد میروم

گر چه گبرم لاف ایمان میزنم

بی‌نیـٰازم دار و معذورم اگر

خنده بر ناز طبیبان میزنم

عشقم اسباب بزرگی کرده ساز

تکیه بر جای بزرگان میزنم

داغ را هم داغ مرهم مینهم

زخم را هم زخم بر جان میزنم

گریه بر تاج فریدون میکنم

خنده بر تخت سلیمان میزنم

بر سر دریای خون جولان زنم

بی تو گر مژگان به مژگان میزنم

پادشاه وقت خویشم چون رضی

مهر طغرا را انالان میزنم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچه من از تو، خدا می‌بینم

همه جا خوف و رجا می‌بینم

با وجود همه نومیدیها

همه امید روا می‌بینم

پای تا سر همه عصیان و خطا

همه پاداش خطا می‌بینم

دیده بر دوز ز خود تا بینی

کز کجٰا تا به کجا می‌بینم

با وجودی که تو را نتوان دید

من چه گویم که چهٰا می‌بینم

از همه چیز تو را میشنوم

در همه چیز تو را می‌بینم

نیست جائی که نباشی آنجٰا

از سمک تا به سما می‌بینم

خسته دلها همه خرم دیدم

بسته درها همه وا می‌بینم

پا نهٰادم چو رضی در طلبت

سر خود در ته پا می‌بینم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکدم که دست داده و با هم نشسته‌ایم

گوئی بهم بحلقهٔ ماتم نشسته‌ایم

از رستخیز فتنهٔ طوفان نه غرقه‌ایم

ما را ببین چگونه مسلم نشسته‌ایم

هرگز نکرده‌ایم توکل به ناخدا

کشتی بجا گذاشته بی‌غم نشسته‌ایم

عالم چنین فراخ چه دلتنگ مانده‌ایم

صحرا چنین گشاده چه در هم نشسته‌ایم

دایم بیاد روی تو چون گل شکفته‌ایم

پیوسته در خیال تو خرم نشسته‌ایم

برقع چه احتیاج که از حسرت جمال

بی‌هم نشسته‌ایم، چو با هم نشسته‌ایم

ما و رضی که خون هم از رشک میخوریم

بی‌اختیار پیش تو با هم نشسته‌ایم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنجا که وصف آن قد و بالا نوشته‌ایم

قرار عجز خویش همانجا نوشته‌ایم

حاصل، دمی زیاد تو غافل نبوده‌ایم

یا گفته‌ایم حرف غمت یا نوشته‌ایم

از سوز اشتیاق نیارم که دم زنم

کاتش گرفته دست و قلم تا نوشته‌آیم

گر حکم سرنوشته سمعناش گفته‌ایم

ور قصد جان نموده اطعنا نوشته‌ایم

گوئی بنوش باده که عمرت شود دراز

ما خط عمر خویش به شبها نوشته‌ایم

دانیم راه راست ولی بهر مصلحت

خط الف بعادت ترسا نوشته‌ایم

شد پشت و روی نامه سیه با وجود آن

از صد هزار حرف یکی نانوشته‌ایم

ناخوانده نامه پاره کند دور افکند

نام رضی به هزره در انجا نوشته‌ایم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دست شوقی با گریبان آشنا میخواستیم

جامهٔ جان در غم عشقی فنا میخواستیم

دیده گریان، سینه سوزان، دل طپان، جان مضطرب

شکر للّه یافتیم آنچ از خدا میخواستیم

خود عیان بود آنچه میجستیم او را در نهان

پیش ما بود آنچه او را از خدا میخواستیم

تا شود بی ظرفی این ناحریفان آشکار

جرعه‌ای زان بادهٔ مرد آزما میخواستیم

معتکف بوده است در جان آنکه جان جویاش بود

همنشین بودست با ما آنکه ما میخواستیم

غیرت اغیار در گوش رضی شد پای بند

ور نه ما آمادگی را از خدا میخواستیم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما بهر هلاک خود هلاکیم

ز الایش آب و خاک پاکیم

عین عشقیم و آن حسنیم

روح محضیم و جان پاکیم

تا دست بهم دهیم خشتیم

تا چشم بهم نهیم خاکیم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی‌رخت گر بگل نظاره کنیم

دشنه گردیم و سینه پاره کنیم

نه فراموشی و نه یاد کنی

خود بفرمای تا چه چاره کنیم

آتش عشق تو جهانسوز است

هرزه ما از میان کناره کنیم

داغ را هم به داغ سینه نهیم

زخم راهم به زخم چاره کنیم

با همه عیب و فسق و زرق و خیال

عیب رند شرابخواره کنیم

دلق سالوس اگر بیندازیم

بت و زنار آشکاره کنیم

چون رضی صد هزار جان خواهیم

تا فدایش هزار باره کنیم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آموخت ما را آن زلف و گردن

زنار بستن، بت سجده کردن

آن مار گیسو بر گردن او

هر کس که بیند خونش بگردن

بس دلفریبند آن چشم و آن زلف

آن یک به شادی وین یک به شیون

گر از تو بندم دل بر دو گیتی

ای حیف از دل ای وای بر من

تا چند باشی همچون قلیواچ

در راه عرفان نه مرد و نه زن

عمر مسیحا پیشش نیرزد

روزی بسر با دلدار کردن

یاری که پنهان از جسم و جان است

در دیدهٔ دل دارد نشیمن

بارم گران است بر دوش گردون

روزی که افتد کارم به گردن

با ما چه حاصل از عقل گفتن

ما را چه لازم دیوانه کردن

خون کسی نیست بر گردن ما

از ما مپرهیز ای پاک دامن

هر چند خواریم بر درگه دوست

یک مشت خاکیم در چشم دشمن

دنیا و عقبی نبود رضی را

ساقی تو می ده مطرب تو نی زن

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حیفم آید که گویدش کس جان

از کجا جان و از کجا جانان

زیر دست جفای تو زن و مرد

پایمال غم تو پیر و جوان

دست بر دل ز بیوفائی یار

داغ بر تن ز محنت هجران

بی‌وفائی، چه میکنی وعده

سست عهدی، چه میکنی پیمان

جور این درد میکشم ناچار

تا که دردم رضی کند درمان

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهار حسن یا بستان عشق است

سر کوی تو یا رشک گلستان

تف آه است یا باد سموم است

سرشک ماست یا باران نیسان

بهوش خود نیم معذور دارم

که آیم بر سر کویت چو مستان

بهشتی چند باشد دوزخ از تو

رضی برخیز و عالم کن گلستان

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غمزه خونریز و عشوه در پی جان

چون توان برد دین ودل ز میان

چند از حسرت سراپایت

بی‌سر و پا شویم و بی دل و جان

چند گیرم ز غم به دندان دست

آه از دست آن لب و دندان

سرو آزاد جان از ین غم داد

که گرفتار توست پیر و جوان

آنچنان شد غمش گریبان گیر

که گریبـٰان ندانم از دامان

روز وصل تو میروم از هوش

شب مهتاب، وای بر کتّان

دوست هر چند دشمن است با ما

ما بدو دوستیم از دل و جان

نکند در دلت اثر آهم

چکند باد با دل سندان

کاش درد دلم فزون نکنی

چون به دردم نمیشوی درمان

گر به عهدت زبون شویم چه باک

سد اسکندریم در پیمان

سر شوریدهٔ رضی است مگر

که چو گوئی فتاده در میدان

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز خواب ناز خیز و فتنه سرکن

جهان یکبارگی زیر و زبر کن

حذر از کوری خفاش طبعان

سری از منظر خورشید در کن

نگویم صورتم را بخش معنی

مرا از صورت و معنی بدر کن

ز پیش این پردهٔ پندار بردار

زمین و آسمان زیر و زبر کن

خبر گوئی از آن عیٰار دارم

برو ای بیخبر فکر دگر کن

جگر می پرور از خونابهٔ دل

غذای دل هم از خون جگر کن

رضی تا چند ازین بسیار گفتن

سخن اینجا رساندی، مختصر کن

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مه نامهربانم بی‌گنه دامن کشید از من

چه بد کردم، چه بد رفتم، چه بد گفتم چه دید از من

سخن میرفت از بیگانگان، از خویشتن رفتم

باین ترتیب درس آشنائی را شنید از من

بخود بیگانه‌تر امروز دیدم آن ستمگر را

مگر در بیخودیها آشنا حرفی شنید از من

رضی راه فنا را آنچنان در پیش بگرفتم

که واپس ماند بسیاری جنید و بایزید از من

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا دستی است بالا دست گردون

که نتوان ز آستینش کرد بیرون

منم بر درگهش چون حلقه بر در

نه دست اندرون نه پای بیرون

هژبرانند اینجٰا خفته در خاک

دلیرانند اینجـٰا غرقه در خون

تن بی‌جان چگونه زنده ماند

رضی بی‌ او بگو چون زنده‌ای چون

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی یار است یا گل نسرین

کوی یار است یا بهشت برین

زیر دستت چه آفتاب و چه ماه

پایمالت چه آسمان چه زمین

چند از حسرت سراپایت

بی سرو پا شویم و بی دل ودین

همه زنار بر میـٰان بندی

بشنوی حرفی از گوشه نشین

سر به چرخش فرو نمی‌آرم

گر سرم ز آسمـٰان رسد به زمین

بد گمان گشته‌ای بکش زارم

کاین گمـٰان میکشد مرا بیقین

بر‌ رخ او رضی عرق بنگر

گرد مه، گر ندیده‌ای پروین

بی‌طهارت نمیرسد به نجات

بی‌بکارت، نمیرسد کابین

چند ازین غافلی رضی برخیز

کاروان رفت بیش از ین منشین