كفش‌هايم بي‌نهايت خسته‌اند


راه رفتن را به رويم بسته‌اند


من به فكر كوه و دشت و جنگلم

مي‌كشد خميازه، كفش تنبلم

 

من به فكر رفتنم از راه راست

كفش مي‌گويد‌كه‌ اين راه خطاست

من به فكر رفتنم از اين مكان

در مقابل، كفش مي‌گويد: بمان

كفش‌ها را مي‌كنم از پاي خود

مي‌شوم راحت من از همپاي خود

رفت بايد از ميان سنگلاخ

بي‌كلام و صحبت و بي‌آخ و واخ!

كفش كهنه در بيابان نعمت است

كفش تنبل هم بلاي حركت است