راسخون

چندی پند

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

دو چیز انسان را نابود میکند:

1-مشغول بودن به گذشته.
2-مشغول شدن به دیگران.

هر کس در گذشته بماند آینده را از دست میدهد و هر کس نگهبان رفتار دیگران باشد،
نصفی از آسایش و راحتی خود را.بهترین انتقام درزندگی این است که به راه خود ادامه دهید و اتفاقات بد را فراموش کنید.به هیچکس اجازه ندهید ازتماشای رنج شما لذت ببرد.

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

هشت ساله بودم که در یک میهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام "خرمالو" آشنا شدم . میزبان با لبخندی ملیح خرمالو تعارف کرد و من هم بدون درنگ نامبرده را شکافته و چشیدم . شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند!
از آن روز به بعد در نظر من هر کس که خرمالو می خورد فردی " مازوخیسمی " و هر کس که خرمالو تعارف می کرد شخصی " سادیسمی " قلمداد می شد ! النهایه تجربه تلخ اولین کام از خرمالو باعث شد که من بیست و دو سال این گردالی سرخ رنگ را به صورت یک طرفه تحریم کنم !
با اصرار فراوان همسرم ، دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در سی سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم ! خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیمو ترش و توت فرنگی در "صدر مصطبه" بنشانم!
یک تجربه ی تلخ در هشت سالگی ، باعث شد که بیست و دو سال از همه خرمالو ها متنفر باشم . اولین تجربه های کودکی ، شالوده ی ما را می سازند . چه بسیارند باور ها ، هنجار ها و اعتقاداتی که به خاطر تجربه طعم "گس" آن ها در کودکی ، هنوز منفور ما هستند .

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺭ ﯾﺰﺩ، ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺭﺱ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟
ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩﻧﺪ ....
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﻭ ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﭼﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﺰﻥ .
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﻪ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﺰﻧﻢ ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﻟﯿﻞ ؟
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ " ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﺪﺭﯾﺴﻢ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﺭﺱ ﻧﺸﺪﯾﺪ !!!... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺷﻮﻡ .
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺍﻭﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻌﻠﻢ ﺯﺩ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺳﻮﺯﺵ ﺩﺳﺘﺶ، ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪ .
ﻧﻮﺑﺖ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﻡ ﺷﺪ . ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ
ﺩﻭﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ! ﺑﻪ ﺧﺪﺍ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻗﺖ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﺎﺩ
ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ . ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ
ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﺰﻧﻢ .
ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ
ﺍﻧﮑﺎﺭ !
ﺩﯾﮕﺮ ،ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻼﺱ
ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺷﯽ
ﻫﺎﯼ ﮔﺎﻩ ﻭ ﺑﻴﮕﺎﻩ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻼﺱ ،
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭ
ﺑﻮﺩﻧﺪ !!!....
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﮐﻼﺱ ﺍﺯ
ﺗﺮﺱ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺷﺪﻥ ﻣﻌﻠﻤﺸﺎﻥ ﺟﺮﺃﺕ
ﺩﺭﺱ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ .

 

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

بزرگی را گفتند راز همیشه شاد بودنت چیست؟
گفت:
دل بر انچه نمی ماند نمی بندم؛
فردا یک راز است نگرانش نیستم؛
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نمیخورم؛
و امروز یک هدیه است قدرش را میدانم؛

از فشار زندگی نمیترسم چون میدانم که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبدیل میکند...
میدانم خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست...
ما اولین بار است که بندگی میکنیم ولی او قرنهاست که خدایی میکند...
پس به او اعتماد دارم...
برای داشتن اینچنین خدایی همیشه شادم..

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

فراموش نکنيم که بسياري اوقات در زندگي وقتي به در بسته‌اي مي‌رسيم و يک‌صد کليد در دستمان است، هرگز نبايد انتظار داشته باشيم که کليد در بسته همان کليد اول باشد. شايد مجبور باشيم صبر کنيم و همه صد کليد را امتحان کنيم تا يکي از آنها در را باز کند. گاهي اوقات کليد صدم کليدي است که در را باز مي‌کند و شرط رسيدن به اين کليد امتحان کردن نود‌ و نه کليد ديگر است..

يادمان باشد که زندگي را هرگز نخواهيم فهميد اگر...

کليد صدم را امتحان نکنيم فقط به اين خاطر که نود و نه کليد قبلي جواب ندادند. از روي همين زمين خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معناي زندگي فهميده مي‌شود و ما با توانايي‌ها و قدرت‌هاي درون خود بيشتر آشنا مي‌شويم.



زندگي را نخواهيم فهميد اگر از ترس زمين خوردن هرگز قدم در جاده نگذاريد

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

مراقب آدمهاي "آرام" زندگيتان باشيد

آنهايي که "گوش" ميدهند،
ديرتر "غمگين" ميشوند،
"سخت عصباني" ميشوند،
طولاني "دوستتان" دارند،
کم "عاشق" ميشوند

"مهرباني" را  بلدند،"حواسشان" به شماست، ...
"درد" را به "جان" ميگيرند تا شما را "نرنجانند"،...

آنها همانهايي هستند که اگر "دلشان بشکند"!
ديگر"نيستند"!

نه اينکه "کم" باشند

ديگر "نيستند. . .

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

ﺍﮔﺮ می خوﺍﻫﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ
ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮔﺮﻩ ﻧﺰﻥ

ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ...

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ..

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ چقدﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﻬﻢ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ ﻫﺴﺘﯽ؟

ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﺮﺍﻏﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﯼ !

ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮﺱ ﮐﻨﯽ، ﻧﻪ ﻫﺮﮔﺰ .

ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﯼ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ.

ﺩﺭ ﺍین صورت ﯾﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﺖ می شوند ﻭ ﯾﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می کنند !

ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ

ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ

ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، به
 رﺍﺣﺘﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺸﺎﻥ ﮐﻦ ...

 ﺍﯾﻨﺎﻥ ﻫﻤﺎن هاﯾﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺮﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ !

ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺪﻡ ﺗﻮﺟﻪ ﻭ ﺗﺎﺋﯿﺪ..

ﺁن ها ﺑﺎﺑﺖ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﻘﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ..

گویا ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺁن ها ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ..

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺱ ﺩﺭ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻫﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﺍﺿﯿﺸﺎﻥ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ..

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻧﯿﺴت.
"دکتر الهی قمشه ای"

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

شخصی برای اولین بار یک کلم دید.
اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و...
با خودش گفت : حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادوپیچش کردن...!
اما وقتی به تهش رسید وبرگها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست...
داستان زندگی هم مثل همین کلم هست!
ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم وفکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم...
و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود...!
زندگی، همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم

ahmadfarm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7792
|
تاریخ عضویت : آبان 1390 

باور کن آنقدر ها هم سخت نیست...
فهمیدن اینکہ
بعضی ها می آیند کہ :
نمانند...
نباشند...
نبینند...
و تو اگر تمامی ِدنیا را هم حتی بہ پایشان بریزی
آنها تمامی ِبهانہ های دنیا را جمع می کنند
تا از بین آنها
بهانہ ای پیدا کنند که: بروند...
دور شوند....
کہ"نمانند اصلا"

پس بہ دلت بسپار،
وقتی از خستگی هایِ روزگار
اعتماد كردي  بہ "دوستي"
لااقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه امده
یا از سر ِ ... !!! تا دنیایت پر نشود
از دوست داشتن هایِ پر بغض
کہ دمار از روزگارت درآورد !!!

نبودنش را  تحمل کن... رفتنش را طاقت بیاور... اما نگذار آنقدر خوار و ذلیل شوی، که: محبت و عشق را گدایی کنی... "عشق" حرمت دارد،