راسخون

💒💒💒 زندگی زیباست 💒💒💒

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏کوتاه ‌ترین داستان غمگين دنیا یک بیت از سعدی است:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمُرد و بیمار بِزیست...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پدر دوستم که فوت کرده همیشه میگفت: اگه به کسی خوبی کردی نفهمید، بدی هم بکنی نمیفهمه

واقعا در این چند کلمه هزاران حرف هست..

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو به گشتی،طبیب از خود میازار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به سلامتی داداشم چون هر وقت دید بی حوصلم اومد و موهام رو کشید و محکم پیشونیمو بوسید و گفت : نبینم ابجی کوچیکم بی حوصله باشه . مگه نیاوشش مرده ؟ بدو زود لباس بپوش که بریم دور دور
تا بیام غر بزنم به شوخی میزنه پس کلم و میگه : نداریم و نمیایم و نمیشه هم نداریم بدو زود لباس بپوش که بریم ،
بعد هم تو راه انقد مسخره بازی در میاره تا شاد شم ، همیشه هم موفقه!

داداشی جونم الهی فدات شم ، قربون خنده هات شم .
به سلامتی همه داداشی ها :))))))))))

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

《♥«‌‌ســعـــــŞáęęďـــــید♥»》

∬بہ هر ڪس میڪنم از مـہــر★جــانــم را فـــــــــدا∬
∬همچۅ عـــــقرب میزند نیشم★نـمیــدانـم چـــــرا∬

∴∵∴∵∴∵∴∵
∵∴∵∴∵∴∵∴

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درسته پدرم با لکسوس سورپرایزم نمیکه، اما همیشه از وقتی به یاد دارم تا الان با بیشترین چیزی که در توانش بوده سورپرایزم کرده و دلم به همونا خوشه...

خیلی دوست دارم بابا...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏کوتاه ‌ترین داستان غمگين دنیا یک بیت از سعدی است:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمُرد و بیمار بِزیست...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

يه ذره بريد باباها رو ماچ كنيد،بهشون محبت كنيد،گناه دارن،مَردن و نميتونن به زبون بيارن كه منم دوس داشته باشيد...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فقط اولین دوست داشتن درد دارد! 
همانی که وقتی میرود
نمیدانی چطور به دلت بفهمانی
که محاسباتت غلط از آب درآمد...
چطور بگویی نشد
که نشکند
نریزد...

بعد ها دوست داشتن هایت
نه به قوت قدیـم است
نه دردناک 
جوری علاقمند میشوی
که رفتن را به طورِ پیش فرض
روی تنظیماتِ دوست داشتنت خواهی داشت...

دوست میداری
اما اگر چنـد بار آنی بشود که نباید
حرفی بزند که بهم بریزدت
دوست داشتنت بر حسبِ تنظیمات
به نداشتن میل میکند
بهتر بگویم
دوستش خواهی داشت
اما اهمیتی ندارد داشته باشی اش یا نه!

اینجاست که میفهمی
دوست داشتنت
پوست کلفت کرده!
دیگر آنی نیست که با این رفتـن ها بلرزد
میفهمی چه میگویم؟
پوسـت کلفت میکند ...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏پشت کامیون نوشته بود: غروب پدر طلوع حسرت ها است.
قشنگ یکی دو تن به بار کامیون اضافه شده بود...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وجود پدر ۴۰برابر امن تر از خانه ایست که ۴۰ قفل داره، وجود مادر ۴۰برابر راحت تر از هتلی ست که ۴۰ پرسنل داره
پدر و مادر یعنی امنیت و آرامش..

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

يادمان باشد نگفته ها را می توان گفت
ولی گفته ها را نمی توان پس گرفت
چه سنگ را به کوزه بزنی چه کوزه را به سنگ،شکست با کوزه است
دل ها خیلی زود از حرف ها می شکنند
مراقب گفتارمان باشیم

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ميدانی جانم!
صبح ها همين كه
صدایِ سوت کشیدنِ کتری رویِ اجاق را بشنوی،
بویِ نانِ سنگکِ تازه يِ صبحِ زودِ پدر به مشامت برسد،
و صدايِ صبحانه حاضر کردنِ مادر از آشپزخانه بیاید،

يا وقتی عطرِ قرمه سبزی هايِ ظهرِ جمعه اش تويِ خانه ميپيچد و هوش از سَرت ميبرد،
همين كه چشمت ببينتشانُ
گوشَت نفس هايشان را بشنود،
همین که آغوشِ گرمشان را لمس كنیُ
بگویی "چقدر دوستشان داری"
يعنی "صبحت بخير" شده!
جمعه و شنبه اش فرقی نمیکند،
صبح هایِ بودنشان همیشه بخیر می شود ...
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زن هر چقدر هم كه بزرگ شود؛
همسر شود؛
مادر شود؛
مادربزرگ شود...
درونش هنوز هم "دختری" کوچک چشم انتظار است؛
انتظار می کشد برای لوس شدن،
محبت دیدن،
دستی می خواهد برای نوازش،
و چشمی برای ستایش...
مهم نیست چند ساله شدی؛
زن که باشی،
دنیای درونت همیشه صورتی ست!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

يه گياهي كه تو گلخونه رشد كرده رو ببريد بزاريد وسط يه جنگل وحشي


بعدش حس بچه ١٨ ساله ايراني رو كه تازه وارد اجتماع ميشه درك ميكنيد