راسخون

💒💒💒 زندگی زیباست 💒💒💒

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از یه جایی به بعد معیار زیباییت میشه کسی که دوسش داری...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کالیستا: این چیه کشیدی؟
آلبی : این یه ابر قهرمانه دوناتیه
کالیستا : چه قدرتی داره؟ میتونه دونات درست کنه؟
آلبی: اون قدرتی نداره
کالیستا : مگه میشه؟
آلبی: اره... بعضیا تو هیچی عالی نیستن فقط یه چیزیو خیلی خیلی دوست دارن.
^_^
برگرفته از کتاب مطلقا تقریبا

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وقتی کسیو بخاطر چیزایی که دست خودش نیس مسخره میکنید خیلی بیشعور به نظر میاید ...

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خودت را جای زنی بگذار
که به وقتِ پریشانی یک رابطه
بلند می گوید:
همه ی مردها مثل همند!
دلگیر نشو
اگر از کسی ضربه می خوردی
که برایت جای همه بود
تو هم همین را می گفتی...
"فرید صارمی"

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لبخند بزنيد
بعد از بوسه، اين دومين كار خوبيه كه با لبها ميشه انجام داد.
:))

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستم
تا بیاید علف خستگی ام را بچرد
#سهراب_سپهری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏خاطره
آفتاب پاييز است
می‌تابد و گرم نمی‌كند ...
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سکانسی که امشب تو کافه نال دیدم نقطه عطفی در زندگیم بود!

پسر آدامس‌فروش شش‌هفت‌ساله اومد. بچه‌ها یه تُست شش‌تکه براش بردن. بعد از چند دقیقه که مطمئن شد مال خودشه، شروع کرد. حواس‌مون پرت شد؛ رفته بود.

یه تکه از تست رو خورده بود، جاش یه آدامس گذاشته بود :|

خدای مناعت‌طبع بود.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همیشه آخرش خوبه
اگه خوب نیست پس بدون هنوز آخرش نیست.....

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

[داداش]پنج حرفه
[برادر]پنج حرفه
پس این پسر تنها پسریه که پای حرفاش باتو میمونه
#عشق=داداشیم❤

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت. به همبرگر می گفت همبرگرد، به سطل سلط، زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت.

برای احوالپرسی كه زنگ مي زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم.
هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش لبخند می زدم، حالم خوب می شد.

زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود، برعکس بعضی از آدم ها كه تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گاهی یه
"معلومه تو کجایی؟"
برت میگردونه به زتدگی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



مامانا یه بیماری دارن که هیچ درمانی نداره
بیماری "از خود گذشتگی"

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق خودش خواهد آمد ،
بي هياهو ،
نميتوان از آن فرار كرد ،
زماني متوجه آمدنش خواهي شد ،
كه بدون آن ،
نفس كشيدن دشوار ميشود .. ..

#پاتریک_مودیانو

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏وقتی یه نفر روی خوش به طرف مقابلش نشون میده به این مفهومه که من انسانم و تصور میکنم توام انسانی
نه اینکه من ساده ام بیا سوارم شو....