💒💒💒 زندگی زیباست 💒💒💒
هیچکس رو برای کاری که کرده سرزنش نکنید
بجز اونایی که پدرمادرشونو بردن خونه سالمندان...
ولی دنیا ارزششو نداره که؛
اشک مادرتو در بیاری و موهای باباتو سفید کنی …..
بدترین حال ممکن وسط بودنه ،
یه جایی که نه خوبی و نه بد ،
یه چیزی هستی بین این دو که نمیتونی تعریفش کنی ،
نمیتونی توضیحش بدی ،
نمیتونی بفهمونی که چی داره به سرت میاد .
نه سقوط میکنی و نه صعود.
مثل مورچهای که افتاده توی ظرف عسل..
مامان، مناسبتنگهدارِ عجیبترین مناسبتهای ایران و جاهانه. وویس فرستاده که «عزیزدلم با تاخیر روز عاشقان کتابو بهت تبریک میگم.» بعدِ یه مکث طولانی، با بغض میگه: «به خودمم تبریک میگم که کتاب زندگی منی و من عاشقتم.»
چیه مادر آدم؟؟؟
خدای من همین جاست
در همین کوچه
کمی پایینتر
کنار خانه زنی که کسی را ندارد کمکش کند
باید بروم
خدا منتظراست...
آقازاده اونی نیست که پدر پولدار و پرنفوذ داره ، آقازاده ماییم که باباهای زحمتکش و مرد داریم...
کاش تو خیابون برای خداحافظی همدیگرو بغل کنیم، موقع راه رفتن دست همدیگرو بگیریم، با همدیگه بستنی قیفی بخورم، با صدای بلند بخندیم، تو پیاده روبشینیم و ساز بزنیم،
بشکنیم این تابو مسخره رو که زشته و عیبه
کاش من هى پیر میشدم و مامان و بابام هى جوونتر...
اون تیکه آهنگ آرزو سیاووش قمیشی که میگه:
یکی و خواستی و رفته من میدونم که چه سخته
فقط این کم داره بزرگوار محکم بغلت کنه انقدرررر همدردی اخه
چای کیسه ای رو تو ۴ تا لیوان بزن ؛ اولی پررنگ میشه /دومی خوب میشه/ سومی کمرنگــــ/ چهارمی دیگه اسمش و نمیشه گذاشت چایی
نفر چندم ِ هیچ رابطه ای نباش ... シ
عذاب وجدانی که بعد از بحث با پدرمادر به وجود میاد در حد مرگ کشندهس ...
آدم گاهی تو زندگیش کاری و انجام میده ک بعدها...
خودش از خودش تشکر میکنه..
ﮐﺪﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﺪﺍﯼ ﺩﻩِ ﻣﺎﺳﺖ
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻼﯼ ﺩﻩِ ﻣﺎﺳﺖ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ
ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﺩﻩِ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﻩِ
ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻩ ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻩ ﻣﺎﺳﺖ
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺩﯾﺮ ﺯﻣﺎﻧﯿﺴﺖ … ﺯﻣﺎﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺳﺖ
ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺷﺪﻩ
ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ؛ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻭﻟﯽ، ﺑﺎ ﻫﻤﻪ
ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺷﺪﻩ
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻩ ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﯿﻨﻮﺍ، ﺑﯿﺨﺒﺮ ﺍﺯﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻩ ﻣﺎﺳﺖ
ﺑﯿﻨﻮﺍ، ﺑﯿﺨﺒﺮ ﺍﺯﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻩ ﻣﺎﺳﺖ
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺩﯾﺮ ﺯﻣﺎﻧﯿﺴﺖ … ﺯﻣﺎﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺳﺖ
ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺷﺪﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻭﻟﯽ، ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺷﺪﻩ
مادرم میگفت
وقت تنهایی خدا را یاد کن
و من هر شب به یاد مادرم بودم!...
آیت اله طالقانی میگفت : کسی که روی این صندلی های راحت نشست نمی تواند قانونی بنویسد که بدرد روی زمین نشستگان بخورد!