از گرگ ترسيدي؟
| خداي تعالي وحي فرستاد به داود (ع) كه «مرا در دل بندگانم، دوست گردان.» گفت: «چگونه دوست گردانم؟» گفت: «فضل و نعمت من به ياد ايشان آر كه از من جز نيكويي نديدهاند.» و وحي فرستاد به يعقوب كه داني چرا يوسف را چندين سال از تو جدا كردم؟ گفت: «نميدانم.» وحي آمد: از آن كه گفتي «ترسم كه گرگ، وي را بخورد»اي يعقوب!چرا از گرگ ترسيدي و به من اميد نداشتي، و از غفلت برادران وي بينديشيدي و از حفظ من نينديشيدي. و يكي از پيامبران به قوم خود گفت: «اگر شما آنچه من ميدانم، بدانيد، بسيار بگوييد و اندك بخنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه زنيد و زاري كنيد.» پس جبرئيل بيامد و گفت: خداي تعالي ميگويد: «چرا بندگان مرا نوميد ميكني از رحمت من؟» پس آن پيغامبر، بيرون آمد و مردم را اميدهاي نيكو داد از فضل خداي تعالي. |
||
|
| خداي تعالي وحي فرستاد به داود (ع) كه «مرا در دل بندگانم، دوست گردان.» گفت: «چگونه دوست گردانم؟» گفت: «فضل و نعمت من به ياد ايشان آر كه از من جز نيكويي نديدهاند.» و وحي فرستاد به يعقوب كه داني چرا يوسف را چندين سال از تو جدا كردم؟ گفت: «نميدانم.» وحي آمد: از آن كه گفتي «ترسم كه گرگ، وي را بخورد»اي يعقوب!چرا از گرگ ترسيدي و به من اميد نداشتي، و از غفلت برادران وي بينديشيدي و از حفظ من نينديشيدي. و يكي از پيامبران به قوم خود گفت: «اگر شما آنچه من ميدانم، بدانيد، بسيار بگوييد و اندك بخنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه زنيد و زاري كنيد.» پس جبرئيل بيامد و گفت: خداي تعالي ميگويد: «چرا بندگان مرا نوميد ميكني از رحمت من؟» پس آن پيغامبر، بيرون آمد و مردم را اميدهاي نيكو داد از فضل خداي تعالي. |
||
|