اینجا همه چیز عالیه!!
انگار زندگی در پیش چشمهایش رژه می رود و آدم از خودش می پرسد :
من در این زندگی چه کرده ام ؟ نمی پرسد چه خواهم کرد ؟
چرا که نمی داند کی نوبت او می رسد ؟...
(ساربان سرگردان - سیمین دانشور)
هرتبی ، تب عشق نیست
گاهی وقتا بعضی تب ها از عفونت هوسه
هیچکس نمی داند چقدر جای شادی بی سبب در دلم خالیست
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا
و زنهار در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد
اگر توی ذهنتون کاری در نظر دارید
همین الان انجام بدید
گاهی اوقات
" بعد " ، می شود " هرگز "
خوشبختی هایم را با عجله در سرنوشتم نوشته بودند
بد خط بود
روزگار نتوانست آن ها را بخواند
تا چند سال پیش از سوپر مرغ همسایه
فقط چند ماشین آخرین مدل ، برای سگ های عزیزشان
کله و پای مرغ می بردند
از شما چه پنهان
حالا تمام اهل محل سگ شده اند!!
«اکبر اکسیر»
از پسرک فقیر پرسیدند :
تا بحال دروغ گفته ای ؟ پسرک گفت :
دروغ هایم زمانی شروع شد که :
موضوع انشایم این بود:
از مرگ نترسید
از این بترسید که وقتی زنده اید
چیزی درون شما بمیرد به نام "انسانیت"
از خودم بدم آمد ، وقتی که به پسرک گفتم :
کفش هایم را خوب رنگ کن
و او گفت : خاطرت جمع باشد مثل سرنوشتم برایت سیاه می کنم
جبران آنچه به سبب خاموش ماندنت به دست نیاورده ای
آسان تر است از به دست آوردن آنچه به گفتن از دست داده ای
انسانها
هرچه بیرونشان ساکت تر باشد
فریاد درونشان بیشتر است
چه رنجی می بری
وقتی حرف داری
و کلمه نداری
حتی
حالت در واژه ها هم نگنجد
حرف حساب جواب ندارد
كه بزرگترین احترام به هركس این است كه
برایش یك دقیقه سكوت می كنند
سکوت همیشه به معنای رضایت نیست
گاهی یعنی خسته ام
از این که مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمی دهند
توضیح دهم.