اینجا همه چیز عالیه!!
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که: خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است ...
رابیندرانات تاگور
دکتر علی شریعتی :
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .و سوم که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.و تازه فهمیدم که...
خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند ممکن است در خودش بوجود آید.
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .
زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.
یادتان باشد:
وقتی کسی باعث رنج شما می شود؛
دلیلش این است که او درون خودش عمیقا رنج می برد !
و رنج وی در حال لبریز شدن است ،
او نیازی به تنبیه ندارد،
او احتیاج به کمک دارد ..
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش؛
راه آسمان باز است ...
پر بکش !
او همیشه آغوشش باز است ،
نگفته تو را می خواند .
مرد در حالى که داشت روزنامه میخواند رو به زنش کرد و گفت: در روزنامه نوشته بررسی هایى که به عمل آمده نشان میدهد زنها روزانه ۳۰,۰۰۰ کلمه حرف میزنند در حالى که این میزان در مورد مردها فقط ١۵٠٠٠ کلمه است .
زن گفت :
علتش این است که ما باید هر چیز را دوبار تکرار کنیم تا مردها بفهمند .
مرد گفت: چی؟
سـعــی نکــن مــــــتفـــــاوت باشـــی
فقط خـــــــوب بــاش ...
ایــــن روزهــــــا "خــــــــوب بودن"
بــه انـــدازه ی کــــافی
!..."مــــــتفـــــاوت" اســــت
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"
گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد !
چشمانش را بست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است .
با خود گفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....
سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم !
با فریادی غم بار سقوط کردو با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد !
!حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود
روزی مردی در حال نمازخواندن در راهی بود ،
و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین سجاده اش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد :
هی ...
چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟؟؟
مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم ،
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟؟
نتیجه: حالا خودمونیم خدایی چقد موقع نماز خوندن حواسمون به مناجات با خداست؟
تلنگر کوچکیست باران وقتی وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست ...!
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،
تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم
یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .
مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،
ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن !!
يك بار ديگر اين درس ها را مرور مي كنيم.
به «لوئيزا مي آلكوت» نويسنده كتاب زنان كوچك پيشنهاد شد كه به جاي نويسندگي بهتر است برود در خانه كلفتي كند.
«بتهوون» نمي توانست ويولون را درست در دستش نگه دارد و ترجيح مي داد به جاي پيدا كردن مهارت در نوازندگي، آهنگ هايي را تصنيف كند. معلم موسيقي او اعتقاد داشت كه او «هيچي» نمي شود.
پدر و مادر خواننده مشهور اپرا، «انريكو كاروزو»، دلشان مي خواست پسرشان مهندس شود و معلم او معتقد بود او نفسش درنمي آيد، چه برسد به اين كه بتواند بخواند.
سردبير يك نشريه، «والت ديسني» را به علت «نداشتن خلاقيت» اخراج كرد. او بارها قبل از اين كه ديسني لند را بسازد، ورشكسته شد.
معلمان «اديسون» معتقد بودند كه او بچه كودني است!
«اينشتين» تا ۴ سالگي نمي توانست حرف بزند و تا ۷ سالگي نمي توانست بخواند. معلمانش معتقد بودند كه او خنگ است و دائم خيالپردازي هاي احمقانه مي كند. او را از مدرسه بيرون كردند و در دانشكده پلي تكنيك زوريخ نپذيرفتند.
«پاستور» شاگرد بسيار متوسطي بود و در درس شيمي، هميشه ۱۳ مي گرفت.
درس «نيوتن» در مدرسه بسيار بد بود.
پدر «رودن» مجسمه ساز معروف مي گفت: «بچه من يك احمق به تمام معني است.» او ۳ بار در امتحان ورودي مدرسه هنر رفوزه شد.
«تولستوي» نويسنده جنگ و صلح به خاطر بي استعدادي از دانشگاه اخراج شد. در ورقه اخراجش نوشته بودند كه او هرگر نخواهد توانست چيزي بخواند يا بنويسد!
«هنري فورد» قبل از اين كه موفق به اختراع اتومبيل شود، ۵ بار ورشكسته شد.
«چرچيل» در كلاس ششم دبستان رفوزه شد. او در سن ۶۲ سالگي و پس از عمري شكست و عقب نشيني، نخست وزير شد.
۱۸ ناشر از چاپ شاهكار بي نظير «ريچارد باخ» يعني جاناتان مرغ دريايي خودداري كردند تا سرانجام در سال ،۱۹۷۰ مك ميلان آن را چاپ كرد. تا سال ۱۹۷۵ ، ۷ ميليون نسخه از اين كتاب به فروش رفت.
باز هم از اين كه بگويید «نمي توانيد» ؟
منبع : روزنامه ايران
در فرهنگهای مختلف نیز از یونانیان باستان گرفته تا سرخ پوستان آمریکا، مواد آدامس مانند مختلفی از رزینها و سایر پسماندههای درختان، علفها و سایر گیاهان ساخته می شد.
سابقه آدامسهای امروزی به دهه 1860 میلادی باز می گردد، هنگامی که مادهای به نام چیکل (chicle) تولید شد. چیکل در اصل به عنوان یک ماده لاستیکی از مکزیک وارد شده بود که از یک درخت همیشه سبز گرمسیری به نام Manilkara chicle استخراج شده بود، به همان طریق که "لاتکس" از درخت کائوچو گرفته می شود.
صمغ چیکل به خاطر نرم تر بودن و نگه داشتن طولانی مدت تر رایحه، به تدریج نسبت به سایر رزینها در تهیه آدامسها رواج بیشتری پیدا کرد.
اکنون اغلب آدامسها از مواد صنعتی ساخته می شوند، چرا که ارزان تر و در دسترس تر هستند.
بعضى از آدمها خطخوردگى و خط زدگى دارند و بعضىها غلط چاپى و بعضىها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدمها بايد مشق و از روى بعضى از آنها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدمها در کلاسها تدريس مىشوند و بعضىها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مىشوند.
بعضى از آدمها را بايد چندين بار خواند تا معنى آنها را فهميد و بعضىها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضىها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدمها تفرقهانداز هستند و بعضىها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدمها به نام ديگران چاپ مىشوند و بعضىها قبل از چاپ به فروش مىرسند.
بعضى از آدمها در قفسه خاک مىخورند و بعضىها در انبار بايگانى شدهاند.
بعضى از آدمها تاريخىاند و از گذشته صحبت مىکنند و بعضىها آينده نگرند و به آينده مىپردازند.
بعضى از آدمها لطيفهاند و بعضىها بىروحاند و خستهکننده.
بعضى از آدمها سياسىاند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مىگيرند.
بعضى آدمها منبع و ماخذ ندارند و بعضىها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدمها شيرازه ندارند و زود از هم مىپاشند و بعضىها شيرازهشان ميخ دارد و قبل از استفاده کهنه و پاره مىشوند.
بعضى از آدمها با محتوا هستند و بعضىها بىمحتوا و پوچاند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدمها ماندگارند و بعضىها در چاپخانه مىمانند و بازيافت مىشوند.
بعضى آدمها هويت ندارند و بىنام و نشاناند و بعضىها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدمها در کتابخانه نگهدارى مىشوند و بعضىها در پيادهرو خيابان به فروش مىرسند.
بعضى آدم ها را کادو مىگيرند و هديه مىدهند.
بعضى آدمها را به مفت هم نمىخرند و بعضىها از موزهها به سرقت مىروند.
بعضى از آدمها بدون مجوز چاپ مىشوند و بعضىها نياز به مجوز ندارند و بعضىها تا ابد مجوز چاپ نمىتوانند اخذ کنند.
بعضى از آدمها خاطره اند و بعضىها يادداشت شخصى.
بعضى آدمها در مدح ديگران نوشته مىشوند و بعضىها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدمها افسانهاند و بعضىها رمان و بعضىها داستان.
بعضى آدمها مذهبىاند و بعضىها لامذهب و خيلىها در اين ميان.
بعضى از آدمها احساسات ديگران را جريحهدار مىکنند و بعضىها به ديگران احترام مىگذارند.
بعضى از آدمها به ديگران توهين مىکنند و بعضىها توهين را به جان مىخرند.
بعضى از آدمها به زور بر ديگران تحميل مىشوند و بعضىها خود به ميان ديگران مىروند.
بعضى از آدمها چند جلدى و قطورند و بعضىها تک جلدى و لاغر.
بعضى از آدمها از جنگ مىگويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدمها از شادى سخن مىگويند و بعضىها از غم.
و ...
ما از کدام دسته ایم؟
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...
در اندیشه آنچه کرده ای مباش، در اندیشه آنچه نکرده ای باش...
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...
برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...
امید، درمانی است که شفا نمی دهد، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم...
بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید!
آنچه شما درباره خود فکرمی کنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است که دیگران درباره شما دارند...
هرکس، آنچه را که دلش خواست بگوید، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود...
اگر هرروز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...
صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یک مرتبه نیست...
وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده کند !
کسانی که در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...
کسی که در آفتاب زحمت کشیده، حق دارد در سایه استراحت کند !
بهتر است دوباره سئوال کنی، تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی !!!
آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید...
اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید...
خودتان را به زحمت نیندازید که از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی کنید از خودتان بهتر شوید ...
خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !
درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش !
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند که خیال میکند دیگران را فریب داده است !!!
کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند !!!
هرکه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...
کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت !!!
اینکه ما گمان میکنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است که برای خود عذری آورده باشیم ...