راسخون

اینجا همه چیز عالیه!!

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

بسیاری از مشکلات دنیای امروز محو می شد اگر ... 

رو در روی همدیگر حرف می زدیم ...

نه پشت سر هم ...

                           

 

 

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

گاهی باید از نگرانی و تردید و ترس دست بردارید 
و ایمان داشته باشید که همه چیز درست خواهد شد. 
شاید نه آنگونه که شما می خواهید، 
بلکه آنگونه که خیر در آن است

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﻢ!
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯽ؟ 
ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ. 
ﺩﺍﻧﺶ‌ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ. 
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟! 
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ‌ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ…' 

ﻣﻌﻠﻢ دانش آموز را در آغوش گرفت ﻭ ﻧﻤﺮﻩ‌ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

معلم سر کلاس به دانش آموزانش گفت:با موضوع « اگر مدیر عامل بودید چه می کردید؟» یک انشاء بنویسید.

همه تند تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن جز یک نفر.

معلم از او پرسید: تو چرا چیزی نمی نویسی؟

 

بچه گفت: منتظرم تا منشی ام بیاید !

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جنبش  و جاری شدن است

از تماشاگه راز

تا به جایی که خدا می داند.

 

ســـهــراب

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

بیایید قدر آدم هایی که دوستمان دارند را ؛

 

بیشتر از چیزهایی که دوستشان داریم بدانیم ...

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

شکسپیر می‌گوید:

من همیشه خوشحالم، می‌دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

زندگی کوتاه است پس به زندگی‌ات عشق بورز ...

 خوشحال باش و لبخند بزن ... و فقط برای خودت زندگی کن...

قبل از این‌که صحبت کنی » گوش کن

قبل از این‌که خرج کنی » درآمد داشته باش

قبل از این‌که دعا کنی » ببخش

قبل از این‌که صدمه بزنی » احساس کن

قبل از تنفر » عشق بورز

زندگی این است احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر ...

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

هنگامی که کودکی پنج ساله بودم مادرم همیشه به من می‌گفت:

شاد بودن کلید خوشبختی در زندگیست .

وقتی بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم معلم‌هایم از ما می‌پرسیدند: زمانی که بزرگ شدید چه کاری را انجام خواهید داد؟

و من پاسخ می‌دادم: می‌خواهم شاد باشم .

آن‌ها به من می‌گفتند: تو درس را درست متوجه نمی‌شوی (خنگی!)

 و من هم در دل به آن‌ها می‌گفتم:

شما هم معنای زندگی را متوجه نمی شوید ...

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگزارم 
داده هایت، نداده هایت، گرفته هایت 


داده هایت نعمت اند ، نداده هایت رحمت اند ، گرفته هایت حکمت 

خدایا سپاس...

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

از پاول تیلیچ نویسنده و معلم بزرگ عصر حاضر پرسیدند که:شجاعت چیست؟

 

او گفت : « شجاعت واقعی یعنی اینکه به رغم همه ی سختی ها و مرارت ها که بخشی از زندگی روزانه ی ما هستند، به زندگی آری بگوییم !»

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشين خط می‌اندازد.

مرد با عصبانيت دست كودک را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودک زد،
بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بيمارستان كودک به دليل شكستگی‌های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی كودک پدرِ خود را ديد، با چشمانی آكنده از درد از او پرسيد: “پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟

hossein201273 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 26938
|
تاریخ عضویت : مهر 1392 

پسری کوچک از مادرش پرسید: “چرا گریه می‌کنی؟

مادرش به او گفت: “زیرا من یک زن هستم.”

پسر کوچک گفت: “من نمی‌فهمم!”

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: “تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید!”

بعد‌ها پسر کوچک از پدرش پرسید: “چرا مادر بی‌دلیل گریه می‌کند؟

 

پدرش تنها توانست به او بگوید: “تمام زن‌ها برای هیچ چیز گریه می‌کنند !.”