اینجا همه چیز عالیه!!
برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بله!
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن!!
[خنده حضار در دادگاه]
قاضی: شما دادگاه رو مسخره میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید که با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من!! او با یک مرد ازدواج کرده است!
[خنده حضار در دادگاه]
بزرگترین درسی که تاریخ به ما می دهد اینست که
هیچ کس از تاریخ درس نگرفته است.
هگل
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت زندگی اش را مدیون
ماشین مدل بالایش است .
در یک رابطه ی دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند
حتما یکی از آنها تمام حرف دلش را نمی گوید .
شکسپیر
قدر لحظه هامون رو بدونیم ... خیلی زود دیر میشه ...
یادش بخیر !
کودکی ها قهر می کردیم تا قیامت
!و لحظه ای بعد قیامت می شد
تصویری كه می بینید كوچكترین پل بین المللی دنیاست كه جزیره سمت چپ كه متعلق به كانادا می باشد را به جزیره سمت راست كه متعلق به آمریكاست وصل می كند.
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
من به آمار زمین مشکوکم، تو چطـور؟
اگر این سطح پر از آدمهاســت، پس چرا این همه دلها تنهاســـت؟
بیخودی می گویند، هیچ کس تنها نیست چه کسی تنها نیست؟
همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـد
من که در تردیدم، تو چطور؟
نکند هیچکسی اینجا نیســـت
گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است
آدم آنست که او را پدر و مادر نیسـت
من به آمار،به این جمــعو به این سطح که گویند پر از آدمهاست مشکوکم
نکند هیچکسی اینجا نیســت
من به آمار زمین مشکوکــــم
چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
من که می گویم نیست، گر که هست دلش از کثرت غم فرســـوده ست
یا که رنجور و غریــــب خسته و مانده
و در مانده براه ،پای در بند و اسـیر، سرنگون مانده به چـــاه خسته
و چشــم به راه تا که یک آدم از آنجا برسد
همه آن جا هستــند؛ هیچکس آن جا نیست
وای از تنـــــهایی؛ همه آن جا هستـــــند هیج کس آنجا نیست
هیچکس با او نیســـت؛ هیچکس، هیچکـــس
من به آمار زمین مشکوکم
من به آمار زمین مشکوکم
چه عجب چیزی گفت؛ چه شکر حرفی زد. گفت:من تنهایم هیچکس اینجا نیست
گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم اندر این تنهایی، به خدا می شکنم
به خدا می شکنم.
من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟