اینجا همه چیز عالیه!!
اندیشیدن به پایان هر چیز ، شیرینی حضورش را تلخ میکند...
بگذار پایان تو را غافلگیر کند ، درست مانند آغاز...
همیشه اولین کسی که در لحظه ی باز کردن چشم ؛
بعد از خوابی طولانی به ذهنتان خطور می کند ،
یا دلیل خوشبختی شماست ...
یا درد و رنجتان !!!
خدای مهربانی های بی بهانه ،
همیشه جایی در حوالی دلتنگی های من ،
جاری میشوی ...
جاری میشوی در ابری ِ چشمانم ،
و میباری آنقدر تا زلال شوم ،
می باری آنقدر که آسمانی شود هوای دلم ،
آنقدر که با همه ی روحم حس کنم
داشتن ِ تــــو
میارزد به همه ی نداشتن های دنیا ...
میارزد ...
در سال ۱۹۲۷ «ایوان اونگر» و «گلادیس روی» دست به عملی زدند که تا پیش از آن به ذهن هیچ انسانی نرسیده بود، این دو انسان جسور سوار بر یک هوا پیما به آسمان رفتند و روی بالهای آن تنیس بازی کردند، از انگیزه آنها چیزی نمیدانیم اما اگر آن روز تمام خطرات را به جان خریدند تا نامشان در تاریخ ثبت شود به هدف خود رسیدهاند.
غیرت یعنی اینکه نذاری از غیر، آسیبی به عزیزت برسه
نه اینکه خودت بشی مایه ی عذابش...
ماجرای خواستگاری آلبرت انیشتین
می گویند مرلین مونرو یک وقتی نامه ای نوشت به آلبرت انیشتین که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!
آقای انیشتین هم در جواب نوشت:
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است.فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
بعضی آدمها ناخواسته همیشه متهم اند ...!
به خاطر سکوت شان ، کاری به کار کسی نداشتن شان ، خلوت شان،
اتاق شان، استراحتشان، روی پای خود ایستادن شان، دوست داشتن شان!
گویی جان میدهند برای اتهام بستن و از همه بدتر این که :
زود فراموش می شود خوبی هایشان ...
گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد
کفش هایش را در بیاورد ،
یواشکــــی نوک پا نوک پا
از خودش دور شـــــــــود ،
بعد بزند به چاک
فرار کند از خودش...
قبول دارین ؟
ارسالی توسط یکی از همراهان خوب ترنم رویش
روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت : می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو حرفی نمی زنی ولی همه حرف تو را می فهمند"!چارلی هم با خنده می گوید : ... تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ "این است که تو با این که حرف می زنی، هیچ کس حرفهایت را نمی فهمد"!
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس
می اندازید.من که نمی خواهم موشک هوا کنم می خواهم در روستایمان معلم شوم.
دکتر جواب داد :
تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبولت می کنم ولی می توانی
به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند؟؟؟؟