اینجا همه چیز عالیه!!
بغــض یعنــی :
نگفته هــایم را از نگاهــم خودت بخوان ...
شادی پروانه ایست که هرچه تقلا کنی نمیتوانی آن را شکار کنی
یادمان باشد،اعتماد المثنی ندارد ...
یادت باشد :
بر آنچه که از دست داده ای غمگین مباش ؛
از کرامت پروردگار به دور است که آنچه را به تو بخشیده باز پس گیرد ،
مگر آنکه جایگزین بهتری در نظر داشته باشد ...
یه غمی هست که فقط بچه های آخر درکش میکنن،
اونم، کم و کمتر شدن آدم های سر سفره اس ...
عصبانیت، انتقام اشتباهات دیگران را از خود گرفتن است ...
بالاترین سرعت تو دنیا، سرعت نور نیست !!!
سرعت رنگ عوض کردن آدم هاست ...
روزی اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند برای بارش رحمت الهی دعا کنند.آن روز فقط یک پسر بچه با چتر آمده بود و این یعنی ایمان.
زمانی که شما کودک یک ساله ای را به هوا پرتاب می کنید،می خندد چرا که می داند شما او را خواهید گرفت و این یعنی اطمینان.
هر شب که به رختخواب می رویم نمی دانیم صبح برمی خیزیم یا ... اما ساعت را برای زمان مشخصی کوک می کنیم و این یعنی امید.
دفتر مشق حسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را میگشت… تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا همچنان میلرزید…
پاک تنبل شده ای بچه بد… “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا”
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا میکرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد…
گوشهی صورت او قرمز شد هقهقی کرد و سپس ساکت شد…
همچنان میگریید…
مثل شخصی آرام، بیخروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد…
گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید…
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من میآیند…
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوهای یا گلهای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشهی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمیگشته به زمین افتاده بچهی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصهای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، میبریمش دکتر با اجازه آقا…
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی میداد بیکتاب و دفتر…
من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شدهام…
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامهی خشم، نه به دل تصمیمی، نه به لب دستوری، نه کنم تنبیهی،
یا چرا اصلا من، عصبانی باشم، با محبت شاید، گرهای بگشایم.
با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز...
از خواب توی تخت خواب نرمتون خسته شدین ... ؟؟؟
پس این چی ... ؟؟؟
هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین ... ؟؟؟
پس این چی ... ؟؟؟
و ... کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین ؟؟؟!!!
پس اینا چی ... ؟؟؟
و چقــــــدر دیر می فهمیم که
زندگـــی
همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...