آشنایی با شهیدان کربلا
سلام خدمت همه دوستان
در این تاپیک قصد دارم تک تک شهیدان کربلا را معرفی کنم
انشاءالله هر کدام از دوستان مطلب مفیدی در این باره دارند ارسال کنند تا همگی استفاده کنیم
خودم هر سعي مي كنم اگه مطلب جديدي در مورد هر كدام از اصحاب پيدا كردم به مطلب قبلي ام اضافه كنم
التماس دعا
حضرت ابوبکر بن حسن علیهماالسلام
«السَّلامُ عَلى أَبِى بَكْرِ بْنِ الْحَسَن بْنِ عَلِىِّ الزَّكِىِّ الْوَلىِّ المَرْمِىِّ بالسَّهْمِ الرَّوِى لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ عَبْدِاللَّهِ بْنِ عُقْبَةِ الغَنَوِىَّ.»
درود بر ابوبكر فرزند [ امام] حسن بن على عليه السلام پاك، يارىكننده و تيرخورده با تير كشنده، خدا قاتل او « عبداللَّه بن عقبه غنوى» را لعنت كند.
نام وى بنا به مشهور ابوبكر است، ولى برخى او را عبداللَّه، يا عبداللَّه الاكبر نيز نوشتهاند. ابوبكر فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام و مادرش اموَلَد (كنيز) بود نام وى را نُفَيْلَه، امِّ اسحاق، و نيز «رَمْلَه» نوشتهاند.
ابوبكربن الحسن علیهما السلام بعد از شهادت پدرش به همراه برادرانش پیوسته در خدمت عمویش امام حسین علیه السلام بود و با آن حضرت به کربلا آمد.روز عاشورا بعد از به خاک و خون کشیده شدن برادرش قاسم خدمت امام حسین علیه السلام رسید و اذن میدان خواست تا جانش را فدای حجت الله کند و انتقام قاتلان برادرش را بگیرد پس از وداع با عمو و اهل خیام به میدان رفت و هماورد طلبید و خود را معرفی کرد که منم ابوبکر فرزند حسن بن علی بن ابیطالب و آن گستاخان را به مبارزه طلبید.تا فهمیدند او نیز از نسل جنگجوی عرب و فاتح خیبر است از شدت دشمنی شان با علی علیه السلام بر سر او ریختند ، عده ای را به خاک هلاکت کشاند اما سرانجام بر اثر شدت جراحات وارده تاب مقاومت را از دست داد، آغوش باز جدش را دید که اورا به سوی خود میخواند بر زمین افتاد و از زمین کربلا به آغوش عرش خدا رفت. امام باقر عليه السلام در حديثى قاتل وى را عُقْبَه غَنَوى معرفى كرده است.
و مقصود شاعری که در رثای مصیبت های کربلا شعر سروده است همين ابوبكر بن حسن عليهما السلام است:
وَعِنْدَ غَنيٍّ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِناوَفِى اسدٍ اخْرى تُعَدُّ وَتُذْكَرُ
در قبيله « غنى» قطرهاى از خون ما هست [ كه بايد انتقام بگيريم] و در قبيله « اسد» نيز خون ديگرى از ما است كه فراموش نمىكنيم.
چون مختار ثقفى قيام كرد ودر جستجوی قتله کربلا بود وحکومت کوفه را به دست گرفت، به جُستوجوى عبداللَّه غنوى پرداخت،اما به وى اطّلاع داده شد كه از ترسش به «جَزِيرَه» گريخته است. مختار نيز فرمان داد خانهاش را ويران و با خاك يكسان كنند. خدا قاتلانش را لعنت کند
اسلم بن عمرو
در منابع مربوط به قيام امام حسين عليه السلام، از غلامى ترك يا رومى، سخن به ميان آمده است. برخى او را واضح و برخى ديگر اسلم بن عمرو خواندهاند. نيز، گروهى او را از آنِ امام حسين عليه السلام و گروهى از آنِجنادة بن حارث سلمانى و ابن شهرآشوب وى را از آنِ حُرّ دانسته است.
نقل شده است كه وى قارى قرآن، داناى به زبان عربى و در مواقعى كاتب امام حسين عليه السلام بوده است. هنگام هجرت امام حسين عليه السلام از مدينه به مكّه و از آنجا به كربلا، همراه آن حضرت بود. روز عاشورا از امام عليه السلام اذن ميدان گرفت و آهنگ پيكار كرد. سماوى رجز زير را به اين غلام نسبت داده است:
أَميرى حُسَيْن وَنِعْمَ الْامير سُرورُ فُؤادَ البَشيرِ النَّذير
فرمانده من حسين عليه السلام است؛ و چه خوب فرماندهى! [همانا او] مايه شادمانى قلب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است.
اما برخى ديگر از منابع رجز مذكور را از آنِ جوانى كه روز عاشورا پدرش شهيد شده
بود و به تشويق مادرش وارد ميدان نبرد گرديده دانستهاند.
پارهاى از مآخذ رجزى را كه در پى مىآيد، براى اين غلام ذكر كردهاند:
الْبَحرُ مِنْ طَعنى وَضَربي يَصْطَلي وَالْجوُّ مِنْ سَهمي وَنَبلي يَمْتلي
اذا حِسامي فِي يَميني يَنْجَلي يَنشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ المُبَجَّلِ
دريا از ضربت نيزه و شمشيرم مىجوشد؛ و آسمان از تيرم پر مىشود.
آنگاه كه تيغ در كفم آشكار شود؛ قلب حسود متكبر شكافته مىشود.
غلام پس از مبارزهاى شجاعانه و كشتن شمارى از آن قوم تبهكار، سرانجام بر اثر فراوانى جراحات بر زمين افتاد و با اندك توانى كه در بدن داشت، به سوى امام حسين عليه السلام اشاره كرد. حضرت به بالين وى آمد، و دست در گردنش انداخت، و صورت بر صورت او گذاشت. غلام چشم گشوده، با ديدن امام عليه السلام تبسّمى كرد و گفت: «مثل من [ سعادتمند] كيست كه فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صورتش را بر صورتم نهاده است!» و آنگاه به ديدار پروردگار شتافت.
انس بْنِ كاهلى.
بُرير بن خُضَيْر هَمْدانى
برير بن خضير از حماسهسازان كربلا و ياران باوفاى امام حسين عليه السلام است وى از خاندان بنى مشرق از قبيله هَمْدان و ساكن كوفه بوده. برير در روزگار امامت على عليه السلام از اصحاب آن حضرت به شمار مىرفت. و از ياران نزديك آن حضرت و از بزرگان كوفه به شمار مىرفت. وى سرآمد قاريان روزگار خويش بود و در مسجد جامع كوفه به تدريس و تعليم قرآن اشتغال داشت.
برير مردى زاهد، عابد و از بندگان صالح خدا بود؛ و شمارى از رجالنويسان كتاب « القضايا والاحكام» را به وى نسبت دادهاند.
برير هَمْدانى از ياران برجسته امام حسين عليه السلام و از رزمآوران كارآمد آن حضرت در جريان واقعه خونين كربلا به شمار مىرود. او از كوفه راهى مكه شد و در آنجا به كاروان حسينى پيوست.از مجموع گزارشهاى جنگ و نشانههاى موجود تا حدودى جايگاه و موقعيت رزمى برير در لشكر امام عليه السلام روشن مىشود. او از پيشاهنگان سپاه و در زمره سوارهنظام بود؛ كه گاه به صورت پيك و گاه به نمايندگى از امام عليه السلام با فرمانده و سپاهيان دشمن به گفتوگو مىپرداخت.
در گزارشى آمده است: پس از آنكه حر و يارانش از حركت امام حسين عليه السلام به سوى كوفه جلوگيرى كردند، آن حضرت ياران خود را گردآورد و با آنان از تصميم نهايى خود سخن گفت؛ و آنها را آزاد گذاشت تا درباره ماندن و كشته شدن، يا رفتن و رهايى از مرگ تصميم بگيرند. در آن گفتوگو هر يك از ياران امام عليه السلام پاسخهايى دادند و از آن جمله برير خطاب به آن حضرت گفت: «به خدا قسم اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، پروردگار به بركت وجود شما بر ما منّت نهاد تا براى يارى شما كشته شويم و پيكر ما قطعه قطعه گردد، تا در قيامت از شفاعت جدّت برخوردار شويم، گروهى كه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تباه گرداند روى رستگارى را نخواهد ديد. واى بر آنها! هنگام رستاخيز خداى را چگونه ديدار مىكنند؟ آنان در آتش جهنّم فرياد هلاكت و مرگ سر مىدهند»!
از آنجا كه برير براى كوفيان آشنا و شناخته شده بود و اميد مىرفت كه گفتوگوى او با مردم كوفه موجب هدايت و بيدارى آنان شود، امام عليه السلام به او فرمود تا با سپاه ابن سعد سخن گويد. وى نيز در برابر سپاه دشمن قرار گرفت و خطاب به آنان چنين گفت:
« اى مردم از خدا بترسيد، اكنون فرزندان و عترت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مقابل شما قراردارند، بگوييد كه مىخواهيد با آنان چه بكنيد؟» به دنبال آن شمارى از سربازان فرياد برآوردند:
مىخواهيم آنها را نزد عبيداللَّه ببريم تا دربارهشان حكم كند. برير گفت: «آيا نمىپذيريد كه به مكه باز گردند؟ آيا نامهها و عهد و پيمانهاى خود را فراموش كردهايد؟ واى بر شما، اهل بيت پيامبرتان را دعوت كرديد تا جانتان را در راهشان فدا كنيد، ولى اينك كه نزد شما آمدهاند، آنها را به عبيداللَّه بن زياد تسليم مىكنيد و آب را بر آنان مىبنديد و موهبتى را كه يهود، نصارى و مجوس از آن برخوردارند و پرندگان و چرندگان در آن رفت و آمد مىكنند از آنان دريغ مىورزيد؟ درباره فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چه بد عمل كرديد، خداوند شما را در قيامت سيراب نكند، واى بر شما، اين همان حسين عليه السلام سرور بهشتيان است.»
در روايتى ديگر آمده است: برير از امام عليه السلام تقاضا كرد تا با مردم كوفه سخن گويد.
سپس آنان را مخاطب ساخت و گفت: «اى مردم خداوند محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را فرستاد تا مؤمنان را به بهشت بشارت دهد و كافران را از عذاب الهى بيمناك سازد و مردم را به سوى خدا دعوت كند. شما اين آب فرات را كه حيوانات از آن برخوردارند، بر فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بستهايد، آيا اين است پاداش محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم؟ سپاس خداى را كه اين مردم را به من شناساند. خدايا [ تو گواه باش] من از كردار زشت اين گروه بيزارم، خدايا آنها را تا هنگام مرگ گرفتار ساز و بر آنان خشم گير.» در اين هنگام كوفيان به سوى او تير افكندند و او به سپاه خود بازگشت.
برير در يك وهله ديگر از امام عليه السلام درخواست كرد تا نزد ابنسعد، فرمانده لشكر دشمن رود و او را نصيحت كند، شايد از گمراهى نجات يابند. امام عليه السلام به وى فرمود: هر چه صلاح مىدانى انجام بده. برير خود را به خيمه ابنسعد رساند و بىآنكه سلام كند نشست.
ابنسعد در خشم شد و گفت: من مسلمانم و خدا و رسول را مىشناسم، چرا سلام نكردى؟
برير گفت: «اگر مسلمان بودى و به خدا و رسولش ايمان داشتى با فرزندان و خاندانش جنگ نمىكردى و آب را به روى آنان نمىبستى. اى عمر، تو ادّعاى مسلمانى مىكنى، ولى در حقيقت با محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم دشمنى. اين چه دينى است كه تو دارى، آب فرات در برابر حسين عليه السلام و فرزندان و اهل بيت او مىدرخشد و آنان صفاى آب را مىبينند ولى بچههايشان از تشنگى هلاك مىشوند! در حالى كه لشكر تو و حيوانات بيابان از آن مىنوشند، انصاف بده چگونه تو را مسلمان بدانم، زهى بىتقوايى و سنگدلى و جفاكارى.»
ابنسعد كه تا آن هنگام خاموش مانده بود با بيانى كه نشان دلبستگى شديد وى به مقامهاى دنيوى است گفت:
مىگويى از حكومت رى دست بكشم تا ديگرى آن را تصاحب كند، هرگز نمىتوانم خود را بر اين كار راضى كنم!
در آغاز جنگ، يزيد بن معقل از سربازان ابنسعد در برابر برير قرار گرفت و گفت: اى برير فكر مىكنى كه خدا با تو چگونه رفتار كرد؟ گفت: خداوند سرنوشت مرا نيك و سرنوشت تو را بد رقم زد. يزيد گفت: اى برير تو پيش از اين دروغگو نبودى، ولى اكنون دروغ گفتى. آيا به ياد مىآورى كه در محله بنىلوذان راه مىرفتيم و تو مىگفتى كه عثمان بر خود ستم مىكند، معاويه گمراه و گمراهكننده است و پيشواى راستين و هدايتگر حقيقى تنها على بن ابىطالب است. برير گفت: آرى، شهادت بده كه اين رأى و نظر من بود. يزيد گفت: گواهى مىدهم كه تو از گمراهانى.
برير براى اثبات درستى اعتقاد خود به يزيد بن معقل پيشنهاد مباهله داد و گفت: بيا تا مباهله كنيم و آنگاه دستها را به سوى آسمان بلند كردند و از خداوند خواستند كه دروغگو را لعنت كند و آن را كه راستگو و برحق است بر باطل پيروز گرداند؛ و پس از آن به مبارزه پرداختند. نخست يزيد بن معقل ضربتى بر برير زد كه كارگر نيفتاد، اين بار برير حمله كرد و ضربهاش سر پسر معقل را شكافت و او را بر زمين زد.
به روايتى، برير پس از شهادت حر بن يزيد رياحى آهنگ ميدان كرد و در برابر دشمن چنين رجز مىخواند:
انا برير و ابى خضير ليس يروع الاسد عند الزئر
يعرف فينا الخير اهل خير اضربكم ولا ارى من ضر
وذاك فعل الخير من برير
من برير، فرزند خضيرم، شير از غرش نمىترسد. اهل خير از خير خواهى ما آگاهند. من شما را مىزنم و از اين كار زيان نمىبينم. اين كار آزادمردان است كه از برير سر مىزند.
او همچنين فرياد برآورد كهاى قاتلان مؤمنان و فرزندان يادگاران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، پيش بياييد؛ و پس از آنكه سى يا چهل تن از سپاه دشمن را از پاى درآورد، با رضى بن منقذ عبدى به ستيز پرداخت. پس از لختى مبارزه، رضى بن منقذ را بر زمين زد و بر سينهاش نشست. رضى فرياد برآورد و از ياران خود كمك خواست. در اين هنگام كعب بن جابر با نيزه به برير حمله كرد و آن را در پشتش فرو برد و سرانجام برير با ضربات پى در پى شمشير كعب به شهادت رسيد.در زيارت اربعين و زيارت شهدا مىخوانيم ( زيارت رجبيّه) «السلام على برير بن خضير»
بشير بن عمیر
السّلامُ عَلى بِشْرِ بْنِ عُمَر الْحَضْرَمى، شَكِّرَ اللَّهُ لَكَ قَوْلَكَ لِلْحُسَيْنِ عليه السلام وَقَدْ اذِنَ لَكَ فِى الانْصرافِ: اكَلَتْنِى اذَنْ السِّباعُ حَيَّاً انْ فارَقْتُكَ وَاسْأَلُ عَنْكَ الرّكَبانَ وَاخْذُلُكَ مَعَ قِلَّةِ الَاعْوانِ لا يَكُونُ هذا ابَداً.
سلام بر بشر بن عمر حضرمى؛ خدا به تو پاداش خير دهد به جهت اعلام وفاداريت نسبت به امام حسين عليه السلام، آنگاه كه به تو اجازه انصراف داد و در پاسخ گفتى: درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا شوم و در اين بىكسى تنهايت گذارم و سپس سراغت را از كاروانيان بگيرم، نه، نه، هرگز چنين نخواهد شد!
بشير بن عمر حضرمى از ياران شهيد امام حسين عليه السلام در كربلا است. بشر از حضر موت بود و او را از «کنديان» به شما مي آيد او تابعي بود و براي او فرزنداني است که در کتب مغازي معروفند.
وى چند روز پيش از واقعه كربلا به امام حسين عليه السلام پيوست. شب عاشورا پس از صدور اجازه انصراف از سوى آن حضرت، براى بشير خبر آوردند كه پسرش در مرز رى اسير شده است. او با شنيدن اين خبر اظهار داشت: «اميدوارم كه خداوند به من و او در برابر اين گرفتارىها پاداش دهد دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من زنده باشم».
امام حسين عليه السلام با شنيدن سخن او فرمود: «خدايت رحمت كند. من بيعت خود را از تو برداشتم برو و براى رهايى فرزندت بكوش». بشير گفت: درندگان، زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا گردم و در اين بىكسى تنهايت بگذارم و سپس سراغت را از كاروانيان بگيرم؛ نه نه، هرگز!
حضرت فرمود: [پس بيا و] اين جامهها را به فرزندت بده تا براى آزادى برادرش هزينه كند. آنگاه پنج جامه، به ارزش هزار دينار به او داد.
بشير بن عمر روز عاشورا به ميدان نبرد شتافت و رجزى به اين مضمون خواند:
اى نفس امروز خداى مهربان را ديدار خواهم كرد و تو از هر احسان و نعمتى پاداش خواهى گرفت.
بيتابى مكن، زيرا همه چيز فانى است و شكيبايى تو در پيشگاه خداوند بيشترين پاداش را دارد.
او آن قدر با دشمنان جنگيد تا به شهادت رسيد. برخى شهادت او را در حمله نخستين گفتهاند.
جَبَلَةِ بْنِ عَلىِّ الشَّيْبانى
السَّلامُ عَلى جَبَلَةِ بْنِ عَلىِّ الشَّيْبانى.
جبلة بن على شيبانى از شجاعان و جنگجويان كوفه بود، كه به قولى در جنگ صفين نيز در ركاب اميرالمؤمنين عليه السلام جنگيد.وى پس از آمدن مسلم به آن شهر به او پيوست و در قيامش وى را همراهى كرد. پس از شهادت آن حضرت و آمدن امام حسين عليه السلام به كربلا، جبله نيز به صف ياران آن حضرت پيوست؛ و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيد.
حضرت جعفر بن عقیل علیهما السلام
السَّلَامُ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ عَقِيلٍ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ وَ رَامِيَهُ بِشْرَ بْنَ خُوطٍ الْهَمْدَانِيَّ
سلام بر جعفر بن عقیل، بزرگمردی از دودمان ولایت. سلام بر فدایی حسین علیهالسلام. سلام بر او که از جان گذشت و به جانان رسید.
جعفر بن عقيل بن ابىطالب، مادرش امُالبنين دختر نضره يا شقره است. وى پس از شهادت عبداللَّه بن مسلم بااهل خیام وداع کرد و در حالی که داغ شهادت بنی هاشم بر سینه اش سنگینی میکرد با چشمانی اشک بار و چهره ای برافروخته که گویای عطش فراوانش به شهادت بود خدمت امام حسین علیه السلام رسید و اذن میدان خواست ،حضرت برایش دعای خیر کردند وعازم ميدان شد و اين رجز را خواند:
انَا الْغُلامُ الأبْطَحِىُّ الطَّالِبى مِنْ مَعْشَرٍ فى هاشِمٍ وَغالِبٍ
وَنَحْنُ حَقّاً سادَةُ الذَّوائِب هذا حُسَيْنُ أَطْيَبُ الأَطائبِ
من جوان ابطحى طالبى هستم، از گروهى كه ميان بنىهاشم از نسل غالبند
ما از سادات سرشناسيم، اين حسين است پاكترين پاكان
جعفر پس از جنگى دليرانه که یاد آور رشادت های عمویش امیرالمومنین علیه السلام بود پانزده تن از سپاه دشمن را به خاک ذلت کشاند و سرانجام، خود به وسيله بشر بن خُوط به شهادت رسيد.خدا قاتلانش را لعنت کند
حضرت جعفر بن امیرالمؤمنین علیهما سلام
«السَّلامُ عَلى جَعْفَرِ بْنِ أَميرِ الْمُؤْمِنينَ، الصَّابِرِ بِنَفْسِهِ مُحْتَسِباً، وَالنَّائى عَنِ الْاوْطانِ مُغْتَرِباً، الْمُسْتَسْلِمِ لِلْقِتالِ، الْمُسْتَقْدِمِ لِلنِّزالِ، الْمَكْثُورِ بِالرِّجالِ، لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ هانِىَ ابْنَ ثُبيْتِ الْحَضْرَمىَّ.»
درود و سلام بر جعفر بن اميرالمؤمنين عليه السلام كه صبر بر بلا كرد، و براى جهاد و دفاع قيام كرد، و از وطن آواره شد و با دشمن به جنگ پرداخت تا بدنش سپر تير بلا گرديد، لعنت خدا بر قاتلش هانى بن ثبيت حضرمى.
سلام بر جعفر؛ همو که همنام جعفر طیار است. سلام بر او که ام البنبن را سربلند ساخت. سلام بر او که در برابر مولای خود بر خاک افتاد. سلام بر او که همراه سه برادر خود به جهاد پرداخت تا این که سر از تنش جدا شد.
جعفر بن على بن ابىطالب مادرش فاطمه امُالبنين دختر حزام بن خالد است. دوران زندگي را به مدت 2 سال با پدرش علي علیه السلام و 12 سال با برادرش امام حسن علیه السلام و 21 سال با برادرش امام حسين علیه السلام سپري نمود پس در حادثه کربلا سن شريف او 21 سال تمام بوده است روايت شده است امي رالمؤمنين علیه السلام به واسطه علاقه و محبتي که به برادرش جعفر داشت، او را هم نام جعفر ناميد.
«وقتي که عبدالله و عثمان برادران مادر و پدري او به شهادت رسيدند، عباس علیه السلام جعفر را خواست و گفت به کارزار بشتاب تا ت ورا مانند دو برادرم شهيد ببينم و شهادت تو را نيز مانند شهادت دو برادر ديگرم به حساب خدا بگذارم زيرا شما فرزندي نداريد، جعفر به ميدان شتافت و به دشمن حمله نمود ، شمشير مي زد و رجز مي خواند:
انّى أَنَا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالى ابْنُ عَلِىّ الْخَيْرِ ذُوالنَّوالِ
ذاكَ الْوَصِىُّ ذُوالسِّنا وَالْوالى حَسْبى بِعَمّى جَعْفَرُ وَالْخالِ
أَحْمى حُسَيْناً ذَى النَّدَى الْمِفْضالِ
من، جعفر، داراى مقامى والا هستم پسر على نيكوكار و بخشنده مىباشم
آن على كه وصى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بلندمرتبه و داراى ولايت است؛ عمويم جعفر و دايىام از جهت شرافت بس است مرا. از حسين عليه السلام كه صاحب فضيلت است پشتيبانى خواهم كرد.
پسر أسدالله شجاعانه جنگید و تعدادی از یزیدیان را به هلاکت کشانددر همين هنگام تيرى به وسيله خولى اصبحى پرتاب شد و به پيشانى يا چشم او اصابت كرد، واز اسب بر زمین افتاد هانى بن ثبيت حضرمى سر مبارکش را جدا کرد. خدا قاتلانش را لعنت کند.
جندب بن حجير كندى
السَّلَامُ عَلَى حَيَّانَ بْنِ الْحَارِثِ السَّلْمَانِيِّ الْأَزْدِيِّ
السَّلَامُ عَلَى جُنْدَبِ بْنِ حُجْرٍ الْخَوْلَانِيِّ
وی از وجوه شیعه واصحاب حسین علیه السلام شمرده شده و در حرب صفین با امیرالمؤمنین علیه السلام بوده و و از سوى حضرت على عليه السلام امیر بر قبیله کنده و اَزد میباشد.
حجیر پدر جندب از یاران و اصحاب امام علـی علیه السلام بود که معاویه علیه اللعنة او را بـه سبب حمایت بی دریغش از مولا علی علیه السلام کشت ودر محلی بنام (مَرجِ عَذرا) در شام مدفون است.
جندب از کوفه خـارج گـردیده و قبل از اینکه حر بن یزید ریاحی به سپاه امـام علیه السلام برخورد کند در حاجـز از بطن رمّـه بـه حضرت حسین علیه السلام ملحق گردیده و تا کربلا امام را همراهی کرد .
جناب جندب در حمله نخستین روز عاشورا به شهادت رسید.
جون بن حوى
السَّلامُ عَلى جُونِ بْنِ حَرِىّ مَوْلى ابىذَرِ الْغَفّارِىِّ.
جون غلام سیاهی از اهل نوبه بود که فضل بن عباس بن عبدالمطلب مولای او بوده وامیرالمؤمنین علیه السلام اورا به یکصدوپنجاه دینار خرید، وبه ابوذر غفاری بخشید تاخدمت او نماید. وی نزد حضرت ابوذر بود تااینکه عثمان اورا به ربزه تبعید کرد، وهمراه او به ربزه رفت وهنگامی که ازدنیا رفت در سال 31 هجری به مدینه بازگشت ودر خدمت علی علیه السلام بود ، بعداز شهادت آن حضرت خدمتگذار امام حسن علیه السلام ،وپس از آن در خدمت امام حسین علیه السلام بود و در خانه زین العابدین علیه السلام خدمت میکرد ،تا هنگامی که آن حضرت از مدینه به مکه .از مکه به کربلا آمدند جون با آنها بود.
او چون مردی اسلحه شناس ودر کار مرمت آلات حرب آزموده بود فلذا در شب عاشورا در خیمه حسین علیه السلام فقط جون غلام ابوذر مشغول اصلاح آلات جنگی بود.
جون روز عاشورا از امام اجازه خواست. امام به او اجازه نداد، و فرمود: من به تو اذن مىدهم كه از اين سرزمين بروى و جان خود را حفظ كنى، زيرا تو همراه ما آمدى تا به عافيت و خوشى برسى، پس در گرفتارى ما خود را مبتلا مساز. . جون خود را بر قدمهای امام انداخت و بـرآن بوسـه میزد و میگفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله عل یه واله من در روز خوشی کاسه لیس شما خاندان باشم و در روز سختی دست از یاری شما بردارم؟!
درست است كه بوى بد، نژاد پست و رنگ سياه دارم، ولى شما بر من منّت بگذار و مرا به آسايش جاويدان بهشتى برسان تا بدنم خوشبو، نژادم شريف، و رويم سفيد شود. نه، هرگز! به خدا قسم از شما دور نمىشوم تا اينكه خون سياه خويش را با خون پاك شما درآميزم! امام اجازه داد، و جون مشغول نبرد شد و چنين رجز مىخواند:
كَيْفَ يَرىَ الْفجَّارُ ضَرْبَ الأَسْوَدِ بِالْمُشْرِفِى الْقاطِعِ الْمُهَنَّدِ
بِالسَّيْفِ صَلْتاً عَنْ بَنى مُحَمَّدٍ أَذُبُّ عَنْهُمْ بِاللِّسانِ وَالْيَدِ
أَرْجُو بِذاكَ الْفَوْزَ عِنْدَ الْمَوْرِدِمِنَ الالهِ الْواحِدِ الْمُوَحَّدِ
چگونه مىبينند گنهكاران، ضربت شمشير مشرفى هندى و برّان غلام سياه را
كه با دست و زبان از فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفاع مىكنم؟
اميد به شفاعت و نجات از يگانه شفيع نزد خداى يكتا ( رسول اكرم) دارم.
به گفته برخى از معاصرين او 25 تن از دشمن را به هلاكت رساند؛
سپس خود به شهادت رسيد.
پس از شهادت او، حسين (عليه السلام) در بالين سر او ايستاد و رو به درگاه الهي فرمودند:
« اللّهُمَّ بَیِّض وَجهَه وَطَیِّب رِیحَه وَاحشُرهُ مَعَ الاَبرارِ وَعَرِّف بَینَهُ وَبَینَ مُحَمَّدٍ وال مُحَمَّد »
خداوندا روی او را سفید وبوی اورا نیکوگردان و اورا با نیکان محشور نما وبا محمد وآل محمد علیهم السلام آشنا و معاشر گردان.
امام باقر عليه السلام از پدرش امام زينالعابدين عليه السلام نقل مىكند كه پس از گذشت ده روز از شهادت جون، بدن او بوى مشك مىداد.
جوين بن مالك
السَّلَامُ عَلَى جُوَيْنِ بْنِ مَالِكٍ الضُّبَعِيِّ «السَّلامُ عَلى عُمَر بْنِ ضُبَيْعَةِ الضَبُعى»
عمـرو بن ضبیعة مـردی شجاع و رزم آور بـود و به همراه جـوین بـن مالـک از شیعیـان امیـرالمؤمنین علیه السلام و نیـز از قبیله قیس بن ثَعلَبَة میباشند. با قبیله خود بـرای جنگ بـا سیدالشهداء علیه السلام خارج شدند ولی هنگامی که عمرسعد شروط امام را نپذیرفت با عده ای شبانه به اردوگاه حسینی ملحق شدند.
از اصحاب امام حسين عليه السلام بود.وى در آغاز همراه عمر سعد براى جنگ با امام حسين عليه السلام از كوفه به كربلا آمد. امّا پس از آنكه شرايط آن حضرت از سوى ابنسعد پذيرفته نشد، همراه شمارى از افراد قبيله خويش به سوى امام رفت و به آن بزرگوار پيوست. او در روز عاشورا عازم ميدان جنگ شد و در برابر امام عليه السلام به شرف شهادت نايل آمد. برخى شهادت او را در حمله نخست ذكر كردهاند.
عُمَر يكى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است. برخى نوشتهاند كه او رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را نيز درك كرده است.
او سواركارى ماهر بود و در جنگها و غزوات [ به شجاعت و دلاورى] شهرت داشت.
عمرو همراه سپاه ابنسعد از كوفه خارج شد و به كربلا آمد ولى سرانجام به خود آمد و همراه شمارى ديگر به امام حسين عليه السلام پيوست و در نخستين حمله لكشريان ابنسعد، به شهادت رسيد.
حبيب بن مظاهر اسدى
حبيب بن مظاهر از خاندان بنىاسد است و از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و از ياران اميرالمؤمنين عليه السلام و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام به شمار مىآيد.
حبيب از پارسايان شب و شيران روز بود كه همه شب قرآن را ختم مىكرد. او در تمام جنگهاى اميرالمؤمنين عليه السلام شركت جست و در رديف شرطة الخميس آن بزرگوار قرار داشت.وى نزد امام على عليه السلام از موقعيت ويژهاى برخوردار بود. و از ياران خاص و حواريون و شاگردان خاص و حاملان علوم آن حضرت به شمار مىآمد.
صاحب رجال كشى ( اختيار معرفة الرجال) به نقل از فضيل بن زبير گفتوگويى را از حبيب با ميثم تمار نقل مىكند كه نشاندهنده آگاهى حبيب از علم « بلايا و منايا» است.
نامه امام حسین علیه السلام به حبیب :
«بسم الله الرحمن الرحیم نامه ای ازحسین بن علی به مرد فقیه حبیب بن مظاهر ،ما وارد کربلا شدیم و تو نزدیکی مـرا به رسول خدا صلی الله علیه واله میدانی ،اگر اراده یاری ما داری زود نزد ما بیا.»
روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه واله باجمعی از اصحاب عبـور می کردند عـده ای از بچه ها مشغول بازی بودند.پیامبر کنار یکی از آنها نشسته، بین دوچشم اورا بوسیدند و بااو مهربانی کردند واو را در دامن خود نشانده و زیاد او را می بوسیدند.از سبب آن سـوال شد ،فرمودند: روزی ایـن کودک با حسینم بازی می کرد، دیدم خاک زیر قدم های اورا برمی دارد و برصورت و چشم های خود می کشد، من اورا دوست دارم بخاطر دوستی او با فرزندم حسین:
« وَلَقَد اَخبَرَنِی جَبرَئِیلُ اَنَّهُ یَکُونَ مِن اَنصارِهِ فِی وَقعَهِ کَربَلا»
جبرئیل به من خبر داد که این کودک از یاران حسین درکربلا خواهد بود .
و چون حبیب به کربلا رسید ، اصحاب بـه استقبال او شتافتند، حضـرت زینـب سلام الله علیها فرمودند: چه خبر است؟ عرض کردند:حبیب بن مظاهر به یاری شما آمده.
فرمودند: سلام مرا به حبیب برسانید.
چون سلام آن مخدره را رسانیدند حبیب مشتی از خاک برداشت وبر فرق خود پاشیدوگفت: من چه کسی باشم که دختر بزرگ امیرعرب به من سلام برساند.
روز عاشورا هنگامى كه امام عليه السلام آغاز به خواندن خطبه نمود، شمر فرياد زد: خدا را بر يك حرف پرستش مىكنم ( يعنى با شك و ترديد خدا را مىپرستم) اگر بدانم چه مىگويى؟! حبيب پاسخ داد: سوگند به خدا مىبينم كه تو خدا را بر هفتاد حرف مىپرستى و من هم شهادت مىدهم كه در اين گفتارت كه سخن او را نمىفهمى صادق هستى، چون نمىدانى وى چه مىگويد، چه آنكه خداوند بر قلب تو مهر زده است.
ظهر عاشورا هنگام نماز ظهر كه فرا رسيد، امام فرمود: از لشكر بخواهيد دست از جنگ بردارند تا نماز بگزاريم. حصين بن تميم بانگ برآورد كه نماز شما قبول نخواهد شد. حبيب در پاسخ گفت: اى الاغ پنداشتى كه نماز آل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قبول نمىشود ولى نماز تو قبول مىشود. پس با هم درگير شدند. حبيب بر سر اسب حصين زد، اسب رم كرد و حصين را بر زمين انداخت ولى ياران وى از راه رسيدند و او را نجات دادند.
آنگاه حبيب به ميدان شتافت و چنين رجز خواند:
اقْسِمُ لَوْ كُنَّا لَكُمْ أَعْدادا أَوْ شَطْرَكُمْ وَلَّيْتُمْ الأَكْتادا
يا شَرِّ قَوْمٍ حَسَباً وَآدا وَشَرَّهُمْ قَدْعُلِمُوا أَنْدادا
وَيا أَشَدَّ مَعْشَرٍ عِنادا
به خدا سوگند اگر ما به شمار شما يا نيمى از شما بوديم گروه گروه فرارى مىشديد اى بدترين مردم از نظر نسب و ريشه و نيرو! دانسته شد كه از لحاظ پستى و دنائت، همه مانند هم هستيد.
و اى گروهى كه از تمام مردم عناد و دشمنىتان بيشتر و شديدتر است.
رجز ذيل را نيز به او نسبت دادهاند.
أَنَا حَبيبٌ وَأبى مُظَّهَرْ فارِسُ هَيْجاءٍ وَلَيْثُ قَسْوَرْ
وَفى يَمينى صارِمٌ مُذَكَّرْ وَفيكُمُ نارُ الجَحيمِ تُسْعَر
أَنْتُمُ أَعَدُّ عُدُّةً وَأَكْثَرْ وَنَحْنُ فى كُلِّ الأُمورِ أَجْدَر
وَأَنتُمُ عِنْدَ الوَفاءِ أَغْدَر لَنَحْنُ أَزْكى مِنْكُمُ وَأَطْهَرْ
وَنَحْنُ أَوْفى مِنْكُمُ وَأَصْبَرْ وَنَحْنُ أَعْلى حُجَّةً وَأَظْهَرْ
حَقّاً وَأَتْقى مِنْكُمُ وَأعْذَرْ المَوْتُ عِنْدى عَسَلُ وَسُكَّرْ
مِنَ البَقاءِ بَيْنَكُم يا خُسَّر أَضْرِبُكُم وَلا أَخافُ المَحْذَرْ
عَنِ الحُسَيْنِ ذِي الفِخارِ الأَطْهَرْ أنْصُرُ خَيْرِ الناسِ حينَ يُذْكَرْ
من حبيبم و پدرم مظاهر است: يكهسوار عرصه نبرد و جنگ فروزان؛
در دستم شمشيرى برنده است كه در ميان شما آتش، شعلهور مىسازد؛
شما مجهزتر هستيد و فزونتر ولى ما در تمام كارها از شما سزاوارتريم؛
شما هنگام وفا نمودن [ به عهد خود] عهدشكنى مىكنيد ولى ما از شما پاك و پاكيزهتر هستيم؛
ما از شما با وفاتر و بردبارتر هستيم با دليلى برتر و آشكارتر؛
ما برحق هستيم و نزد خدا معذور، مرگ نزد من همانند شهد و عسل است؛
به جاى ماندن ميان شما، اى زيانكاران، ضربتى سخت بر شما فرود آورم و از چيزى هراس ندارم؛
حسين را يارى مىكنم، آنكه داراى فخر بوده و پاكيزه مىباشد همان كه از او به عنوان بهترين مردم ياد مىشود.
پس كارزار سختى نمود. مردى از بنىتميم بر حبيب حملهور شد و حبيب او را به قتل رساند. ديگرى با نيزه به حبيب حمله كرد و او را بر زمين انداخت خواست كه از جاى برخيزد، ولى حصين بن تميم از راه رسيد و با ضربت شمشير، حبيب را نقش بر زمين كرد. سپس از اسب پياده شد و سر مبارك حبيب را از تن جدا ساخت. حصين بن تميم با آن مرد تميمى درباره اينكه كدام يك حبيب را به شهادت رسانده است مشاجره نمود.
سرانجام مصالحه نمودند و توافق شد كه آن تميمى سر مبارك حبيب را به حصين بن تميم بدهد تا به گردن اسب خود آويزان كند و ميان لشكر جولان دهد تا همه بفهمند وى نيز در شهادت حبيب شركت داشته است. سپس آن تميمى سر مبارك حبيب را به گردن اسب خود آويزان كرد و به كوفه آمد و آن را نزد ابنزياد برد.
در هنگام شهادت حبیب چون حبیب شهید گردید:
بانَ الاِنکِسارُ فِی وَجهِ الحُسَین وَقالَ : لِلّهِ دِرُّکَ یا حَبیبُ!
لَقَد کُنتُ فاضِلاً تَختِمُ القُران فِی لَیلَةٍٍ وَاحِدَةٍ
آثار شکستگی در چهره حسینعلیه السلامآشکار شد ،وفرمود: خداوند به تو جزای خیر دهد ای حبیب! تـو مـردی با فضیلت بـودی که در یک شب همه قرآن را
می خواندی.
ونیز فرمودند: پاداش خود ویاران باوفایم را به حساب خدا میگذارم.
[در كوفه] قاسم فرزند نوجوان حبيب از وى تقاضا كرد كه سر پدر را به وى بدهد تا مگر او را دفن كند ولى او نپذيرفت. قاسم در پى انتقام خون پدر برآمد. تا آنكه سرانجام هنگام حمله مصعب به باجُمَيرا(مکانیست)، در حالى كه قاتل پدرش در خواب نيمروزى فرو رفته بود به چادر وى يورش برد و او را به قتل رساند.
مزار حبيب جدا از ساير شهدا با ضريحى پوشيده از نقره در حرم امام حسين عليه السلام مىباشد.
الْحَجَّاجِ بْنِ يَزِيدَ السَّعْدِيِّ
السَّلَامُ عَلَى الْحَجَّاجِ بْنِ يَزِيدَ السَّعْدِيِّ
حجاج از مردم بصره و از قبيله بني سعد بن تميم بود، که نامه ي مسعود بن عمرو را به خدمت حسين (ع) آورد و در خدمت او ماند و در حضورش به شهادت رسيد.
حسين (ع) به منذرين جارود عبدي و يزيد بن مسعود نهشلي، و احنف بن قيس و غير اينها از رؤساي أخماس و اشراف بصره نامه نوشت. اما احنف در پاسخ امام را به صبر دعوت کرد اميدوارش مي کرد و اما منذر نامه رسان را گرفت و به ابن زياد تحويل داد و او را کشتند و اما مسعود قوم خودش يعني بني تميم، بني حنظله، بني سعد و بني عامر را گرد آورد و در ضمن خطبه اي به آنان گفت: مقام و خانواده ي مرا در ميان خودتان چگونه مي بينيد؟ گفتند بسيار عالي، تو به خدا ستون فقرات پشت ما و نقطه ي اوج افتخار ما هستي که به مرکز شرافت دست يافته و از ديگران در شرافت سبقت جسته اي. مسعود به آنان گفت: شما را براي کاري دعوت کرده ام و مي خواهم در آن مورد با شما مشورت کنم و از شما کمک بگيرم. مردم گفتند: به خدا ما هم، با خيرخواهي کامل نظرمان را در اختيار تو مي گذاريم پس بگو تا بشنويم پس او گفت: معاويه مرده و چقدر خوب شده زيرا باب ظلم و گناه شکسته و پايه هاي ستم متزلزل گشته است معاويه بيعت بر فرزندش را بدعت گذاشته و گمان برده که در اين امر پيشرفتي به دست آورده ولي اشتباه کرده و کوشش او به جائي نمي رسد و تدبيرش بي نتيجه مي باشد) زيرا يزيد فرد ميگسار و سرآمد فسق و فجور، مدعي خلافت بر مسلمين شده و بدون رضايت مردم قصد حکومت بر مردم را دارد در حالي که حلمش کوتاه و علمش نارسا است و در حق، ثبات قدم ندارد. به خدا قسم جهاد با همچون فردي از جهاد مشرکين افضل است و اين، حسين (پسر اميرمؤمنان و فرزند رسول خدا، صاحب شرافت ريشه دار و فکر عميق) فضيلتي دارد غير قابل توصيف و عملي دارد بي پايان و به علت سابقه و سنش و قدم و قرابتش، بر صغير مهرباني مي کند و بر کبير توجه، يقينا بر اين امر سزاوارتر است. چه زمامدار خوبي است؟ و چه پيشواي بزرگواري؟ که با وجود او حجت تمام شده و موعظه رسانده شده است پس، از نور حق غافل نشويد و کورکورانه در گسترش باطل، گام برنداريد. صخر بن قيس (ابن الأخنف) در جنگ جمل مانع شرکت شما شد و حال با ياري پسر رسول خدا آن عيب و عار را از خودتان پاک کنيد و به خدا قسم هر که در ياري کردن به او کوتاهي کند به آفت خواري در ارتباط با فرزندانش و کمي تعداد قوم و قبيله اش گرفتار مي شود؛ و اين، منم که آماده جنگ شده ام زيرا هر که کشته نشود مي ميرد و هر که فرار کند نمي تواند در برود پس خدا رحمت تان کند پاسخ نيکو دهيد. بنوحنظله گفتند: ما تيرهاي تيردان تو هستيم و جنگجويان قبيله ات، اگر ما را بيندازي به هدف مي رسي و اگر ما را به جنگ ببري، پيروز مي شوي، در هر فراز و نشيبي همراه تو خواهيم بود و با شمشيرها و بدنهايمان از تو دفاع خواهيم کرد. و بني سد گفتند: اي اباخالد! مبغوض ترين چيز در نظر ما، مخالفت با تو و سرپيچي از رأي تو است و صخر بن قيس دستور ترک قتال به ما داده و ما اين را پسنديده ايم و با ترک قتال عزت ما محفوظ مانده پس به ما مهلت ده تا مشورت کنيم و نظر نهايي خودمان را به شما گزارش نمائيم. و بني عامر گفتند: ما خويشاوندان و هم پيمانان تو هستيم که با خشم تو خشنود تمي شويم و بر خلاف تصميم تو گام برنمي داريم پس آماده ي اجراي دستورهاي تو هستيم و تصميم گيري با شماست. سپس متوجه بني اسد شد و گفت: به خدا قسم اي بني اسد! اگر به ياري فرزند رسول خدا نشتابيد، خدا شمشير را از بالاي سرتان برنمي دارد و خودتان به جان هم مي افتيد. سپس نامه اي به امام حسين (ع) نوشت و در نامه چنين نوشت: أما بعد نامه ات به من رسيد و فهميدم آنچه را که مرا به سوي آن دعوت کرده بودي که از اطاعت تو و ياري تو بي بهره نباشم. البته روي زمين از عالم به خير و راهنما بر راه نجات خالي نبوده و نخواهد بود و شما حجت خدا بر خلقش و امانت او در روي زمين اش هستيد؛ شما از زيتونه احمديه شاخه گرفته ايد که پيامبر اصل و اساس آن و شما شاخه هايش هستيد. پس به سوي ما گام برداريد (و اميدوارم کامروا باشيد) که گردنهاي بني تميم را مطيع تر کرده ام و حالا در آتش عشق ياري تو مشتعل هستند و بني سعد را (هم) براي تو رام کرده ام و زنگ دلهايشان را به خوبي شستشو داده و زايل کرده ام...
نامه را همراه حجاح که آماده حرکت به سوي حسين (ع) بود و گروهي از عبديين نيز قبلا رفته بودند فرستاد و اين گروه در کربلا، نامه را به حسين (ع) رساندند و چون نامه را خواند، گفت: چه شده بر تو؟ (شايد مراد اين باشد که پس چرا نيامده اي) خدا تو را از ترس در أمان دارد و عزيمت کند و در روز عطش اکبر، سيرابت فرمايد.
حجاج همراه حضرت بود تا در جنگ تن به تن بعد از ظهر روز دهم محرم کشته شد تا آن که به درجه ي رفيعه شهادت نايل آمد. رضوان خدا بر او باد!
حجّاج بن مسروق جعفى
السَّلَامُ عَلَى بَدْرِ بْنِ مَعْقِلٍ الْجُعْفِيِّ
السَّلامُ عَلى حَجَّاجِ بْنِ مَسْرُوقِ الْجُعْفِى
حجّاج بن مسروق بن مالك بن كثيف بن عتبة الكداع الجعفى، از شيعيان و اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه بود. چون باخبر شد كه امام حسين عليه السلام از مدينه به سوى مكّه حركت كرده است، رهسپار مكّه شد و به آن حضرت پيوست. هنگام حركت امام عليه السلام از مكّه به سوى عراق در كنار و همراه امام عليه السلام، و در تمام اوقات نماز مؤذّن آن حضرت بود. در جريان ملاقات حرّ با امام حسين عليه السلام چون ظهر شد، امام عليه السلام به حجّاج فرمود كه اذان بگويد و او نيز گفت.
امام حسین علیه السلام در قصر بنی مقاتل حجاج و يزيد بن مغفّل را مأمور کردند که عبیدالله بن حر جعفی را به نزدشان دعوت کند ولی او سر باز زد فلذا حضرت فرمودند:
نیکوست که من خود عبیدالله را دیدار کنم واقامه حجت نمایم سپس باجوانان بنی هاشم بجانب خیمه او روان گشتند وآن نگون بخت نپذیرفت وخواستار معاف شده وپیشنهاد شمشیر تیز و اسب خود را کرد.
امام علیه السلام فرمودند: من به طلب اسب وشمشیر تورا دیدار نکردم بلکه خواستم در آن سرای رستگار آیی ،در راه خدا بذل جان باید کرد ،مارا به بذل مال حاجت نیست.
همانا جدم فرمود: آنکس که فریاد اهل بیت من بشنود وبه فریاد آنها نرسد خدای تعالی اورا بزودی در آتش افکند این بفرمود واز خیمه او بیرون شد.
در خبراست که او پس از این واقعه پشیمان شد که چرا آن حضرت را نصرت نکرده ...
او را رکابدار نیز گویند که در مقابل حضرت حاضر شده و این اشعار را قرائت کرد:
فدتک نفسی هادیا مهدیـا الیوم تلقی جدک النبیا
ثـم اباک ذا النـدی علیــا ذاک الذی نعرفه وصیا
والحسن الخیر الرضی ولیا وفاطم الطاهرة و الزکیا
جان من به قربانت ای هدایت گر روشنگر در روزی که ملاقات میکنـی جـدت رسـول الله صلی الله عل یه واله وپدر پر آوازه ات علی علیه السلام را ،همان که او را وصی رسول خدا میدانیم ونیز برادرت حسن علیه السلام ولی مورد رضایت الله و مادر طاهر وپاکت فاطمه سلام الله علیها را در آغوش میگیری.
حجاج در روز عاشورا وارد ميدان شد و چنين رجز خواند:
أَقْدِمْ حُسَيْناً هادِياً مَهْدِيّا الْيَوْمَ تَلْقى جَدَّكَ النَبِيّا
ثُمَّ أَباكَ ذَا الْعَلا عَلِيّا وَالْحَسَنَ الْخَيْرَ الرِّضَى الّوَلِيّا
وَذَا الْجَناحَيْنِ الْفَتَى الكَمِيّا وَاسَدَ اللَّه الشَّهيدَ الْحَيّا
اى حسين، اى رهبر هدايت يافته پيش آى، امروز جدّت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و
پدرت على عليه السلام، امام حسن، جعفر طيّار و حمزه سيّدالشّهدا را ملاقات خواهى نمود.
پس از آن جنگيد و به قولى بيست و پنج تن را به هلاكت رساند. سرانجام خودش نيز به افتخار شهادت نايل شد.