راسخون

هيچي بهش نمي گين؟

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
بي سيم چي گفت« حاج حسين بود. گفت فعلا توي سنگر ها باشيد ، آتيششون يه كم بخوابه . بعد مي ريد جلوم» گفتم « چشم » بچه هاي گردان را فرستادم توي سنگرهاشان. نمي شد براي وضو رفت بيرون ، تيمم مي كرديم. زير چشمي نگاهش مي كردم بلند شد رفت بيرون . برگشتم بقه را نگاه كردم . گفتم « هيچي بهش نمي گين؟» يكي گفت « چي بگيم ؟ به فرمانده لشكر بگيم خطرناكه، نرو بيرون؟» رفتم جلوي در . داشت جا نمازش را پهن مي كرد. پرده ي سنگرها يكي يكي كنار مي رفت . بچه ها سرك مي كشيدند، اين طرف را نگاه مي كردند. جمع شده بودند جلوي در سنگر. مي گفتند « راه نميافتيم؟ هوا روشن شده كه .» هنوز مي كوبيدند.

mhzahraee کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 2617
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بنازم به نمازش! بنازم به روحیه دادنش! بنازم به فرماندهی کردنش!

خدایش بیامرزد!