راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
مأموريت‌ شهيد بزرگوار ابراهيم‌ علي‌بيگي‌ قبل‌ از عملّيات‌ كربلاي‌ 4 درمنطقه‌ دزفول‌ به‌ پايان‌ رسيد. امّا ايشان‌ به‌ گردان‌ سيدالشهدا، گروهان‌ ميثم‌ آمده‌بود كه‌ در اين‌ عملّيات‌ شركت‌ نمايد.
برادر محمود مقصودي‌ فرمانده‌ گروهان‌ هرچه‌ پافشاري‌ كرد كه‌ ايشان‌برگردند ابراهيم‌ قبول‌ نكرد.
از آنجائي‌ كه‌ من‌ دائي‌ خانم‌ ابراهيم‌ بودم‌، از من‌ تقاضا كرد كه‌ وصيّت‌نامه‌اي‌برايش‌ بنويسم‌.
روزي‌ كه‌ نيروها را براي‌ عملّيات‌ تقسيم‌ كردند، ايشان‌ تك‌تيراندازي‌ را قبول‌كرد. ولي‌ شهيد مقصودي‌ از ايشان‌ خواست‌ مسؤول‌ دسته‌ هم‌ باشد. از دژخرمشهر تا پشت‌ خاكريزهاي‌ دشمن‌ رفتيم‌. منطقه‌ شلوغ‌ بود. ساعت‌ دو نيمه‌شب‌ از شهيد مقصودي‌ اجازه‌ خواستم‌ تا از همشهري‌ها خداحافظي‌ كنم‌. ايشان‌گفت‌ از قول‌ من‌ هم‌ از بچه‌ها خداحافظي‌ كنيد. با تك‌ تك‌ بچه‌هاي‌ شاهرودخداحافظي‌ كردم‌ امّا ابراهيم‌ را نديدم‌.
با شروع‌ عملّيات‌ به‌ سمت‌ جزيره‌ي‌ «بوارين‌» جلو رفتيم‌. فرمانده‌، نيروهاي‌آرپي‌جي‌زن‌ را جلو فرستاد. بچه‌ها با فرياد اللّه‌اكبر پيش‌ مي‌رفتند كه‌ تيري‌ بال‌پرواز شهيد مقصودي‌ شد.
با فرمانده‌ گردان‌ تماس‌ گرفتم‌. ايشان‌ امر كرد كه‌ معاون‌ را پيدا نمايم‌. براي‌جستجوي‌ معاون‌ به‌ عقب‌ برگشتم‌ كه‌ شهيد ابراهيم‌ علي‌بيگي‌ را ديدم‌. از او هم‌خداحافظي‌ كردم‌ و خلاصه‌ معاون‌ گروهان‌ را پيدا كردم‌ كه‌ ايشان‌ هم‌ مجروح‌ بود.با فرمانده‌ تماس‌ گرفتم‌. ايشان‌ فرمود: شما جلو برويد من‌ يكي‌ را مي‌فرستم‌.
وقتي‌ جلو مي‌رفتم‌ ابراهيم‌ علي‌ بيگي‌ را ديدم‌ كه‌ به‌ شهادت‌ رسيده‌ بود. كمي‌جلوتر با اخوي‌ ايشان‌ برادر حسن‌ علي‌بيگي‌ برخورد كردم‌. ايشان‌ از من‌ پرسيدابراهيم‌ را نديدي‌ گفتم‌ نه‌. پس‌ از چند لحظه‌ من‌ و حسين‌ علي‌بيگي‌ هم‌ مجروح‌شديم‌ و توسط‌ امدادگران‌ از منطقه‌ خارج‌ شديم‌. بعد از آن‌ اخبار منطقه‌ بي‌خبرمانديم‌.