آرزوی شهادت
آرزوی شهادت
صادقی بیسیمچی بود. هر وقت خبر شهادت بچهها را میدادند، من سریع از سنش، از شهرش، از زندگیاش، از چهره آن شهید، از آن همه زجر جنگ، حتی كمكم از چرایی حادثهها حرف پیش میانداختم. اما صادقی كسی بود كه خبر شهادتها را میشنید و فقط آه میكشید.
و آن شب در جواب اینكه دوست دارد در چه حالی شهید شود، هیچ نگفت: فقط آه كشید. و این راز دلش بود كه آشكار كرد؛ بر خلاف من كه هیاهوی بسیار كردم و گندهگوییهای زیادی بر زبان آوردم. بالاخره من اسیر شدم، اما او شهید شد.