خاطرات حاج آقا
سلام . خدمت تمامی بر و بچ راسخون
در این تایپیک شما می تونید داستان هایی جالب و باورنکردنی از یه حاج آقای باحال براتون بذارم تا حال کنید ......
اگه نخونید از دستتون رفته ها ....... بهتون گفته باشم...... یه دونش رو بخونید مشتری دائمی ما میشید .......
سفرهای مشهد مقدسی که من برای بچه های دانشگاه تدارک می دیدم غالبا با استقبال پسران و دختران مذهبی روبرو می شد ولی این بار نمی دانم چرا اینگونه امام رضا بین این همه بچه ها صف اول نماز جماعتی ،این افراد به ظاهر غیر مذهبی و مثلا بی حجاب را طلب کرده بود!
بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آنها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند .
لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم.نمی دانستم با این همه بی حجاب و ... چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آنها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.
یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.
داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت انها معروف به سوئیت ارذل و اوباش بود(اسمی که بچه ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودندو خودشان هم خوششان می آمد) و بقول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند وبه وقول یکی از آنها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد امدم
لذا از من خواستند که به عنوان راهنما با انها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آنها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم
سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: ((حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟))
گفتم:(( از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می کنند؟))
یکی از بچه ها بلند گفت : ((حق با حاج اقا است خیلی وضعیت ما نا مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج اقا بینند یا گریه می کند یا می خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می کند))بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند
ولی یکی از مخالفان گفت: ((حاج اقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده ایم لذا نه تنها بلد نیستم ! بلکه از چادر متنفرم ! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم !حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری ها را می بینم حالم به هم می خورد.ودلم می خواهد دختران چادری را خفه کنم ))
گفتم :(( به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی بینی در بازار تعجب نمی کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسئول دختران بی چادری باشد؟ گفت : قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!))
گفتم :((حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آن که می خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید .))
بالاخره با بی میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه ۷ نفره اراذل اوباش که ۴ نفر آنها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می کردند مثل بچه های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند .
اگر کسی اولین بار آنها را می دید می گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف همان دختر مخالف چادرکه می خواست دخترانی چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.
ولی وقتی آن اقا دزده می خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود و نمی دانم دزدها از کجا متوجه شده بود او اینقدر پول دارد را به سرقت ببرند به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت و بخاطر همراهی با من و مثلا حفظ آبروی حاج اقا پوشش خود را کامل کرده بود موفق به گرفت کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد .و قضیه به خوبی تمام شد.
همین که این اتفاق افتاد همان خانم پیش من آمد و گفت :
((حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی دانستم.
فکر نمی کردم چادر اینهمه بتواند از من محافظت کند. حاجاقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم))
وقتی این حرفها را به من می گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می گفتم :
((خدایا ای کاش همه بچه مذهبی ها که خاک پای همه آنها طوطیای چشم من است می دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر بدون چوب و چماق چقدر زیاد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندی و خشونت و چوب و چماق چقدر زیاد است.))
و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران به و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد!
و من معتقدم این نمونه ای از معجره امام رضا (ع)بود که من خود به چشم خویشتن دیدم .
..... تشکر یادتون نره ......
تردید داشتم این پیشنهاد را قبول کنم یا نه؟! تجربه جدیدی بود! به هر شکلی بود بعد تلفن های زیاد مسئول محترم مربوطه با تردیدقبول کردم!
هفته ایی 3 ساعت باید زندان دستگرد اصفهان به یکی از بندها برای مشاوره می رفتم .
روز اول بود، تا به حال توفیق زندان رفتن نصیبم نشده بود! انشاالله خدا زندان را قسمت همه آرزومندان کند
مخصوصا قسمت شما که داری این پست رامی خوانی(تا تو باشی دیگه این همه منتظر خاطرات حاج اقا نشوی
در اصلی زندان که باز می شود و وارد می شوی مفهوم قفس را درک می کنی
درها یکی یکی بازوبسته می شد و من بیشتر دچار استرس وگاهی تردید می گشتم .
وارد بند که شدم یکی بلند صدا زد: از جلو نظام!
از قبل زندانی ها را درراهرو بند منظم کرده بودند تا مثلا جلو حاج آقا احترام بگذارند ما را تحویل بگیرید. ( بقول برو بچ برای من نوشابه باز کنند
به این فکر کردم که من برای مشاوره اومدم. غلومیش اینکه من برای رفاقت اومدم نه برای کلاس گذاشتن!
پشت میکروفن که رفتم بدون مقدمه موتور خودم را گذاشتم پایین و گفتم:
((ببنیدرفقا من نه قاضی هستم نه دادستان که بتوانم پدر کسی را در بیارم
جلسه تمام شد مسئول بند گوشه ایی دور از من با چند نفر صحبت می کرد. چند نفر از زندانی ها دور من جمع شده بودند که یک زندانی که خیلی درشت اندام بود بقیه و کنار زد وجلو آمد و گفت: ((حاج آقا من دلم از شما آخوند ها خیلی پر است
گفتم: ((بگو!
ون تعارف گفت: ((
بعداز این که خوب حرفهای زشتش را به من زد یک نفس عمیق کشید و گفت :((آخی راحت شدما! دستت درد نکند حاج اقا یک نفس راحت کشیدم))
از آن روز به بعد این اقا شد رفیق جون جونی
تصور کنید مثل کسانی که یک محافظ گردن کلفت همرشان دارند،
برای آزادی همه زندانی ها مخصوصا زندانی نفس صلوات
چو خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
و چه خوشتر آنکه که مرغی زقفس پریده باشد
- برنامه ایی برای ایرانی های مقیم هند نداشتم !
اصلا قرار نبود به حیدر اباد که انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور انجا شعبه ایی ندارند بروم، اما خدا توفیق داد به شهری که نام امام علی (ع)گذاشته شده یعنی حیدر اباد با چندین میلیون جمعیت از شهرهایی که ایرانی های زیادی دارد رفتم.
حیدر اباد جایی بود که هیچ کس غیر از خدا را نداشتم به مسجد ایرانی ها رفتم درخواست کردم به من اجازه دهند شبها منبر روم و روضه خوانی کنم .(ایام اربعین سال گذشته بود)
اما آنها گفتند : ما روحانی هندی داریم و ایرانی های مقیم هم زبان او را می فهمند ، نیازی به شما نداریم اما غافل از اینکه من به این راحتی از در خانه امام حسین نمی روم به قول معروف از در بیرونم کنید از دیوار برمی گردم !
در و دیوار این سینه همی دِ رّد زانبوهی
که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید
گفتم من حاضرم شبی 1000 روپیه (تقریبا 30هزار تومان) و مجموعا 300 هزار تومان جهت کمک به مسجدتان می دهم، فقط بگذارید 10 شب بعد از حاج اقا خودتان من هم برای امام حسین(ع) نوکری کنم .
بنده خدا رئیس هیات حسابی کم اورد و گفت اگر کسی استقبال نکرد چی؟
گفتم خودت و خودم که هستیم؟!
بنده ی خدا دید هرچی می گوید، حاج آقا برای جواب دادن کم نمی آورد.
گفت: حرفی نیست نه ما پول به شما می دهیم نه شما پول به ما بدهید. گفتم: قبول !
منبرها شروع شد به لطف امام حسین(ع) با توجه به سبک خواصی که من دارم و خیلی خودمانی صحبت می کنم و مطرح کردن مباحث همسرداری و تربیت فرزند و انتخاب همسر با توجه عادتم ، به لطف اهل بیت (ع) روز به روز شلوغ تر شد تا جایی که جا برای نشستن در مسجد نبود .
جاتون خالی پول هتل حیدر اباد که قرار بود با جیب خودم باشد صاحب هتل که ایرانی و از مسجدی ها ی آنجا بود نگرفت . هر چه گفتم بنده خدا پول غذا را نمی خوای بگیری پول اتاق را بگیر اخه شغلته !
می گفت: من که بخاطر شما کاری نمی کنم ،طرف من امام حسین است !
بعد از یک هفته مبلغ محسوسی به زور به من دادند و شب اخر وقت رفتن مردم گریه می کردند و بسیار اصرار که دهه محرم سال اینده به انجا بروم .اما نمی دانم چی شد که محرم دهه اول با اینکه همه برنامه ها برای هند تنظیم بود یک وقت دیدم در بین مردم با صفای سرایان از شهرستان های خراسان جنوبی هستم . جلسه با استقبال بیش از 10 هزار نفری و با حضور بچه های صدا و سیما و به لطف امام حسین موفق شدیم چندین خانوده که طلاق شان حتمی بود را به دعای اقا ابا عبدالله نجات دهیم .
قرار بود ما صفر به هند بروم که یکی دوستان اسباب سفر به تاجکستان را فراهم کرد اما به اندازه ذره ایی شک ندارم اخرش انجا که امام حسین(ع) بخواهدخواهم رفت. و اگر من بیچاره را لایق بداند نوکری خواهم کرد.
من اعتقاد دارم صرف تبلیغ سنتی رفتن کافی نیست بلکه باید بعد از تبلیغ و حضور در یک منطقه یک اتفاقاتی با دعای اهل بیت (ع)رخ دهد .اتفاقاتی مانند نجاتت زندگی های بسیار زیاد ، اتفاقاتی مانند رفاقتهای بعد از منبر و ارتباط های فیس تو فیس و چهره در چهره ، اتفاقاتهای مانند یک لبخند و تحویل گرفتن بعد از یک منبر چندین هزار نفری اثراتی چند صد برابری خود ان منبر بر روی مخاطب می گذارد ،آیا شما هم موافقید.
شما پیشنهاد دهید!
خیلی از دوستان خارج از کشور بصورت غیر رسمی از من دعوت کرده اند اما تا دیروز برای من ممکن نبود تا اینکه اتفاقاتی برای من افتاد که تصمیم گرفتم به هیج وجه این دعوت ها را رد نکنم :
برای همین بدون هیچ گونه تردیدی می گویم که اگر شما جایی از اقصی نقاط ایران یا کشورهای دیگر احساس نیاز می کنید و حس می کنید ظرفیت خوبی برای کار کردن با روحیه جوان پسندی وجود دارد من آمادگی دارم اندازه وسعم در محل زندگی شما حضور پیدا کنم .
چه بصورت دانشگاهی وهمایشی ، پرسش و پاسخی و یاهیاتی و سنتی
با این امید اینکه اگر خدا بخواهد اتفاقاتی غیر یک منبر و یک سخنرانی رخ دهد. اتفاقاتی مانند نجات زندگی های زیادو ثوابش هم برای آنان که در این راه قدم بر می دارند.
از آن لحظه ای که وارد بمبئی شدم علی رغم تصور
بهترین کار این بود که هتلی را در منطقه شیعه نشین بندی بازار اجاره کنم. وارد هتل نشده با استقبال گرم صاحب هتل مواجه شدم
حالا هر چی من از ترس غذاهای تند هندی
بلاخره توفیق نصیب مدیر هندی هتل شد که حاج آقا داودی مهمانش شود
به قول مادربزرگ های شیرازی چشمتان روزگار بد را نبیند، سفره ناهار که پهن شد دو مدل غذا در سفره گذاشتند .
یکی غذای خودشان که انواع فلفل سرخ
دوم غذای مخصوص حاج اقا بود که فلفلش به قول هندی های ناچیز بوداما برای من و شما انقدر بودکه بعداز خوردن اولین لقمه غذا
از برکات دیگر غذای آن روز این بود که تا دو روز به لهجه ی غلیظ هندی صحبت می کردم
اما از منبر رفتن هایم برایتان بگویم مثل حرف زدن عرفا شده بود که همیشه اشک از چشمانشان جاری است.
مردم وقتی به من نگاه می کردند با تعجب و حیرت از معنویت من راستش را بخواهید عارف بودن یا به زبان دیگر غذای فلفلی خوردن هم بد نیست! باورتان نمی شود یکبار امتحان کافیه
با سلام و عذر خواهی بابت این همه فاصله به خاطرمشغله های و فعالیت های زیاد م
از روزهایی بود که تاکسی خیلی سخت پیدا می شد، من هم در راستای حفظ سرمایه ملی(البته ریا نشه) یعنی همان بنزین عزیز که این روزها خیلی دلمان براش تنگ شده و نفس نفس زدن های اخر کارت سوختم، ماشین را نیاورده بودم.
سوار یکی از این سواری شخصی ها شدم.از خوشتیپیاول روش با قدرت و عزت نفس بود به این شکل مثلا:
اقا نوار را خاموش کن وگرنه :1- حسابت را می رسم
از قدرت بدنی راننده همین بس که: اگر یک مشت نیمه ابدار
2-از تاکسی پیدا می شوم
خوب پیدا شو بهتردوم روش های بدون عزت نفس
1- اقا خواهش می کنم نوار را خاموش کناگه خاموش نکنم چیکار می کنی خیلی خوش بینانه باید تا دو ساعت به فلسفه موسیقی ، موسیقی لهو و لهب ،موسیقی های خوب و هزار قال و قیل دیگر برای او می پرداختیم
یک شکلات کوچولو را وسط دویست تومانی گذاشتم و کرایه را به او دادم! و هیچ حرفی نزدم.
تا شکلات را دید، اول تعجب کردخواهش می کنم من تمام نشده بود که شکلات در دهان اقای راننده مزمزه شد هنوز 10 ثانیه نشده بود که دیدم صدای ضبط قطع شد . نوار را بیرون اورد و در بین نوارهایش حسابی گشت و یک نوار دیگر گذاشت.
من هم خوشحالمن هم پیش خودم گفتم:(( حالا باید یک نقشه بکشم نوار روضه بی وقتش را خاموش کنه!
هر وقت با آنها کلاس داشتم حتما این خانم حرف و شوخی هایی را مطرح می کرد که پسرهای کلاس بخندند
بعضی از دخترهای دانشگاه می گفتند:
(( حاج اقا! ببینید
حتی بعضی از دخترها بخاطر اینکه مثلا روابط عمومی خوبی با پسرها دارد و همیشه پسرهای کلاس با او شوخی می کنند به او حسادت
یک آقاپسری که از بچه های شیطون
این دو نفر خیلی با هم دیده می شدند، حتی بعضی ها می گفتند این دو نفر قرار است با هم ازدواج
در نگاه خیلی از دخترهای دانشگاه آن دختر خوشبخت ترین
اما این ارتباط که که خیلی از بچه ها با حسرت به انها نگاه می کردند یک روی دیگر هم داشت!
یک روز که در اتاقم نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم همان خانم وارد اتاق من شدو از من وقت مشاوره خواست.
بغض راه گلویش را گرفته بود!
می گفت: ((حسرت دخترهای سنگین و با وقار کلاس که پسرها را تحویل نمی گیرند
می گفت :(( دلم فقط به فلان اقا پسر خوش است که احتمالا به من علاقه دارد
می گفت: (( برای خواستگاری آمدنش لحظه شماری می کنم
اما چند ماه بعد از زمانی که این خانم پیش من امده بود ، همان اقاپسر شیطون دانشگاه
می خواست نظرم را در مورد گزینه ایی که برای ازدواج
منتظر بودم همان خانم را نام ببرید، اما اسم یک دختر دیگر را آورد!
با کمی تامل خانمی را که نام برده بود، بیاد اوردم.
با تعجب گفتم:(( این خانم که بسیار محجبه است ! اصلا متکبرانه در مقابل نامحرم برخورد می کند .جواب سلام تو را هم نمی هد! اصلا من فکر می کردم شما می خواهید با خانم فلانی(همان که خیلی شوخی می کرد و با هم ارتباط داشتند) ازدواج کنی! خیلی برایم عجیب است که از یکی دیگر می خواهی خواستگاری کنی؟))
می دانید جوابش چه بود؟
(( حاج اقا! آن خانم که ارزش ازدواج ندارد !
راستش را بخواهیدمن می خوام همسرم در عین حالی که اجتماعی است و در جامعه حضور دارد
من می خواهم مادری وظیفه تربیت فرزندم را برعهده بگیرد که خودش در اجتماع توانسته عفت و حیاء را حفظ کند. دلم می خواهد زنم هم در اجتماع باشد هم اینکه عفت و حیا او اجازه ارتباط با نامحرم را نداده باشد!نه اینکه دختری که با شوخی و خنده می خواهد خودش را به پسرها نشان دهد .
حاج اقا! من فکر می کنم دختران با عفت و متکبر در مقابل نامحرم، نیازی به پسرها ندارند که خودشان را عرضه کنند برای همین دلیلی نمی بینند خودشان را جلو پسرها با اریش و بی حجابی و یا شوخی و خنده نشان دهندو ولی امثال آن خانم که الان با من ارتباط دارد حتما یک کمبود دارد که با یک پسر قبل از ازدواج رفت و امد دارد.))