اي كاش
ای کاش
ای کاش قطره اشکی می چکید و گرد غریبی از چهره ام می شست !
ای کاش غنچه لبی می خندید و غم فراق از دلم می برد!
ای کاش چشمی باز می شد و چهره زردم می دید !
ای کاش گوشی می بود و قصه پر غصه ام می شنید !
و ای کاش دستی می رسید و حلقه آشیان غریبم می کوفت !
ای کاش قدمی می آمد و پای به اتاق تنهایم می گشود !
و ای کاش قلبی بود و غربت دلم را پناه می داد !
و نه نه
ای کاش شمعی می سوخت و بر خاطره فراموش شده ام می گریست !
و ای کاش گل افسرده ای بر می خاست و بر پژمردگیم خجل می گشت !
و نه نه
اینها نیز نه ،
ای کاش پروانه ای بود
و رقص مرگ را
در محضر عشق
از من می آموخت !
محمد صالحی
13 / 9 / 73
اي
«ای کاش پنجرهها باز شوند»
چشمهایم را میبندم. صدای دقیقهها را خوب میشنوم. زمان اگرچه تند حرکت میکند امّا انگار، ایستاده است. ثانیهها با دقیقهها رقابت میکنند امّا هیچ کدام به مقصد نمیرسند! هی دور میزنند و هی میدوند تا شاید به جمعه موعود برسند، جمعهای که از پس آن تمام دلهرههای رسیدن، تمام میشود؛ جمعهای که وعده داده شده روزی از میان این همه روزهای سخت، انتظار را به پایان میرساند.
چه قدر خستهام؛ چقدر منتظر! چه قدر چشم به راه!
هر جمعه، آخر هفته که میشود، اطلسیها را آب میدهم؛ کوچه را از عطر یاس پر میکنم و دسته گل نرگسم را در دست میگیرم تا شاید...
اندوه این جادههای منتظر را چگونه طی کنم؟ که راه بس ناهموار طولانی است. ای کاش پنجرهها باز شوند و فریادم را تا سرزمینهای دور برسانند! من کبوتر غمگینی را سراغ دارم که هر غروب جمعه، آواز غربت را در رویای وصل خویش زمزمه میکند.
ای مسافر غریب، ای غریبه آشنا! در کدامین باغ! کدامین بستان!
کدامین بیابان تو را جستوجو کنم!
بعضی وقتها که روزگار قصد میکند، نیمه جانی را که در بدن دارم، از من باز ستاند، یاد تو و رویای شیرین وصل توست که آرامم میسازد.
من دلم پیرتر از آن است که بیش از این سالهای جدایی را دوام بیاورد. ای کاش زودتر میآمدی، ای کاش زودتر میآمدم، ای کاش فاصلهها کوتاهتر میشد!
در ابتدای هر هفته میایستم و عطشناک، سراب جمعهها را درمینوردم. اگر قصه انتظار، نوشتنی بود، شاید میتوانستم قصه اشکهای مذاب را تا لحظه رسیدنت بنویسم.
من در ابتدای هر هفته جمعه را انتظار میکشم تا با چشمه وصلش عطش مرا خاموش کند. ای امام زمانها، دقیقهها، ثانیهها، ای امام موعود! زودتر ظهور کن!