درد تنهايي و غم بيكسي
روزها گذشت و گذشت
و سهم چشمهاي من از دنياي برون ،
چيزي جز بياباني خشك و كويري نبود .
در هر وادي كه قدم گذاشتم ،
جز وحشتم از تنهايي و تاريكي نيفزود .
و به هر كس كه برخوردم ،
جز درد تنهايي و غم بيكسي ، در خود نداشت ،
و اين ، نه مرا مرهمي ؛ كه دردي افزون كرد و زخمي عميق تر نمود .
خدايا !
مي دانم ،
همه اينها ،
براي آنست ،
كه بايد از همه كس و همه چيز بگريزم ،
و تنهايي خود را ، با كسي از جنس خودم جبران نكنم .
و درد درونم را آتشين تر ،
به درمان اشتياق حضور تو بسپارم .
آري ، خدايا !
اين همه درد ،
مرا آن فهماند .
پس ميمانم ،
مشتاق تر از قبل ،
و جز سكوت ،
ديگر فريادي ، از دل برنيارم .
تا تو خود ، هر چه داني ، همان كني .
محمد صالحي
21/5/94