گويند شغالي، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روي خويش را آراست و به ميان طاوسان در آمد. طاوس‏ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم‏ها زدند.
شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نيز او را به جمع خود راه ندادند و روي خود را از او بر مي‏گرداندند.
شغالي نرمخوي و جهانديده، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت: «اگر به آنچه بودي و داشتي، قناعت مي‏كردي، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مي‏آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مي‏انگيختي. آن باش كه هستي و خويشتن را بهتر و زيباتر و مطبوع‏تر از آنچه هستي، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود.»
حكايت پارسايان رضا بابايي