آن باش كه هستي
| گويند شغالي، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روي خويش را آراست و به ميان طاوسان در آمد. طاوسها او را شناختند و با منقار خود بر او زخمها زدند. شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نيز او را به جمع خود راه ندادند و روي خود را از او بر ميگرداندند. شغالي نرمخوي و جهانديده، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت: «اگر به آنچه بودي و داشتي، قناعت ميكردي، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود ميآمد و نه نفرت همجنسان خود را بر ميانگيختي. آن باش كه هستي و خويشتن را بهتر و زيباتر و مطبوعتر از آنچه هستي، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود.» |
||
|