خاطرات طنز
باسلام به همراهان گرامی تالار
لازم دونستم درزمینه خاطرات طنزپستی داشته باشیم،چنانچه کاربری خاطره خنده داریاطنزی داره اینجابنویسه تادیگران استفاده کنند.باتشکر
خاطرم زیادخنده دارنیس اماطنزه،ببینید
روزی روزگاری ازسرشوخی به یکی ازهمکارام سیلی زدم واون همینجوری بهم نگاه می کرددوباره سیلی دیگه ای به شوخی واینکه خوشم اومده بودازاینکاربه پهنای صورته چپش زدم خودمم نمی دونم این چی شوخی یهویی بودکه یادم اومددرهمین اثنابودکه طرف مقابل باسیلی اومدسراغم که البته باطرح جداسازی همکارانم قصردررفتم.خخخخ
با سلام
خاطره ای که برای من شیرین وقتی 8 سالم بود مربوط به دندون شیری منه که هر کاری کردم دندونم در نیومد اما داداشم زد تو گوشم و دندون شیری من هم افتاد
یه شوخی باخودم کردم اونم اینطوربودکه:
جوونیارفتم شیشلیکی وگفتم شیشلیک بدین با۶تانوشابه طرف گفت هر۶نوشابه روباهم میخورین گفتم پ ن پ اونم بازکردآقابه۵امی که رسیدم دیگه میل نداشتم وزورکی میخوردم واسه اینکه باخودم عهدکرده بودم یه بارهم رفتم ساندویجی گفتم یه ساندویج میخوام بانون اضافه بایه نوشابه خونواده نشستم خوردم طرف به نوشابه خوردنم نگاه می کردهیچی دیگه عصرم شیفت بودم باشکم شالاپ وشلوپم رفتم سرکار.خخخ اماحالادیگه کمی دچارناراحتی معده شدم بخاطره جوونی کردنهام.
روزی واسه تعمیرکفش به کفاشی رفته بودم کفاش گفت بایستی واسه دوخت کفش یک روزدرکفاشی بماندمن هم قبول کردم بجاش یه دمپایی داده بودازآنجاییکه حواسم پرت بودکفاش هم دولنگه مختلفه دمپایی به من داده بوددرخیابون که داشتم می رفتم ناگهای متوجه شدم که دمپایی هالنگه به لنگه ست بایک شرمندگی وخجالتی به کفاشی برگشتم.خخخخخ