و آخر...
سهميه، سربند، سيم خاردار، سه راهي شهادت، سيمينوف، بنياد شهيد، فكه، دوكوهه، چفيه، قطع نخاعي، قناسه، غواص، تفحص، قطعنامه، شلمچه و ... اين حرفها آدم را ياد جنگ مي اندازد. جنگ يا همين « دفاع مقدس» اصلا چه فرقي مي كند؟
حالا چه دفاع مقدس و چه دفاع غير مقدس، جنگ، جنگ است. از هر بچه اي هم كه بپرسي مي داند جنگ بد است.اما آدم در مي ماند چرا بعضي ها از اين حرفها خوششان مي آيد. يك جوري حالي به حالي مي شوند.
مثلا همين سيم خاردار، انگار چيز خوبي است. معمولا بچه بسيجي ها در مراسم هايشان از آن بعنوان تزئينات استفاده مي كنند. انگار خيلي خوشگل است، نرم است و لطيف.
اما يكبار يكي از همين آدمهاي جنگ تعريف كرد:
مهدي خاكباز، فرمانده اي است كه گروهان نود نفره اش در محاصره ي تيربار دشمن قرار مي گيرد. بچه ها را جمع مي كند و از آنها مي پرسد: آيا اطاعت از من براي شما واجب است؟ بچه ها تصديق مي كنند. مي خوابد روي سيم خاردار و به بچه ها مي گويد: معبري به جلو نيست از روي من رد شويد....
اين را كه شنيدم يك جوري حالي به حالي شدم، دلم مي خواست آن سيم خاردار را گير بياورم ببويمش و ببوسمش، بعضي از اين حرفهاي جنگ هست كه آدم تا نفهمد و نشود يك جور ديگري در موردش قضاوت مي كند.
بعضي از اين حرفها قسمت شده اينجا نوشتيم، بعضي هايش هم شايد گفتني نيست... عشقتان كشيد نثار روح شهدا صلوات بفرستيد...