دلشکسته
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آِیان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد
فریدون مشیری
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
سهراب سپهری
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...
یادمان باشدکه:
"حق مردم "
همیشه پول نیست!
گاهی
"دل" است...
دلی که:
باید بدست می آوردیم ونیاوردیم!
دلی که:
باید می دادیم و ندادیم!
دلی که:
شکستیم و رهاکردیم!
دلهای غمگینی که…
بی تفاوت از کنارشان گذشتیم!
خدا…
ازهرچه بگذرد ازحق مردم نمی گذرد!!!
حواسمان باشد…
ﺑﺎ "ﺯباﻥ"
ﻣﯿﺸود ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﺮﺩ!
ﺑﺎ ﺯباﻥ
ﻣﯿﺸود ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺩﺍﺩ!
ﺑﺎ ﺯباﻥ
ﻣﯿﺸود ﺍﯾﺮﺍﺩﮔﺮﻓﺖ!
با ﺯباﻥ
ﻣﯿﺸود ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ!
با ﺯباﻥ
ﻣﯿﺸود ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺖ!
هر که را هیچ به کف نیست ز دل آهی هست
روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند
روزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
بی صدامیمیرندروزها میگذرند , که به خود میگویم
گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساختروزها میگذرند
که به خود میگویم
گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
صدزبان بازکنم
قصه هاسازکنم
گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
من به خود میگویم
اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست
من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانیست
ولی افسوس و دریغ
آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
دیده دریا کردی
عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
دل به امید دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندی
روزها می آیند
لحظه ها ازپی هم میتازند
من به خود میگویم
مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب
من نیستم
آنکه باید می بودم ، آنکه باید باشم
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هر که را هیچ به کف نیست ز دل آهی هست
” سکوت “
خطرناکتر از حرفهای نیشدار است
کسی که سکوت میکند ،
روزی
” سرنوشت “
حرفهایش را به شما خواهد گفت
” سکوت “
خطرناکتر از حرفهای نیشدار است
کسی که سکوت میکند ،
روزی
” سرنوشت “
حرفهایش را به شما خواهد گفت
از استادى پرسیدند: آیا قلبى که شکسته بازهم میتواند عاشق شود ؟
استادگفت :بله
پرسیدند : آیا شما تا کنون از لیوان شکسته اب خورده اید؟
استادپاسخ داد :آیا شما به خاطر لیوان شکسته از آب خوردن
دست کشیده اید!؟
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟
ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﮑﻦ...
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟
ﺑﺎﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺗﻮﺳﺖ ﺑﺤﺚ ﻧﮑﻦ فقط به او گوش کن...
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟
ﺑﻪ ﺣﻖ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﺎﻧﻊ ﺑﺎﺵ...
🌻آرامش میخواهی؟
شکرگزار باش...
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍهی؟
کمک کن .تو توانایی . شاید همه توانایی روحی و جسمی برای یاری کردن ندارند...
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﯿﯿﯿﯽ؟
با همه بی هیچ چشم داشتی ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ...
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟
ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﻦ هدف داشته باش...
🌻ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟
ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﻮدت باش
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺗـﻨـﮓ ﺧـــــﻮﺩﻡ ﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺑﺲ !!
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻏﺮﻕ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺑﺎﺷﻢ
ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻫﺎ ... ﺗﻬﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺝ ﻭ ﺳﺮﺍﺏ
ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻓـﻘﺎ… ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﻓــﺮﺍﻕ !!
ﻣﻦ ﻧﻪ ﻋــﺎﺷــﻖ ﻫﺴﺘﻢ ؛
ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑـﻠـﻐـﺰﺩ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺗـﻨـﮓ ﺧـــــﻮﺩﻡ ﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺑﺲ !!
درانتظارکسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی ونگران توست وچقدر خوشبخت است که تورادرکنارش دارد،شایداگرمی دانستی که چقدر دوستت دارم اینقدر رنجم نمی دادی و اگراینقدر رنجم نمی دادی شاید این همه دوستت نداشتم، عزیزم مرادریاب...
ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺑﺨﺸﺪ ﮐﺴﯽ
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺴﯽ
ﯾﮏ ﻧﻔﺲ ﺑﺎ ﺷﻮﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺭﻗﺼﺪ ﮐﺴﯽ
ﭘﺮﺗﻮﯼ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﮐﺴﯽ
ﻭﺯﺷﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺟﻨﺒﺪ ﮐﺴﯽ
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﺴﯽ
ﯾﮏ ﻗﻤﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺑﺎﺯﺩ ﮐﺴﯽ
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻧﺎﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﻧﻤﯽ ﺭﯾﺰﺩ ﮐﺴﯽ
ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ..اما. ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﮐﺴﯽ
؟؟؟؟
به سراغ من اگر می آید نرم آهسته بیایید نشکند شیشه تنهایی من
گاهی دلت می خواهد همه ی بغضهایت از توی نگاهت خونده بشن...
می دونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری اما یه نگاه گنگ تحویل بگیری یا جمله ای مثل چیزی شده؟
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر می کشی وبا لبخندی سرد می گی: نه هیچی...
این روزها تلخ می گ ذرد,دستم می لرزد از توصیفش!
این روزهایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بیتفاوتی,
تظاهر به بیخیالی,
تظاهر به شادی,
به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست...
اما...
چه سخت می کاهد از جانم این نمایش!
حقیقت دارد!
کافی ست چمدان هایت را ببندی تا حاظر شوند همه برای از یاد بردنت!
آنکه بیشتر دوست دارد, زودتر!!
صداااا می کنم تو را ......
این جاانی ک می گوویی ،، جانم را می گیرد !
نزن این حرف هااا راا ......
دل من جنبه ندارد ....
وقتی نیستی ،، دمار از روزگارم در می آورد....!