راسخون

دلشکسته

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

تکرار مسواک زدن در همه شبها ، دندانها را سفید میکند

و تکرار خاطرات در همه شبها ،
موها را . . .


ﮔـــﺎﻫﯽ ﻋﻤﺮ ﺗﻠﻒ می شوﺩ ؛
ﺑﻪ ﭘـــﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ .…

ﮔـــﺎﻫﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻠﻒ می شود ؛
ﺑﻪ ﭘـــﺎﯼ ﻋﻤﺮ !

ﻭ ﭼﻪ ﻋـــﺬﺍﺑﯽ می کشد ،
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫــﻢ ﻋﻤﺮﺵ ﺗﻠﻒ می شود ؛
ﻫــﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ.....!
پاییز از مهر شروع نمی شود ، پاییز از بی مهری ها شروع میشود......


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

ندانستیم و دل بستیم نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکارسایه ها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود
به زیبایی رویا بود
نمیدیدیم و میرفتیم
هزارسایه با مابود
سکوتت را ندانستم
نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی ها را
تو هم هرگز نپرسیدی

 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

مردمان میگویند ...
دل به دل راه قشنگی دارد ،
که درونش همه عشق است و وفا
و ندارد راهی ...
به در بسته ی خاموش جفا .
حال من می‌گویم ...
دل به دل راه ندارد هرگز !!
به یقین ، دل به دل راه اگر داشت
تو میدانستی ...
که دلم را به قشنگی نگاهت بستم
و چقدر محتاج نگاهت هستم !
باز ميدانستي ...
که ترک سبز غرورم از چيست
و چرا خانه ی دل بی تو ... تهیست !
دل به دل راه اگر داشت ...
تو میدانستی ...
که چرا این دل من
خالی از غم نشود بعد از آنگاه
که تو رفتی و دیگر نیستی !.


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،
اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،
گره می خورد،
می پیچد به هم ،
گره گره می شود،
بعد باید صبوری کنی،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود،
کورتر می شود،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،
باید یک جایی تمامش کرد،
سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...


ل
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

خداوندا...
آرامشم را میان پیچ و خم زندگی ای که خود رقم زدم گم کرده ام ، آرامم کن
همان گونه که دریا را پس از هر طوفانی آرام می کنی...
راهنمایم باش و ایمانم راقوی کن
که لحظه ای تو را در خلوت خویش ، گم نکنم...
خداوندا...
اگر همه ی مردم دنیا هم مرا ، احساسم را ، مهربانی هایم را فراموش و دستانم را رها کردند، تو مثل همیشه کنارم باش و دستانم را به خودم نسپار
خدایا آنچه از احساسم مانده به تو میسپارم تا از تنها دارایی ام محافظت کنی
خداوندا دنیایت بیش از حد توان من سرد است به تو ، به آغوشت ، به رحمت بی کرانت نیازمندم کودکت را در آغوش بگیر
خدایا دوستت دارم....


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

شـــک نکن ' دنیا همینه : . مـرد بودن ' دَرد ' دارد ..... . نامرد بودن ' کـِـیـــف ' !! . خوبی ' تــاوان ' دارد ..... . بدی ' احترام ' !! . پاک باشی ' تـَـنهایی ' ....... . . خیانت کنی ' با کلاســی ' . اما . دور باشـــی و تــپــــــنده . بهتر است از این که . نزدیـــک باشی و زننـــــــده . دوست عزیز این مفــــــهوم را که در رگ هـــایت جاری کنی . دیگر تنـــــــــها نخواهی بود

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی درمیدان گریزی نیست
ولی ازدوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی
نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه
می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم
نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم ، از یک آه
می ترسم


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

در این عمری که میداﻧﻲ
فقط چندی تو مهماﻧﻲ!
به جان و دل
تو عاشق باش…
رفیقان را
مراقب باش…
مراقب باش ﺗﻮ به آﻧﻲ،
دل موری نرنجاﻧﻲ…
که در آخر تو میمانـﻲ و
مشتی خاک که از آﻧﻲ…
دلا یاران سه قسمند گر بدانی.
زبانی اند و نانی اند و جانی.
به نانی نان بده از در برانش.
محبت کن به یاران زبانی.
ولیکن یار جانی را نگه دار.
به پایش جان بده تا میتوانی


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

آدمهاذره ذره محو میشوند.ارام...بیصدا....وتدریجی
همان ادمهایی که هرازگاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند،بی هیچ
انتظارجوابی،فقط برای انکه بگویند
هنوزهستی و هنوز برای انهامهم ترینی


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

اى که نامت دواى دردمندان و یادت شفاى بیماران است و طاعتت بى‏ نیازى از هر چه در جهان ، ترحم کن به کسى که سرمایه ‏اش امید به توست و خشاب سلاحش را با اشک پُر کرده است.


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

همدلی وهم زبانی حسن بزرگیست..
برای همدل و همزبان خود،لازم نیست همه چیز را بگویی
تا اندکی از تو را بفهمد..
بلکه کافی ست..
اندکی بر زبان بیاوری
تا او همه ی تو را دریابد


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

شخصــــــــــی به بـــــزرگی گفت:
"من خوشبختــــــــــــــــــــــــــی میخواهم"
پاسخ داد:
نخست من را حذف کن،
کـــــه حکایت از نفس دارد
سپس می خواهم را حذف کن
که حکایت از میل و خواسته دارد
اکنون آنچه که با تو باقی می ماند
"خوشبختــــــــــــــــــــــــــی است"

 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

نه هیچ انسانی دوست توست و نه هیچ انسانی دشمن توست؛
بلکه هر انسانی معلم توست.
پس غرور و تعصب را کنار بگذار
و آنچه را که هر انسانی باید به تو آموزش دهد یاد بگیر
تا تمام درسهایت را بیاموزی و آزاد و رها شوی.
رنج برای پیشرفت انسان ضروری نیست ؛
رنج حاصل تخلف از قانون معنویت است,
اما تنها عده ی اندکی از انسانها می توانند روح خفته ی خود را بدون رنج برخیزانند.
.
(چهار اثر اسکاول شین)

 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

در زندگی ات سه چیز را تجربه کن

دوست داشتن را برای تجربه

عاشق شدن را برای هدف

فراموش کردن را برای قبول واقعیت

 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

آهسته زمان رفته و برگشت ندارد
خوب و بدمان رفته و برگشت ندارد

عمری که فقط با غم دنیا سپری شد
چون آب روان رفته و برگشت ندارد

دیگر به سر آمد همه ایام جوانی
سیمای جوان رفته و برگشت ندارد

شد کار دل خسته‌ی ما حسرت این‌که
این رفته و آن رفته و برگشت ندارد

بیهوده نگردید به دنبال خوشی ها
شادی ز جهان رفته و برگشت ندارد

گویی غم هجران عزیزان شده عادت
انگار که جان رفته و برگشت ندارد