دلشکسته
چقدر اين حرف سيمين دانشور قشنگه که ميگه :
هر وقت و ساعت که ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :
ﺑﺎ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ...
ﺩﻝ " ﯾﮏ زن " ﺭﺍ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﮯ!!
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ که :
ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﮮ "ﯾﮏ زن" ...
"ﻣﺮﺩ" ﺑﺎﺷﮯ!!
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :
ﺯﻥ " ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ " ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ...
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :
زن " ﺗﻮﺟﻪ " ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ...
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :
ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺎﯾﺪ "ﭘﺎﮎ" ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻫﺮ ﻭﻗﺖﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :
ﻭﻗﺘﯽ زنى ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺍﺩ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ "ﻋﺸﻖ" ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﮯ...
ﻧﻪ ﺑﺎﻫﻮﺱ !!!
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﮮ :
ﺩﻝ " ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﺴﺮﺍ " ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ فهميدى :
زن شکننده و حساس است...
آنوقت ميتوانى
نام خودت را بگذارى " مرد " !!!
خدایا ...
صدای افکار بعضی از آدم هایت را خاموش کن ...
تا صدای تو را هم بشنوند ...
آن قدر غرق در قضاوت هستند
که فراموش کرده اند
قاضی تویی ...
در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود !
تو دیگر نگرد
نیست!"...
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست...
ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﺗﻮﯾﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ؟
ﺗﻮ ﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ
ﺑﺰن ﺑﺎﺭﺍﻥ !
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﺯﺧﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ .…
ﺑﺰﻥ ﺁﻫﻨﮓ ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ
ﺻﺪﺍﯼ ﭼﮏ ﭼﮏ ﺳﺎﺯﺕ
ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺧﺎﻟﯽ
ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ .…
ﺗﻮ ﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺑﮕﺬﺭ
ﯾﻘﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﻝ ، ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ..
زمانیکه بخواهید وصیت نامه بنویسید متوجه خواهید شد
تنها کسی که سهمی از داراییتان ندارد خودتان هستید
پس تا زنده هستید...
نسبت به خود سخاوت داشته باشید .
" تولستوی "
زندگی را تو بساز
نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف
زندگی یعنی جنگ، تو بجنگ
زندگی یعنی عشق
تو بدان عشق بورز
زندگی یعنی رنگ
تو چنان پر رنگ باش
تابلو زندگیت را تو بکش
زندگی یعنی حس، تو پر از احساسی
معدن عشق بشو، تو خودت الماسی
زندگی آواز است، به چکاوک بنگر
روزگارت خوش باد ...
دردهایم را لایک کردندو گفتند زیبا بود ...؟؟!!
نمیدانستـــم ...
مگر درد ها هم زیبا میشود ... ؟؟
هــی رفیق مجازیه من ...
نوشته هایم دست خودم نیست
دلم می نویسد و من ، فقط نگاه میکنم
ب عبور روزهایم و دغدغه های فراموش شده ام
ک شاید کمی آرام تر شوم ...
ریشه های قالی را تا می کنیم تا سالم بماند...
ولی ریشه ی زندگی یکدیگر را با تبر نامهربانی قطع می کنیم..
و اسمش را می گذاریم برخورد منطقی!!!!
دل می شکنیم
و اسمش می شود فهم وشعور !!!!
چشمی را اشکبار می کنیم
و اسمش را می گذاریم حق !!!!
غافل ازاینکه اگر درتمام این موارد..
فقط کمی صبوری کنیم..
دیگر مجبور نیستیم عذرخواهی کنیم ...
ریشه ی زندگی انسانها را دریابیم
و چون ریشه های قالی محترم بشماریم ..
جهان مانند آیینه است
آیینه همیشه
انعکاس صورت خود انسان را
نشان ميدهد ...
☆ ماهتما_گاندی ☆
وقتى به يه مگس بال هاى پروانه رو بدی نه قشنگ ميشه
نه ميتونه باهاش پرواز کنه ...
ميدونى دارم از چى حرف ميزنم؟!
اصالت
بال و پر بيخود به کسي دادن اشتباست...
همه آدم ها ظرفيت بزرگ شدن را ندارند،
اگر بزرگشان کنیم گم مي شوند و دیگر نه شما را مي بينند و نه خودشان را.
بیاییم به اندازه آدم ها دست نزنيم.
دوست داشتنت را
بغل گرفتم وُ دویدم!
کاشکی آدمها
با دور شدنشان
دوست داشتنشان را هم میبردند...
بعضی از مردم اصرار دارند که خود را به دیگران بشناسانند
و ثروت خود را به رخ آنها بکشند..!
اما این نوع آدمها در درون خود زجر می کشند
چرا که شادی آنها وابسته به تفکر دیگران است...
"مهم بودن"
را فراموش کنید تا آرامش نصیب تان شود...
هرچه کمتر نیازمند تحسین دیگران باشید بیشتر تحسین می شوید.
همان طور که ژوزه ساراماگو می گوید:
" آرامش خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن
تا همیشه آن را داشته باشی..! "
ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت
که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت
پریده ام همه ی انتظار عالم را
به سمت روشن آرام آشیان دلت
مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن
هزار قصه بگو با من از زبان دلت
تمام خستگی ام را به دست جاده بده
مرا همیشه نگه دار در امان دلت
مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام
سپرده هستی خود را به بیکران دلت
تو در منی و من از تو که صبح روز ازل
خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت
رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو
دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت
مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم
رسیده ایم به یک نقطه … در زمان دلت
شور ديدارت اگر شعله به دلها بكشد
رود را إز جگر كوه به دريا بكشد
گيسوان تو شبيه أست به شب،اما نه!
شب كه آينقدر نبايد به درازا بكشد.
خودشناسي قدم اول عاشق شدن أست
وأي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد
عقل،يكدل شده با عشق،فقط ميترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد
يكي إز ما دو نَفَر كشته به دست دگري ست
باش تا كار من و عقل به فردا بكشد
زخمي كينه ي من !اين تو و اين سينه ي من
من خودم خواسته ام كار به أينجا بكشد
حال با پاي خودت سر به بيابان بگذار
پيش إز أني كه تورا عشق به صحرا بكشد
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟