دلشکسته
اگه کـــــســـی دلــــــــــــــــــتــــــو شکست
غصه نخـور ...
فقط بهش بگو : احــــــــــــــساس من قیــــــــــــــمتی داشت
که☚ تـــــــــــو☛ برای پرداخـت اون
خـیلی فـــــــــقیــــــــر بودی ...
ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﺮﺩﻡ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮﻫﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻟﯽ .
ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺣﻞ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﮔﻢ ﺷﺪﻡ ﺩﺭ ﻧﻘﺶ ﻫﺎ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻟﻤﺜﻨﯽ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻟﯿﻼ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺯﻟﯿﺨﺎﯾﺖ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﻮﺍ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﯼ ﺩﺭ ﻗﺎﺏ ﻫﺎ .
ﭘﺸﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﺸﺘﯽ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ .
ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﻟﻤﺲ ﺭﻭﯾﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ .
ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺭﻭﺩ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﻤﺖ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ .
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺍﯼ ﺩﻝ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﻦ ﺁﺳﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻝ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ.....
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی با خبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذارگفتگو به زبان هنر شود
کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..
...
سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..
...
صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..
...
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..
...
ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..
...
رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..
...
زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..
...
اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..
...
مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..
...
کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..
...
دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..
...
با خدا فامیل نزدیکید نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید نیست ؟..
...
گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..
...
خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..
...
گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی داريد با پروردگار
بزن ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯾﺴﺖ
ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﺗﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻨﺶ ﺯﺧﻤﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺑﺪ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺞ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺍﺑﺮﮐﻢ ﺷﺎﯾﺪ
ﮐﻤﯽ ﺧﺸﻤﺖ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﯾﺪ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﺴﻞ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺧﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ
ﺩﺭﻭﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ
ﺳﺮﺍﻏﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺯﺩ
ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻫﻢ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ
ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺧﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭد...🍀🍀
"من "در میان مردمی هستم:
که باورشان نمیشود "شکسته ام"....
می گویند:خوش به حالت که "خوشحالی".نمیدانند دلیل شاد بودنم"باج" به آنهاست. برای "دوست داشتنم" هوس پرواز ندارم....فقط از "زمین" خسته ام....!
"تنهاییم"را پنهان میکنم در "دلم"... "دلتنگی ام"را در "سکوتم"
حرف های نگفته ام را در "لبخندم"...!
"سردم"ولی "گرم "لبخند میزنم....!
شیرین اینقدرها هم شیرین نبود اما فرهاد به هوایش کوه کند ولی حالا..... شیرین ترین شیرین هم که باشی همین که فرهادت هوایی نشود انگار کوه کنده.....
کاشکی در ''کوچه های'' کودکی گم می شدم…
هم ''صدای'' قاصدکهای تکلم می شدم…
می نشستم زیر "آواز" سپید چلچله…
بار دیگر ''خیس باران'' ترنم می شدم…
زندگی را می دویدم تا فراسوی "امید"…
تا که در ''چشم تماشا'' یک توهم می شدم…
''آرزو'' می چیدم از رنگین کمان شاپرک…
ناگهان در جنگل پروانه ها "گم" می شدم…
می تکاندم ''غم'' غبار اشک را از چشم ''دل'
مهربان ''هم بازی'' عشق و تبسم می شدم…
کوچ می کردم از این'' تنهایی'' خاکستری....
بی ریا همسایه "لبخند" مردم می شدم....
کودکی آن سوی "حسرت"چشم در راه من است...
کاشکی،،در"کوچه های کودکی"گم می شدم....
در پس پرده یک ظهر غریب ...
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است ... نهان ... من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار ... و فقط من بودم، نالهء مبهم باد ...
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!! پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم ...
تا کویرم گل داد
گلی از عشق درونش رویید ... پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها ...
آدم هایی که روح بزرگی دارند، عقده های کمتری دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری...
برای همین نباید از آنها ترسید،
آدم های کوچک و حقیر با عقده های بزرگ ترسناکترند...
چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند ...
☆ چارلی چاپلین ☆
ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ، ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﯾﺎﺩ ﻟﯿﻼ، ﯾﺎﺩ ﺣﻴﺪﺭ، ﯾﺎﺩ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﯾﺎﺩ ﮐﻮﮐﺐ، ﯾﺎﺩ ﮐﺒﺮﯼ، ﯾﺎﺩﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﺰﺭﮒ
ﯾﺎﺩ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﺷﻮﻕ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺘﻨﺪ
ﺷﻮﻕ ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ، ﺑﺎ ﺑﺮﻑ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﯾﺎﺩ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺸﻖ ﻭ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺯﯾﺎﺩ
ﯾﺎﺩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺱ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺳﯿﻤﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﻣﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﻃﻠﻪ، ﺩﺳﺖ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺣﺴﯿﻦ
ﻣﻮﺷﮏ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﭘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ
ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ، ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺿﻌﯿﻒ
ﺯﯾﺮ ﺭﮔﺒﺎﺭِ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟، ﺑﺨير
ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺑﺎ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﻣﯽ ﺑﺴﺖ ﻧﺎﻥ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ
ﺩﺭﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻋﺰﯾﺰﻡ : ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ؟ ﺑﺨﯿﺮ
ﻗﺪ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻻﺑﻼﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﻣﺎ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ، ﺑﺨﯿﺮ
ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ، ﺧﻮﺍﺏ! ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺖ :
ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ، ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ ...
ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی
ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕــــﯽ ﺑﺨـــــﺸﯿﺪﻣـــﺶ
ﯾﻪ ﭼــــﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟــــﺖ ﻣﯽ ﻣـــﻮﻧﻪ
ﮐﯿـــــــﻨﻪ ﻧﯿـــﺴﺖ ...
ﯾﻪ ﺟــــــــﺎﯼ ﺯﺧـــــﻢ ...
ﯾﻪ ﭼﯿــــــﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿـــــــﺬﺍﺭﻩ...
ﺍﻭﺿـــــــﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒــــﻞ ﺑﺸــــﻪ...!
ﻫـــــﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨــــﯽ و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ ...
ﺑﯽ ﻓﺎﯾـــــــﺪﻩ ﺳﺖ!
ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳـــــﻂ ﺍﺯ ﺑﯿــــﻦ ﺭﻓﺘـــــﻪ
ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧــــﺎﻟﯿــــﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿـــــﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑــــﻨﻪ
ﯾــــﻪ ﭼﯿـــــــﺰﯼ ﻣﺜـــــــل
""ﺣـــــــــﺮﻣـــــﺖ ""
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه انروز ندانست این گریه ز چیست!
باغ پر گل شد وهر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر شدو چون ابر گریست
باغبان امد و یک یک همه گل ها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست
همه محکوم به مرگند،چه انسان چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقیست
گریه ی باغ از این بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود،هستی از او گردد نیست
رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست ...