راوي :همرزم شهيد
منبع :كتاب حسين خرازي
مي ترسيديم، ولي بايد اين كار را مي كرديم. با زبان خوش بهش گفتيم جاي فرمانده لشكر اين جا نيست، گوش نكرد.

محكم گرفتيمش، به زور برديم ترك موتور سوارش كرديم. داد زدم «يالاّ ديگه. راه بيفت.»

موتور از جا كنده شد. مثل برق راه افتاد. خيالمان راحت شد.

داشتيم برمي گشتيم، ديدم از پشت موتور خودش را انداخت زمين، بلند شد دويد طرف ما.

فرار كرديم.