اشك حسرت
مكان : جيرفت
راوي :همرزم شهيد
منبع :بغض ترك خورده
عمليّاتعجيبيبود. بچّهها كار سختيرا انجام دادهبودند. باتوجّهبهاينكهبيشاز يكهفتهاز شروع عمليّاتميگذشت، كسينميخواستبهعقببرگردد. خطتثبيتشدهبود و نتيجهبهدستآمدهبود. با آمدننيروهايتازهنفس، بچّهها براياستراحتبايد بهعقببرميگشتند. گرداناگرچهخمبهابرو نياوردهبود، امّا خستگياز سر و رويشميباريد. بعد از آنآموزشهايسختآبيو خاكي، وبهدنبالآن، شركتدر عملياتوالفجر هشت، و بهشهادترسيدنتعدادياز بچّههايگردان، تجديد روحيهرا برايآنها ضروريميكرد. ماندنِ هيچيكاز آنها صلاحنبود. همهبايد بالاجبار بهمرخصيميرفتند.پساز تحويلخطبهنيروهايتازهنفس، بچّهها را گروهگروهبهپشتخطميفرستم. بهسراغ عليميروم. درونسنگر فرماندهيدر حالنوشتناست. در گوشةسنگر ميايستمو سلامميكنم.نگاهشرا بهمنبرميگرداند و جوابسلاممرا ميدهد. مينشينم. عليآقا خط، تحويلدادهشد... بچهها رو همفرستادمبهمرخصي.... شما بهمرخصينميريد؟برايلحظهاياز نوشتندستميكشد، سرشرا بلند ميكند،خندهبر لبداردمعلومميشهخيليدلت تنگشده، عجلهنكن، عجلهكارشيطونه..همچنانمينويسد. حسميكنمنشستنفايدهايندارد. پوتينهارا درميآورمو بهكنارشميروم. دستمرا بر رويشانهاشميگذارم.دستنوشتههايشرا از زير نظر ميگذرانم. تعدادياسم را بهرديفنوشتهاست. خوبكهنگاهميكنم، اسمها را ميشناسم. قامتيكيكاقراديكهاو نامشانرا نوشته، در برابرم ظاهر ميشوند. همةآنها اساميشهداست. شهدايگردان، طاقتنميآورمو ميپرسم: riينگروهبچّهها رفتند، نميآيبريم؟قلم را بر رويكاغذ ميگذارد: تمامشد. گفتمكهعجلهنكن... عجله"حرفشرا قطعميكنم: عجلهكار شيطونه...ــ پسچرا تو شيطونشدي؟... ما همميريم... امّا...؟با خندهحرفشرا ادامهميدهد. قاطعيّتاز كلامشميبارد. گفتنِ«اما» برايمقابلدركنيست. اما چي؟ آهان.... حالا اومديسَرِ اصلمطلب، ما همميريممرخصي... امّا...؟ليستاساميرا در برابرمقرار ميدهد. همهرو ميشناسي، اساميشهدايگردانه؟مكثيميكند و ادامهميدهد: ما همميريممرخصي، امّا برايديدار از خانوادةشهدايگردان... اوّلميريمزابل.لند ميشود و از سنگر بيرونميزند. حيرانماندهام، بعد از ماههادوري، باز هم... صدايرسايشاز بيرونسنگر بلند ميشود: مرد خدا، چرا معطّلي؟... راهبيفت... هنوز آدرسرا پيدا نكردهايم، وليعليآقا اصرار دارد كهحتماً بايدبهديدار خانوادة شهيد برويم. بعد از كلّيگشتن، بالاخرهآدرسرامييابيم. در چند كيلومتريزابلبهروستاييميرسيمكهخانوادةشهيد آنجا ساكناند. از دور كَپَريزيبا در كنار چند اتاقك، در ميانةچند درختآشكار ميشود. نشانههاييكهدادهاند، درست از آبدرميآيد. كپريكوچك، با جايگاهيبرايچند رأسگوسفند، و دواتاقككاهگلماليشده، با باغچهايبزرگكهاطرافكپر را سبز نگهداشته. در نزديكيِ اتاقكپسر بچهايدهدوازدهسالهايستاده. با ترمزماشيندر برابر پسر ميايستيم. نامشهيد را ميگوييمو آدرسرا از اوميپرسيمو او در حاليكهاز خوشحاليدر پوستخود نميگنجد،سريعميگويد:منيكهميبينيد، فرزند شهيدم... اسمم ميثمه.و ميرود بهطرفكپر... لحظاتينميگذرد كههمراهبا زنيبالبهاسهايمحلياز كپر بيرونميآيد. بهطرفما ميآيند. بعد ازسلامو عليك، زنما را بهدروندعوتميكند. چهسادهو چهزيبا؟!بلافاصلهسفرهايپهنميشود. نانيو روغنيحيوانيبههمراهماستِ تازه. بوينانتنوريتازههمهجا ميپيچد. عكسشهيد درگوشهايبر رويتكهبلوكيلبخند ميزند.وقتيزنمتوجهميشود كهما از همرزمانشوهرشهستيم، ازخاطراتاو از ما ميپرسد، و حرفها گلميكند... يكماهو نيماستكهشوهرشپرواز كردهو...زمانحركتفرا ميرسد. عليآقا با همانچهرةخندانميپرسد: اگر كارياز دستما برميآد، شمارو بهخدا بگيد تا انجامبديم.زننگاهي بهما مياندازد، دو فرزندشرا بهكنار خود ميكشد،ميثمنگاهيبهمادر مياندازد و نگاهيبهما؛ رو بهعليآقا ميگويد: ميبخشيد كهاينجا گرمه... گرمتونكهنشد؟و زنادامة حرفاو را پيميگيرد: ما عادتداريم، شرمنده....عليآقا جوابيميدهد و سوار ماشينميشويم. عليآقا جلومينشيند. دستتكانميدهيم. زنبههمراهبچهها دستتكانميدهد. ماشيناز آنها دور ميشود. هنوز بهجادةاصلينرسيدهايمكهعليآقا سرشرا بيندو دستميگيرد و لحظهاي بعد شانههايشبهحركتدرميآيند. صداي هقهق گريهاشبلند ميشود. چهرويدادهكهاينگونهمنقلب است؟ كنار جادهماشينرا نگهميدارم. عليآقا... چيشده...؟حالا صدايگريهاشفضايماشينرا پر كرده. بلندبلند. چنينحالتيرا كمتر از او ديدهامـ طوريشدهعليآقا؟و جوابمنو ديگرانيكهدر ماشين نشستهاند، گريهاست. راهبيفت.اينكلمهرا محكمميگويد. ماشينرا روشنميكنمو ناگهاناز جاكندهميشود. حالا كميآرامتر شدهاست. بعد از دقايقيكهكاملاً آرامشده، رو بهما ميگويد: بچّهها چقدر پولداريد؟سئوالنميكنيمكهبرايچهمنظوريپولميخواهد. پولها راجمعميكنيم، بهدستاو ميدهيم. راهبيفتبهطرفزابل.و منبا سرعتهرچهتمامتر پا بر رويگاز ميگذارمو سينةجادهرا ميشكافم. بهزابلميرسيم. برو مركز شهر.بهامر او بهمركز شهر ميروم. در برابر مغازهايكهاو ميگويد،ميايستم. پيادهميشود. داخلمغازهميرود. لحظاتبهكُنديميگذرد. هنوز نفهميدهايمكهچهقصديدارد؟ از مغازهبيرونميآيد. خوشحالاست. بهطرفما ميآيد.بچهها بپرينپايين.همهاز ماشينپيادهميشويم. عليآقا منرا بهكناريميكشد. تا تو بِريروستا و برگردي، ما همتويشهر گشتيميزنيم،كولر را تحويلخانوادةشهيد ميديو سريعبرميگردي.و بعد همراهبا بچّهها، كولريرا رويباربند ميگذارند و منراهميافتم. ميثمدر برابرمظاهر ميشود. و آنجملةكودكانهاشمرا بهخود ميآورد. ميبخشيد كهاينجا گرمه...قطراتاشكاز چشمانمجاريميشوند، دستخودم نيست.اشكشوِ استيا...؟ نميدانمشايد اشك حسرت باشد...؟!حسرتداشتنپَرِ كاهياز معرفتعليآقا را...؟!