راوي :همرزم شهيد
منبع :بغض ترك خورده
ــ رضايي‌!
با شنيدن‌نامش‌در ميان‌ماشين‌وسط‌بچّه‌ها مي‌ايستد. و به‌دنبال‌آن‌صلوات‌ِ همه‌بلند مي‌شود. مختاري‌اسم‌بعدي‌را با صداي‌بلندمي‌خواند:
ــ حسني‌!
و او هم‌وسط‌بچه‌ها مي‌ايستد و صلوات‌جمعي‌، تاييد سخن‌مختاري‌مي‌شود. مختاري‌نيم‌نگاهي‌به‌بچّه‌ها كه‌به‌طرف‌خط‌مي‌رفتند، مي‌اندازد. همه‌كلاه‌آهني‌به‌سر دارند، و كوله‌پشتي‌برپشت‌. چشمش‌به‌محمود مي‌افتد. او را از قلم‌انداخته‌است‌.بلافاصله‌روي‌برگه‌اسم‌او را مي‌نويسد. و فريادش‌بلند مي‌شود.
ــ اسدي‌، سيّدمحمود اسدي‌
خيلي‌سريع‌سر جايش‌مي‌ايستد، با حركت‌تند كاميون‌كه‌درون‌چاله‌اي‌افتاده‌، به‌ميانة‌بچّه‌ها رها مي‌شود. صلوات‌به‌اوج‌مي‌رسد.همه‌از او بوسه‌مي‌گيرند. تبريك‌نثار او مي‌كنند. و سيّد وقتي‌سرجايش‌مي‌نشيند، رو به‌مختاري‌مي‌گويد:
ــ بادمجان‌بم‌آفت‌نداره‌.
و دوباره‌وسط‌كاميون‌مي‌ايستد. رو به‌بچّه‌ها مي‌گويد:
ــ مختاري‌اسم‌هاي‌خيلي‌از ماها را خواند، حالا نوبت‌منه‌كه‌اسمي‌رو بخونم‌.
همه‌ساكت‌مي‌شوند. فقط‌صداي‌گوشخراش‌ماشين‌بود كه‌آهنگ‌صحنه‌شده‌بود.
ــ مختاري‌!
براي‌چندمين‌بار، با شنيدن‌اسم‌مختاري‌دوباره‌صلوات‌مي‌فرستند. سيد در ادامة‌حرفهايش‌رو به‌آسمان‌مي‌گويد:
ــ براي‌شادي‌روح‌شهيد مختاري‌صلوات‌!
و فاتحه‌اي‌نثار روحش‌مي‌كنند. سيّد كنار من‌مي‌نشيند. با نشستن‌او سكوت‌همه‌جا را فرا مي‌گيرد. ولي‌مختاري‌اين‌سكوت‌رامي‌شكند. فاصلة‌چند ساعتي‌تا خط‌به‌مرور اسامي‌شهداي‌ِ زنده‌سپري‌مي‌شود. اسم‌همة‌بچه‌ها به‌نوعي‌در ليست‌قرار گرفته‌. من‌ِبدبخت‌هم‌.
بچّه‌ها با هم‌شوخي‌مي‌كنند. دستي‌به‌پشت‌سيّد مي‌زنم‌. رويش‌را به‌طرف‌من‌برمي‌گرداند.
ــ ديدي‌بچّه‌ها چه‌صلواتي‌برات‌فرستادند...
بلافاصله‌حرفم‌را تكميل‌مي‌كند.
ــ صلوات‌با فاتحه‌، سوختي‌؟
اين‌را با خنده‌مي‌گويد.
ــ سيّد مي‌شه‌دست‌منو هم‌بگيري‌؟
دستش‌را در برابرم‌مي‌گيرد.
ــ دستتو بده‌.
و لحظه‌اي‌بعد گرماي‌دستش‌را حس‌مي‌كنم‌. و باز مي‌خندد.مي‌خواهم‌به‌گونه‌اي‌يادآوري‌اش‌كنم‌كه‌جّدي‌مي‌گويم‌:
ــ اون‌دنيا رو مي‌گم‌. شهيد شدي‌، دست‌ما رو هم‌ مي‌گيري‌؟رُك‌و راست‌بگذار بهت‌بگم‌: «شفاعتمون‌مي‌كني‌؟» .
ــ گفتم‌كه‌«بادمجان‌بم‌آفت‌نداره‌». نگاه‌كن‌داداش‌، كسي‌كه‌بايد دستگير باشه‌، تويي‌.
ــ اي‌بابا، ما و شهادت‌؟ خنده‌داره‌...
ــ همه‌چيزو مي‌شه‌از پيشانيت‌خواند.
مختاري‌در ميان‌بچّه‌ها دَم‌گرفته‌بود، شعر مي‌خواند. بچّه‌هاجواب‌مي‌دادند. حال‌و هوايي‌بود. جواب‌سيّد را ندادم‌و سكوت‌كردم‌. سيد وقتي‌ديد من‌حرف‌نمي‌زنم‌، دستش‌را دور گردنم‌حلقه‌مي‌كرد.
ــ چي‌شد درهم‌و برهم‌شدي‌؟ گفتم‌كه‌«جون‌هركسي‌كه‌دوست‌داري‌مارو شفاعت‌كن‌».
اين‌جمله‌را جدّي‌مي‌گويد. اشك‌در چشمانش‌حلقه‌مي‌زند.
ــ سيد اين‌چه‌حرفيه‌؟
ــ جون‌مادرت‌.
يك‌جوري‌مرا قسم‌مي‌دهد كه‌مي‌مانم‌چه‌بگويم‌. به‌چشمانش‌خيره‌مي‌شوم‌. قطره‌اشكي‌از روي‌گونه‌هايش‌بر زمين‌مي‌افتد.
ــ سيد من‌تورو قسم‌مي‌دم‌، جون‌مادرت‌زهرا...
و با گفتن‌اين‌كلام‌، كنترلم‌را از دست‌مي‌دهم‌و با صداي‌نوحة‌بچّه‌ها، هر دو در آغوش‌هم‌مي‌گرييم‌...
لحظه‌به‌لحظه‌بر شدّت‌آتش‌باري‌دشمن‌افزوده‌مي‌شد. گويا ازآسمان‌باران‌مي‌باريد. بچّه‌ها در حدود پنجاه‌متري‌عراقي‌ها مستقرشده‌بودند. در حالتي‌محاصره‌گونه‌قرار گرفته‌بودند ــ پشت‌سر ما وسمت‌چپ‌، تانك‌هاي‌عراقي‌رژه‌مي‌رفتند. حلقة‌محاصره‌لحظه‌به‌لحظه‌تنگ‌تر مي‌شد. به‌نظر مي‌آمد كه‌آمادة‌پاتك‌شده‌اند. با عجله‌به‌طرف‌فرمانده‌مي‌روم‌:
ــ مسعود! وضعيت‌بدجوري‌گره‌خورده‌، چه‌كار كنيم‌؟
ــ با چند نفر آرپي‌جي‌زن‌، بريد وسط‌ بچه‌ها، مقاومت‌كنيد.
از انتهاي‌خاكريز با سرعت‌به‌طرف‌ديگر خاكريز مي‌روم‌. مختاري‌و اسدي‌را مي‌بينم‌. مي‌مانم‌كه‌به‌كداميك‌، قضيه‌را بگويم‌. راستش‌دلم‌راضي‌نمي‌شود كه‌به‌مختاري‌چيزي‌بگويم‌. تازه‌سه‌ماه‌است‌كه‌از مراسم‌عقدش‌مي‌گذرد. با وجود اين‌وقتي‌كه‌مرا مضطرب‌مي‌بينند، دور من‌حلقه‌مي‌زنند.
ــ چي‌شده‌؟
و من‌هم‌بلافاصله‌مي‌پرسم‌:
ــ كي‌مي‌خواد شهيد بشه‌؟
هر دو گامي‌به‌جلو برمي‌دارند. سيّد زودتر از مختاري‌جلو مي‌آيد.مرا در حلقه‌مي‌گيرند.
ــ ليستي‌كه‌مختاري‌نوشته‌، اسم‌من‌هم‌هست‌. من‌آماده‌ام‌.
مختاري‌با دست‌به‌سينة‌او مي‌زند و سيّد گامي‌عقب‌تر مي‌رود.
ــ مگه‌مي‌شه‌، من‌آماده‌ام‌.
هر دو براي‌لحظه‌اي‌به‌چانه‌زدن‌مي‌پردازند.
ــ بچّه‌ها تانك‌ها دارن‌جلو مي‌آن‌، آرپي‌جي‌هاتونو برداريد.
چه‌رخ‌مي‌دهد؟ نمي‌دانم‌. با عصبانيت‌رو به‌مختاري‌، با فريادمي‌گويم‌:
ــ تو نبايد بياي‌، تازه‌عقد كردي‌...
ناگهان‌با حالتي‌خاص‌رو در روي‌من‌چهره‌به‌چهره‌مي‌ايستد وجوابم‌را محكم‌مي‌دهد.
ــ يا آدم‌نمي‌اد، يا اگر اومد، مردونه‌مي‌جنگه‌، نامزد من‌هم‌خدايي‌داره‌...
دست‌ سيد را در ميان‌دستش‌مي‌گيرد و مي‌پرسد:
ــ حالا كجا بايد بريم‌؟
ــ پشت‌اون‌خاكريز پناه‌مي‌گيريد. من‌از اين‌طرف‌اشاره‌مي‌كنم‌، هر وقت‌اشاره‌كردم‌، شليك‌مي‌كنيد به‌طرف‌تانك‌ها. قبضة‌آرپي‌جي‌در دست‌و با چند گلوله‌به‌طرف‌ ديگر خاكريز رودرروي‌تانك‌ها قرار مي‌گيرند. صحنة‌عجيبي‌بود. به‌من‌نگاه‌مي‌كردند. منتظراشارة‌دست‌من‌بودند. تانك‌ها جلوتر مي‌آمدند. آفتاب‌به‌شدّت‌مي‌تابيد. با اشارة‌دست‌من‌، اولين‌شليك‌صورت‌مي‌گيرد. در كمال‌ناباوري‌، اولين‌تانك‌آتش‌مي‌گيرد. صداي‌اللّه‌اكبر بچّه‌ها بلندمي‌شود. رضا با نگاهش‌، اجازة‌دومين‌شليك‌را از من‌مي‌خواهد.اشاره‌مي‌كنم‌سَرِ جايش‌بماند. لحظاتي‌بعد با اشارة‌من‌، دومين‌گلوله‌شليك‌مي‌شود. سومين‌هم‌. اما تانكي‌آتش‌نمي‌گيرد. سيّد با اشاره‌به‌من‌مي‌فهماند كه‌گلوله‌هايش‌تمام‌شد. سريع‌به‌طرف‌سنگر مي‌دوم‌.پنج‌گلوله‌بغل‌مي‌گيرم‌و به‌صحنه‌برمي‌گردم‌. سيد خوشحال‌مي‌شود. بايد به‌عقب‌مي‌آمد تا گلوله‌ها را به‌جلو ببرد. سينه‌خيز به‌عقب‌بر مي‌گردد. فاصلة‌تانك‌ها تا خاكريز نزديكتر مي‌شود. يك‌تانك‌كاملاً به‌طرف‌ما نشانه‌رفته‌بود. سيد ناگهان‌قامت‌راست‌مي‌كند تا باسرعت‌به‌طرف‌من‌بيايد. و در يك‌لحظه‌تانك‌...
فرياد مي‌زنم‌:
ــ سيّد بخواب‌... بخواب‌بچّه‌... سينه‌خيز بيا... تانك‌ِ پشت‌سرت‌...
و حرفم‌ناتمام‌مي‌ماند. در برابر ديدگانم‌...
تانك‌ها عقب‌نشيني‌كرده‌بودند. آن‌سوي‌خاكريز را كه‌كاملاًگِل‌آلود بود، زيرنظر مي‌گيرم‌. آرام‌از خاكريز سينه‌خيز به‌طرف‌سيدحركت‌مي‌كنم‌. ميانة‌گل‌و لاي‌رو به‌آسمان‌دراز كشيده‌. به‌كنارش‌مي‌رسم‌. گل‌و لاي‌را از صورتش‌پاك‌مي‌كنم‌. لبانش‌هنوز حركت‌مي‌كردند.
ــ سيّد شفاعت‌يادت‌نره‌.
براي‌چندمين‌بار آتش‌شديد دشمن‌باريدن‌مي‌گيرد. هر چه‌تلاش‌مي‌كنم‌نمي‌توانم‌او را عقب‌ بياورم‌. هيچ‌جاي‌بدنش‌زخمي‌نشده‌،تعجّب‌مي‌كنم‌. وقتي‌او را در آغوش‌مي‌گيرم‌كه‌به‌عقب‌برگرديم‌،ناخودآگاه‌دستم‌به‌پهلويش‌مي‌خورد. شكافته‌است‌. مثل‌مادرش‌...پهلويي‌شكافته‌از تير كاليبر... با زحمت‌زياد او را به‌عقب‌مي‌برم‌.
يك‌پيشاني‌بند سبز كه‌روي‌آن‌يا فاطمه‌الزهرا نوشته‌شده‌بود دورگردنش‌نور مي‌دهد. رضا ناراحت‌است‌. ناراحت‌از رفتن‌سيّد وماندن‌خودش‌... درست‌24 ساعت‌بعد، رضا هم‌كه‌جزو آن‌ليست‌نامش‌نوشته‌شده‌بود، نمي‌تواند در فراغ‌سيّد طاقت‌بياورد، او هم‌بال‌مي‌گشايد و به‌ملكوت‌پرواز مي‌كند.
و از آن‌ليست‌ فاتحه‌اي‌من‌ماندم‌و كوله‌باري‌...