راسخون

اشعار مهدویت

zinab84 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 658
|
تاریخ عضویت : بهمن 1393 
 
 
دلهای ما لب تشنه‌ی باران نورت
 
چشم انتظار صبح زیبای ظهورت
 
می باری عطر روشنای صبح دم را
 
بر جاده های شب زده وقت عبورت
 
ما را ببر با خود به دیدار خداوند
 
از سمت سهله جمکران، از کوه طورت
 
آقا اگر هم قلب ما از جنس سنگ است
 
شاید شود نیمه شبی سنگ صبورت
 
هر روز بین کوچه های فاطمیه
 
لبریز ماتم می شود چشم غیورت
 
صاحب عزا با واهمه می خوانم امشب
 
مرثیه های مادرت را در حضورت
 
حس می کنی آن التهاب شعله ها را
 
لحظه به لحظه ، مو به مو ، صورت به صورت
 
هر روز قبر بی نشانی ندبه دارد
 
چشم انتظار صبح زیبای ظهورت
 
شاعر : یوسف رحیمی
zinab84 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 658
|
تاریخ عضویت : بهمن 1393 
 
دیگردلم برای توچشم انتظار نیست
 
ازسوز هجرتودل من غصه دار نیست
 
آقا کجا روم همه جا محضرشماست
 
ازتو فراریم منو راه فرار نیست
 
بی پرده گویمت به خدا منجی جهان
 
دیگر دلم برای تو جای قرار نیست
 
دیگر برای وصل تو زحمت نمی کشم گرچه
 
به دور خیمه ی سبزت حصار نیست
 
با عرض معذرت به شما می دهم خبر
 
یک منتظر برای شما در دیار نیست
 
روی من خجل به ظهورت مکن حساب
 
روی بیا بیای منم اعتبار نیست
 
با این همه کنار گنه دوست دارمت
 
باور کن این یکی به خدا که شعار نیست
 
شاعر : رضا تاجیک
zinab84 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 658
|
تاریخ عضویت : بهمن 1393 
 
 
به شیوه ی غزل اما سپید می آید
 
صدای جوشش شعری جدید می آید
 
چه آتشی غم تو باز زیر سر دارد
 
که باغ شعرِ تر از آن پدید می آید
 
دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
 
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟
 
نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
 
امید می رود آری ، امید می آید
 
برای درد دل تو مفید نیست کسی
 
وگرنه نامه برای مفید می آید
 
مردّدم که تو با عید می رسی از راه
 
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید
 
کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
 
کسی است حق که در آن بی کلید می آید
 
و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:
 
چقدر بر تن کعبه سفید می آید
 
شاعر : حسن بیاتانی
zinab84 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 658
|
تاریخ عضویت : بهمن 1393 
 
باد هم کم نکند سوز دل صحرا را
 
قطره ای عشق به آتش بکشد دریا را
 
از غم عشق تو ای دوست ببین جان به لبم
 
فرصتی نیست دگر وعده مده فردا را
 
بچشان ذره ای از لعل لبت بر لب من
 
تا معلم بشوی بر دل من اسما را
 
چهره ی ماه تو را گر که نبینم کورم
 
ورنه بینا به کجا گم بکند پیدا را
 
یا که جانم بستان یا به وصالت برسان
 
اعتنایی بنما بیش مسوزان ما را
 
ساقی از فیض تو شد عالم امکان آباد
 
من خرابم چه کنم از می عشقت یارا
 
این عجب نیست که بی دیدن تو مجنونم
 
ذکر اوصاف تو مجنون بکند لیلا را
 
قطره ای اشک که از چشم خمارت آید
 
همچو آواز زند بر سر من دنیا را
 
این ترک خورده دلم ،وحشت این را دارد
 
که بمیرد و نبیند پسر زهرا را
 
شاعر : مهدی پناهی