مكان : زرند
راوي :همرزم شهيد
منبع :بغض ترك خورده
وجب‌به‌وجب‌گلولة‌خمپاره‌مي‌باريد. آتش‌بود و انفجار. گردان‌ما پخش‌و پلا شده‌بود. هر چند نفري‌با هم‌گوشه‌اي‌سنگر گرفته‌بودند. تعداد زيادي‌از بچّه‌ها شهيد بودند. نالة‌مجروحين‌از گوشه‌وكنار به‌گوش‌مي‌رسيد. احمد به‌همه‌جا سر مي‌كشيد. وقتي‌باگلوله‌هاي‌آرپي‌جي‌روي‌خاكريز كنارم‌نشست‌، با حالتي‌التماس‌گونه‌از او خواستم‌كه‌ احمد بيا برگرديم‌عقب‌... الان‌كشته‌مي‌شيم‌.در حالي‌كه‌گلولة‌آرپي‌جي‌را آماده‌مي‌كرد، با نگاهش‌جواب‌مراداد. سكوت‌. ترس‌سراپاي‌مرا فراگرفته‌بود. با شليك‌گلولة‌آرپي‌جي‌،خيلي‌سريع‌خودش‌را به‌دامنة‌خاكريز كه‌يكي‌از بچّه‌ها آنجا زخمي‌شده‌بود، رساند، پناهي‌نداشت‌. با انفجار هر خمپاره‌اي‌تعدادي‌تركش‌بر بدن‌ِ بي‌پناه‌او مي‌نشست‌. ناي‌حرف‌زدن‌نداشت‌. احمد دركنار او زانو زد. كلاه‌آهني‌را از روي‌سرش‌برداشت‌. در حاشية‌خاكريزشروع‌به‌كندن‌زمين‌كرد. سنگر كم‌عمقي‌را آماده‌كرد. زخمي‌را درون‌آن‌گذاشت‌و آرپي‌جي‌را برداشت‌و با سرعت‌به‌طرف‌من‌آمد. كنارم‌كه‌رسيد، دستش‌را گرفتم‌: احمد! كجا؟ كنارم‌بمان‌... امدادگرها مي‌آيند تو را مي‌برن‌. بچّه‌هاي‌جلو به‌آرپي‌جي‌زن‌احتياج‌دارن‌. بايد برم‌شكار تانك‌. ديگر هيچ‌نگفتم‌. چرا كه‌او آنچنان‌از كنارم‌دور شد كه‌فرصت‌سخن‌گفتني‌براي‌من‌باقي‌نگذاشت‌. او رفت‌كه‌برگردد و من‌برگشتم‌تا....چه‌مي‌شد يكبار ديگر او را ببينم‌...؟