راسخون

🌼پدرانه 🌼

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

سلام و عرض ادب و احترام 

به مناسبت روز پدر

در این تاپیک جمله، نوشته، عکس ، شعر و یا هر مطلبی در مورد پدر دارید بنویسید.

با تشکر

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

یکی از بهترین نعمت هایی که خداوند بهم داده این است !

 

 

که می توانم

 

پدر صدایت کنم ...

 


 
salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

خدایـــا !!!

 

به بزرگیـــــت قســـم.....

 

توعکس های دست جمعی....

 

جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار.....

 

آمیـــــن

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

 موضوع انشاء : خوشبختی

 

                        ــــــــــــــــ بـه نام خــــدا ـــــــــــــــــ

 

خــــوش بختــــی یعنــــی قلــــب پــــدرت بتپــــد...........

 

                        ــــــــــــــــــــ پــــایــــان ــــــــــــــــــ

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

" بـــابـــا "

 بابا یعنی قشنگترین کلمه دنیا

 که هیچ مترادفی نمیتونی براش پیدا کنی !

 


salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

کـــــاش؛

 

  کـــســــی یــــاد مـــعــلـــم‌هـایـمــان مـی‌داد...

 

  اول مـهـری

 

  شـغــل پـدر‌هـا را نـپــرسـنـد؛

 

  وقـتـی هـنـوز احـتـرام بـه هـمـه‌ ی شـغـل‌هـا را؛

 

  و افتخـار بـه همه‌ ی پـدر‌ها را ،یاد دانش آموزانشان نداده‌اند!

 

  حـالا قصه ‌ی چشمان یـتـیـمی که نـم می‌ خـورد، بـمانـد...

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره..

 

میفهمی پیر شده...!

 

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه..

 

میفهمی پیر شده...!

 

وقتی بعد از غذا یه مشت دارو میخوره..

 

میفهمی چقدر درد داره...!

 

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های توست

 

دلت میخواد....

 

به نظرت دلت میخواد چیکار کنی...؟

 
salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

salma57 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 35499
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

راحت نوشتیم بابا نان داد !
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ، برای نان همه جوانیش را داد ...

گفــت : با پدر يه جمـــله بســـاز
گفتــم: من با پدر جمله نميســازم ،
دنيــــــــامو مي سازم

پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی ... چه کسی ، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ "پدرت"را می پرستیدی......

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتي هرچي پدره . .

 

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

بهم گفتند "پدرت " را در یک جمله توصیف کن
هرچه فکر کردم نتوانستم.
نوشتن خوبی هایت جمله ای نیست
دفتر هزار برگ میخواهد.
فقط در یک جمله گفتم
" خدارا شـــــــکــر که دارمت"

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

پدرم ،تنها كسي است كه باعث ميشه بدون شك بفهمم فرشته هاهم ميتوانند مرد باشند !

aftabm کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 25059
|
تاریخ عضویت : مرداد 1392 

 

فاطمه بنت اسد در حالى كه مولود كعبه را در آغوش داشت بيرون آمد.صداى هلهله اوج گرفت و در خانه هاى مكه طنين انداخت. ابوطالب، عمو و برترين حامى محمد(ص) در حالى كه برق شعف از ديدگانش مى جهيد، بانگ برآورد:
أيّها النّاس: ولد فى الكعبة ولى اللَّه.
هان اى مردم! ولى خدا در خانه خدا ديده به جهان گشود.
 اين حادثه پرشكوه و بى نظير تاريخ، به روز جمعه، سيزدهم ماه رجب، سى امين سال حمله ابرهه به خانه خدا (عام الفيل) اتفاق افتاد.

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

ﺍﺯ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ، ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺑﻪ ﭼﺮﻭﮎ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺸﻮﻧﯽ ﭘﺪﺭﺕ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﺸﻪ !
ﺑﻪ ﺳﻼ‌ﻣتی ﭘـــــــــــــــﺪﺭ …

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

ﺍﻭ " پــــــــدر " ﺍﺳﺖ
ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...
ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
با ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...
به او سخت نگیر..!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

من که قدر گهر پاک تو می دانستم

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!