توپ
تاريخ : 1359
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
شهردار سنگر بودم. موقعنظافتسنگر، بچهها بيرونبودند كهگلولهتوپدردويستمتريسنگر بهزمينخورد. بهكارمادامهدادم. بعد از لحظهايسربازموسويخودشرا بهمنرساند و گفتميرزاييبچهها شهيد شدند. پابرهنهدويدم؛ آنگونهكهموسويديدهبود، گلولهتوپدرستدر جمعبچهها افتادهبود.
يداللّهراستهو گروهبانرعيّتپيشهو سربازانمحمدباقر احمدزادهو قاسمپيرزادهرا برايمداوا از منطقهخارجكردند .
دستو پايسرباز محمدرضا رياحيقطعشدهبود. چند تركشسينهاشرامجروحساختهبود. محمدرضا را در آغوشگرفتم. يكياز سربازانبهدارينااميدانهدر تلاشبود تا جلويخونريزياو را بگيرد. وليبيفايدهبود. محمدرضاچشمانشرا بهمندوختوگفت: «رحمان! مادرم.» مادر محمدرضا اينروزهامنتظر او بود تا او را داماد كند. آنشير زندر جوانيهمسر خود را از دستدادهبود. از آنجا كهاز خانوادهسرشناسيبود و موقعيتخوبيداشت، خواستگارانزياديهمداشت. او بههمهپاسخمنفيدادهبود و فقطبهفرزند خود دلبستهبود. امّا اكنونآنپيكر غرِ بهخونشدر بالينمبود .
معلومبود كهرياحيديگر بهآنساختمانمجهّزيكهمادر برايعروسياشآمادهكردهبود، نيازيندارد .
خونريزياو بهاوجرسيدهبود. صورتشمثلگچسفيد شدهبود همانندهالهاياز نور مهتاب. شايد مهمانفرشتگانالهيبود و ما دركنميكرديم.سربازها دور ما را گرفتهبودند. همهميدانستند كارينميتوانكرد. منبغضمراخوردم. نالهنكردمتا او آرامباشد. تشنّجشديد وجودشرا گرفتهبود. ميلرزيد ودر خود ميپيچيد. لحظهايطولنكشيد كهچشمانشرا برايهميشهبست. اوبهسويآسمانبالگشود. بدينترتيبرملهايمقابلتنگهيرِقابيّهدر تاريخهشتمبهمنماهسالخاطرهيديگريرا در سينهيخود ثبتكردند.
امّا از مجروحانِ ديگرِ گروهبانرعيّتپيشهنيز، تعداديبهشهادترسيدند.سرباز محمدباقر احمدزاده، پساز بهبوديدر عملّياتفتحالمبينبهآسمانآبيعشقرفت. سرباز موسويكهدلتنگدوستانبود سرانجامدر عملّياتخرمشهر با آنانملاقاتكرد.
سرباز يداللّهراستهدر آنروز و يداللّهمشايخيفرد، امروز در عملّياتخرمشهر جانباز قطعنخاعشد. سرباز قاسمپيرزادهپساز مداوا از خدمتترخيصشد. او در شيراز مشغولفعّاليتاست. و منرحمانميرزائيانشاهدحادثه، در حالحاضر جانباز بازنشستههستمكهياد همهرا در دفتر خاطراتقلبخويشنوشتهام.