راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
روز جمعه‌بود مقارن‌اذان‌ظهر به‌ما خبر دادند «محمدباقر فخري‌» مجروح‌شده‌است‌. به‌اتفاِ برادر رستگار كه‌از امدادگران‌سرخه‌بود به‌طرف‌سنگرمحمدباقر رفتيم‌. در بين‌راه‌رستگار نيز بر اثر خمپاره‌اي‌كه‌به‌سقف‌سنگرخورده‌بود مجروح‌شده‌بود. از سينه‌محمد خون‌بيرون‌زده‌بود. بررسي‌كرديم‌تركش‌به‌قلبش‌خورده‌بود.
با پشت‌خط‌تماس‌گرفتيم‌كه‌چنين‌مجروحي‌داريم‌. با سختي‌فراوان‌قبول‌كردند كه‌او را از جزيره‌ي‌مجنون‌به‌پشت‌خط‌ّ انتقال‌دهند.
در همين‌حال‌محمدباقر دايم‌تقاضاي‌آب‌مي‌كرد. به‌او مي‌گفتيم‌محمدجان‌آب‌برايت‌ضرر دارد، اين‌را خودت‌هم‌مي‌داني‌. او به‌آرامي‌گفت‌، آب‌براي‌كسي‌كه‌زنده‌بماند ضرر دارد نه‌براي‌من‌كه‌تا چند دقيقه‌ديگر شهيدمي‌شوم‌و در اين‌روز جمعه‌با آقا امام‌زمان‌(عج‌) وعده‌ديدار دارم‌. ما امتناع‌كرديم‌او دوباره‌گفت‌لااقل‌جرعه‌اي‌آب‌به‌من‌بدهيد، من‌شهيد مي‌شوم‌.
ما به‌او دلداري‌مي‌داديم‌وقتي‌ديد فايده‌اي‌ندارد گفت‌: بگوييد عباس‌بيايداو را صدا زديم‌و عباس‌آمد. گفت‌: عباس‌جان‌خداحافظ‌. دوباره‌با صدايي‌بريده‌ولرزان‌گفت‌: بگوييد اكبر هم‌بيايد. او را هم‌صدا زديم‌. اكبر هم‌آمد. به‌او هم‌گفت‌:اكبرجان‌خداحافظ‌. به‌من‌نگاه‌پرمعنايي‌انداخت‌و گفت‌: خداحافظ‌!
دوباره‌دلداري‌اش‌داديم‌گفتيم‌تو زنده‌مي‌ماني‌. گفت‌: نه‌شهيد مي‌شوم‌. اين‌را گفت‌و شروع‌به‌خواندن‌شهادتين‌كرد و تا به‌نام‌مبارك‌آقا رسول‌اللّه‌ رسيد ماهم‌شروع‌به‌صلوات‌فرستادن‌كرديم‌. به‌ما گفت‌: صلوات‌نفرستيد. به‌جاي‌صلوات‌قدري‌آب‌به‌من‌بدهيد. ما امتناع‌كرديم‌و گفتيم‌الان‌شما را به‌پشت‌خط‌ّمنتقل‌مي‌كنيم‌. او گفت‌: شما را به‌خدا خودتان‌را اذيّت‌نكنيد من‌شهيدمي‌شوم‌، نمي‌خواهم‌شما را به‌زحمت‌بيندازم‌.
در همين‌حالات‌بود كه‌ديديم‌بي‌تابي‌مي‌كند. او را روي‌برانكارد بستيم‌تاكمتر تكان‌بخورد تا او را حمل‌كنيم‌.
دشمن‌در صد متري‌ما بود و مرتب‌آتش‌مي‌ريخت‌. ما سه‌نفر بوديم‌.برانكارد را گرفتيم‌و با عجله‌رفتيم‌او را در قايق‌گذاشتيم‌و برگشتيم‌.
در محراب‌صندوقهاي‌رأي‌آورده‌بودند. هنگام‌انتخابات‌رياست‌جمهوري‌مقام‌معظّم‌رهبري‌حضرت‌آيت‌اللّه‌العظمي‌خامنه‌اي‌بود. همگي‌رأي‌داديم‌و به‌سنگر رفتيم‌. با پشت‌خط‌تماس‌گرفتيم‌. به‌ما خبر دادند كه‌محمدباقر پروازكرده‌است‌.
پس‌از اتمام‌عملّيات‌به‌سرخه‌بر گشتيم‌و با 40 - 50 نفر از همرزمان‌شهيدكه‌در عملّيات‌بودند به‌منزل‌شهيد محمدباقر رفتيم‌و تبريك‌و تسليت‌گفتيم‌.پدر شهيد گفت‌:
«ما راضي‌هستيم‌به‌رضاي‌خدا، خدا را شكر مي‌كنيم‌و اميدواريم‌اين‌قرباني‌را از ما قبول‌كند.