ماهيو آب
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
شهيد «علياكبر قاسمپور» از آنگروهرزمندگانيبود كهبعد از اتمامدورهيجبهه، تا پايشبهشهر ميرسيد دايمبا بسيجيانمسجد، بهپاسداريازدستاوردهايانقلاباسلاميميپرداخت. گويا حضورشدر سنگر مسجد وبسيجهمانند وجود ماهيدر آبزلالبود. او هرگز در قفسخانهنميماند.
بندهدر سال62 در گروهانيكهاز سمنانعازمجبههكردستانبود، با ايشانآشنا شدم. از جملهنيروهاييبود كهبرايچندمينبار عازمميشد. مدتيدرگردانضربتجنداللّهبانهكهكارشضربهزدنبهضدانقلابگروهكهايكردستانبود مشغولشديم. سپسبرايحفاظتاز پاسگاههايمرزيعازمروستايآلوتشديمو پساز اتماممأموريتسختو طاقتفرسا بهشهربرگشتيمو در گردانضربتثاراللّهكهوظيفهاشگشتو شناساييداخلشهر بودبهخدمتادامهداديم.
در گردانضربتثاراللّهنيروها دو دستهبودند، گروهيروزها از ايستگاههايوروديو خروجيشهر محافظتميكردند، و دستهايديگر شبها بهگشتوشناساييميپرداختند. موقعيتكردستاندر آنسالها طوريبود كه هر لحظهاحتمالدرگيريبا ضدانقلابوجود داشتو كوچكترينغفلت، موجباتفاِجبرانناپذيريميشد كهاز جملهآناز دستدادنسر مباركبود!
شهيد قاسمپور از جملهافراديبود كههمدر نگهبانيروز و همدر گشتشبانهداوطلبميشد. ويهرگز احساسخستگينميكرد. از آنجا كهتازگيهابرادرششهيد شدهبود و او بلافاصلهاسلحهاشرا بهدوشكشيدهبود و بهجبههآمدهبود در ميانرزمندگانمحبوبيّتخاصيداشت.
او از جملهچند نفريبود كهدر آنموقعيتخاصكردستاناذانپنجنوبتراسر وقتميگفت. بهتدريجتقريباً همهآنمؤذنينشهيد شدند از جملهشهيدكاظمعاملو، شهيد مجيدرضا كاظمي، شهيد عليرضا فيض، شهيد يداللّهطحانيانو...
در كردستانگروهما برايخودسازيبرنامهريزيخاصيداشت. قرار بود درصورتانجامتخلففرد خلافكار محاكمهشود و بهتناسبخلافحكميبرايويصادر گردد.
روزيبرادرانپاسگاهنگهباني، برايتفريحچند تير هواييشليككردند.برايجلوگيرياز اسرافو تبذير سهنفر نگهبانرا محاكمهكرديمو حكمچنينصادر شد كهتا سهروز تمامكارهايسنگر از جملهآوردنغذا و نظافتو شستنظرفها بهعهدهآنها باشد. بهعلاوهميبايستپولگلولههايشليكشدهرا بهصندوِ بيتالمالبپردازند.
سهمشهيد قاسمپور 150 تومانشد، كهايشانصد تومانكسر داشت. از اينبابتبسيار ناراحتبود، سرانجامپولرا قرضگرفتو پرداخت.
قبلاز عملّياتوالفجر 8 كهتازهبا خانوادهشانوصلتكردهبودمقرار گذاشتهبوديمهر موقعبندهعازمجبههشدمايشاندر خانوادهبماند. زيرا غير از منوايشاندر خانوادهمردينبود كهسرپرستيپدر و مادر را بهعهدهبگيرد. بندههمراهگردانموسيبنجعفر(ع) رهسپار شدم. ناگاهدر منطقه، شهيد قاسمپوررا ديدم، گفتم: چرا نزد پدر و مادر نماندي؟ گفت: بهدلمالهامشد كهخبرياستو نتوانستمدر پشتجبههبمانم. البتهايشاندر جبهههمنماند و خيليزود بهاوجآسمانپر كشيد.