صلابت کوه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
سلام پدرجان! سلامي به گرمي دستان پر مهرت، به لطافت روحت، پدرجان!حالت چطور است؟ اكنون مدتهاست كه به اين خانه آمدهايم و تصويرهايت را درقابهاي كوچك و بزرگ زينت بخش خانمان كرديم.
سالهاي زيادي است كه بغض گلوگيرم شده است و اشكهاي بيپايانم نيزنميتوانند آن را بشكنند. ساليان درازي است كه درد دلهايم را تنها با قاب عكستو ميگويم. پدر جان خوب ميداني از وقتي كه به دنيا آمدهام آرزوي ديدنت بهروياي سبز و شيرين مبدّل شده است. پدر تو ميداني شبهاي عيد چقدر دلمميگيرد. دلم ميخواهد تو هم با ما باشي ولي سالهاست كه در تحويل سال نو تو رادر همين گلزار ميجويم. پدرجان تو را نديدهام ولي فهميدهام چقدر بزرگبودهاي. تولّدت سال 1341 همان سالي كه امام خميني(ره) خطاب به دشمنفرموده بود كه يارانش در گهواره هستند. پدر! چه سرباز بزرگي بودي! چهرزمندهي رشيدي! چه فرماندهي بينظيري! امروز كلام قصارت بين رزمندگاندهان به دهان ميچرخد: شهيد كيومرث نوروزي رمز موفقيت امور الهي و دينيرا در سه رمز ميدانست ايمان به خدا، توكل و صبر.
پدر! الگوي كاملي در اين سه رمز عالي بودي. خاطرات تلخ و شيرين زيادي ازشما شنيدهام. هنگامي كه در جبهه بودي برادر جوان خود را از دست دادي امّااگر هميشه غمي هم داشتي پنهان بود. لطايف و لطيفه با وجود تو عجين شدهبود. كسي نميتوانست به سادگي بفهمد حرفي كه ميزني شوخي است يا جدي.ولي از هر حادثهاي استفاده ميكردي و به ديگران روحيه ميدادي. گفتهاند:
در خط پدافندي خندِ داخل سنگري يكي بيسيم را بر ميدارد و صدايكيومرث را ميشنود كه سريع بيا به سنگر ما و با ورود به سنگر شهيد نوروزي كفپايش را نشان ميدهد كه موشهاي صحرايي به اندازه يك سكه ده تومانيجويدهاند. پس از مدتي كه گربهاي را براي شكار موشها از شهر ميآورند گربه ازترس موشها فرار ميكند!
و گفتهاند آنگاه كه در عملّيات والفجر 8 شانهات مجروح شد و خون زيادي ازآن سرازير گشت در مقابل رزمندگاني كه نگران حال تو بودند گفتي: چيزي نشدهمگسي نيش زد و رفت. عاشق پسرداييات احمد بودي و او پرواز كرده بود و درروز سوم شهادت احمد به مادر گفتي: ساك مرا آماده كن فردا ميخواهم عازمجبهه شوم و دوست دارم خودت لباسم را آماده كني.
پدر! مگر چه مدت از ازدواجتان گذشته بود. مادر به شما گفت: كيومرث اجازهبده چند روز از شهادت احمد بگذرد الان مادرت داغدار است.
پدر! راستي چگونه فهميده بودي كه در آن عملّيات شهيد ميشوي؟ شهداچگونه ميفهمند كه چه زماني شهيد ميشوند؟ چه كسي به آنها ميگويد؟ باكدام دنياي ناديدني ارتباط دارند؟
گفتهاند چند روز قبل از شهادت دوستانت را جمع كردي وبه آنها گفتي:
پدر و مادرم بعد از مرگ برادر جوانم و پس از شهادت برادرم ايرج، اميدشان بهمن است. آنها فكر ميكنند كه ازدواجم باعث حضور بيشتر من در سمنانميشود و كمكم از جبهه رفتن باز ميمانم... خوب ميدانم كه در اين عمليّات بهشهادت ميرسم. در وصيّتنامهام نوشتهام اگر خداوند فرزند پسري عطا كردنامش را حسين و اگر دختر بود نامش را زينب بگذارند.
پدر فرزند تو دختر بود. من زينب هستم و نميدانم همان دختري هستم كهتو ميخواستي يا نه؟ با خاطراتت خوشم حديث عروجت را در روايت دوست وهمرزمت سيد اسماعيل سيادت خواندهام.
برادر كيومرث (حسين) نوروزي فرد در عملّيات ظفرمند والفجر 3 به شهادترسيد.
زماني كه خبر شهادت ايرج را به كيومرث دادند، ايشان در رودخانه گاوي بابرادران ديگر به طرف نيروها در حال حركت بودند... ايشان صلابت و وقار خويشرا حفظ نمود. وقتي بالاي پيكر بيجان برادرش رسيد، چندبار او را صدا زد بهطوري كه صحنه كربلا در ذهن آنان تداعي شد. كيومرث خم شد سر برادر را دردامن گرفت و بوسيد و گفت او را به عقب برگردانيد.
از آن پس كيومرث دنبال گمشدهاي بود. در آخرين روزهاي حياتش، شور واشتياقي وصف ناشدني وجودش را فرا گرفته بود. در ليالي فجر آشوبي در دلشبرپا شده بود. شهيد در حالي كه كارت ـ شناسائي ـ عملياتي بين نيروهاي گردانهميشه پيروز موسي بن جعفر(ع) پخش ميكرد ميگفت: برادران ما پيروزيم اگرهم پيروز نشويم ما تكليف داريم و بايد اداي تكليف كنيم.
در كنار اروندرود و نهر عرايض به بنده گفت: سيّد من در اين عملّيات شهيدميشوم و دوست دارم با هم باشيم او از زماني كه سوار اتوبوس شده بود به يكي ازفرماندهان گروهان هم اين را گفته بود كه ديگر بر نميگردد. شب عملّيات نيروهاسوار قايق شدند قرار بود كنار نهر عرايض كه نقطه رهايي بود به سمت اروندرودحركت كند و به جزيرهي امالرّصاص كه محل مأموريت گردان موسي بن جعفر(ع)بود برسند. شهيد كيومرث نوروزي فرمانده نيروها بود. كيومرث آخرين نفري بودكه سوار قايق شد. گردان او خط شكن بود و ميبايست از اروندرود بگذرد.
رودخانه اروندرود را رودخانه وحشي ميگويند. سرعت آب در آن حدود 70كيلومتر در ساعت است. عرض اين رودخانه چيزي حدود 600 تا 1200 متراست. به اتفاِ شهيد نوروزي به موانع اوليه رسيديم كه عبارت بود از سيمهايخاردار و ميدان مين. در كنار ساحل اروند ميبايست از موانع خورشيدي وتلههاي بين راه عبور نماييم تا جزيرهي امالرّصاص را از دشمن بگيريم.
عملّيات والفجر 8 در شب يكشنبه 20/11/1364 با ذكر سه مرتبه «يازهرا»آغاز شد. كيومرث اولين نفري بود كه خودش را داخل آب انداخت و با از بين بردنموانع مسير را باز ميكرد.
دشمن به وحشت افتاده بود. با پرتاپ منوّر منطقه را روشن كرد امّا كاري ازپيش نبرد.
در مدت 48 ساعتي كه با كيومرث بودم لحظهاي آرام و قرار نداشت. شب تاصبح جنگيد. كلام «مگسي نيش زد و رفت» در همين عملّيات والفجر 8 در موقعگرفتن شهر فاو عراِ بود. عمليّات ما براي فريب دشمن انجام ميشد. با گيجكردن دشمن نيروهاي خودي به اهداف از پيش تعيين شده دست يافتند.
صدام به كارخانه پتروشيمي بصره آمده بود و تا 36 ساعت نفهميد فاو بهتصرف ايران در آمده است.
منطقهي عملياتي ما باتلاقي بود و دشمن مرتب در آنجا گلوله ميريخت. ماچندان امكان مانور نداشتيم.
با استفاده از يك كانال به عرض كمتر از يك متر مجروحها به پشت خط برميگشتند و مهمّات به نيروها ميرسيد.
پس از تصرف فاو دستور داده شد كه جزيره را تخليه نماييم. به اتفاِ شهيدنوروزي به خرمشهر آمديم و نيروها را جهت استراحت و سازماندهي مجدّد بهعقبه آورديم.
شهيد نوروزي به من گفت: سيّد بلند شو برويم ببينيم برادرانمان در گردانكربلا چه كار ميكنند. بچههاي گردان كربلا همان شاهروديهايي بودند كه درجزيرهي بوارين عملّيات كرده بودند. ما براي گفتن خسته نباشيد با موتوري كهدر اختيار داشتيم از طرف شهرك ولي عصر به سمت خطّ مقدّم رفتيم.
در كنار جزيرهي بوارين، فاصلهي ما با دشمن فقط 50 متر بود. در كانالي قرارداشتيم كه يك طرف آن ديوار نداشت. سينهخيز از كانال عبور كرديم و به داخلجزيره رسيديم. آنجا نيروهاي خودي كه سرباز بودند ،حضور داشتند.
شهيد نوروزي با اشاره به خمپاره اندازها گفت: چرا از اين خمپارهها استفادهنميكنيد؟ سربازان كه از ديدن ما روحيه گرفته بودند، خمپارههارا آماده كردند .شهيد نوروزي در پشت قبضه قرار گرفت و با ديدهباني من حدود 17 خمپاره بهسمت دشمن زديم كه تعدادي از عراقيها به هلاكت رسيدند.
ما به سمت منطقهي خودمان حركت كرديم. تا نيروها را كه كمي استراحتكرده بودند، دوباره سازماندهي كنيم و براي عملّيات بعدي آماده نماييم. داخلخاكريز موتور ما خراب شد . قادر به حركت نبوديم. كيومرث پايين آمد. همزمان باآن، او با موتور نقش زمين شد. انفجار كار خود راكرده بود.من فوري موتور را ازرويش برداشتم. صدايش را شنيدم كه ذكر ياحسين ميگفت.
لحظهايگذشت. ديگر حرفي نزد. ب جاي حرف لبخند زد. انگار با آخرينلبخند خود گفت: سيّد، ديدي راست گفتم