راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
اواخر سال‌ 1365، پس‌ از عملّيات‌ كربلاي‌ 5 به‌ منظور پدافند خط‌ شلمچه‌مهيا مي‌شديم‌. علاوه‌ بر پوتين‌، كفش‌ كتاني‌ هم‌ به‌ بچه‌ها مي‌دادند. امّا معلم‌شهيد ابوالقاسم‌ همتي‌ از تحويل‌ گرفتن‌ كفش‌ كتاني‌ خودداري‌ مي‌كرد. وقتي‌علت‌ را از او پرسيدم‌ گفت‌ همين‌ كفشها براي‌ من‌ خوبست‌.
چند روز بعد به‌ خط‌ شلمچه‌ منتقل‌ شديم‌. چند روزي‌ نگذشته‌ بود. صبح‌ كه‌مي‌خواستيم‌ براي‌ وضو از سنگر استراحت‌ خارج‌ شويم‌، يكي‌ از برادران‌ همسنگرما به‌ نام‌ علي‌ به‌ من‌ و دوستم‌ كه‌ سن‌ كمي‌ داشتيم‌ گفت‌: وقتي‌ براي‌ وضو گرفتن‌نمانده‌ است‌ با تيمّم‌ نماز بخوانيد. از آنجا كه‌ سقف‌ سنگر كوتاه‌ بود تيمّم‌ كرديم‌ ونماز را نشسته‌ خوانديم‌. ولي‌ بعد از نماز متوجه‌ شديم‌ كه‌ هنوز تا طلوع‌ آفتاب‌وقت‌ زيادي‌ داريم‌. جوياي‌ همسنگر ديگرمان‌ برادر مصطفي‌ پهلوان‌ شديم‌. علي‌گفت‌ بيرون‌ سنگر است‌. ولي‌ چهره‌ي‌ او حكايت‌ از چيز ديگري‌ دارد. هراسان‌ به‌بيرون‌ سنگر رفتيم‌ آنجا از مصطفي‌ خبري‌ نبود. بلكه‌ سنگري‌ را هم‌ كه‌ در كنارسنگر ما بود نديديم‌.
جلوتر كه‌ رفتيم‌ متوجه‌ شديم‌ سنگر بر اثر خمپاره‌ با خاك‌ يكسان‌ شده‌ است‌.پيكر پاك‌ نوجوان‌ شهيد نوراللّه‌ ختري‌ فرزند حضرت‌ آيت‌اللّه‌ اختري‌ نماينده‌ولي‌ فقيه‌ و امام‌ جمعه‌ سمنان‌ به‌ آن‌ طرف‌ خاكريز پرتاپ‌ شده‌ بود و فقط‌ پاي‌ او ازناحيه‌ ران‌ در اين‌ طرف‌ مانده‌ بود. معلم‌ شهيد مصطفي‌ پهلوان‌ نيز به‌ شهادت‌رسيده‌ بود.
دنبال‌ ابوالقاسم‌ همتي‌ بوديم‌ تا ماجرا را از زبان‌ او بشنويم‌. چون‌ او آن‌ شب‌پاس‌بخش‌ بود و مسلماً از همه‌ چيز اطلاع‌ داشت‌.
هر چه‌ جستجو كرديم‌ او را نيافتيم‌. ناگهان‌ در سنگر ويران‌ شده‌ يك‌ جفت‌كفش‌ كيكرز توجه‌ همه‌ را جلب‌ كرد. بدنش‌ قطعه‌ قطعه‌ شده‌ بود و او در اوج‌آسمانها به‌ ديدار دوست‌ رفته‌ بود