دلنوشته های فاطمی
بنام خدا
سلام بر تو ای پاره تن رسول خدا
سلام بر تو ای خلاصه جمال خداوند
سلام بر تو که ملائک هنوز ذکرشان را با نام تو متبرک می کنند
سلام بر تو که چشمه ها نام زلال تو را آواز می خوانند
سلام بر تو که گلها، شکفتن را از تو آموخته اند و پرستوها پرواز را
سلام بر تو که تمام خاک از شرق تا غرب بارگاه توست
سلام برتو که آفتاب را در دوازده آینه به وسعت آسمان تکثیر کردی
سلام بر تو که نام خدا را با دوازده قلم بر اوج خاک نوشتی
سلام بر تو که دوازده رود بیکران را تا کرانه ابدیت روانه کردی
سلام بر تو بانوئی که در حمایت از مردترین مرد تاریخ ، شهادت زا مردانه به جان خریدی
سلام بر تو مادری که قهرمان کربلا را در دامان مهرت پرورش دادی
سلام بر تو بانوئی که نامش تا همیشه بر تارک تاریخ می درخشد.
آب! بسوزد دلت
خاک! شود خاک عزا بر سرت
باد! پریشان شوی
چشم! الهی که بباری فقط
پیش نگاه شما… مادر خورشید سوخت
نامت گل
نامت گل، نشانت گل آذین، یادت گلاب و غروبت گلگون! آن گلی که بهشت با عطر گلبرگ های آن از هوش می رود؛ گلی با هیجده گلبرگ بی مثال، با هیجده بهار لا یزال.
خوشا به حال هیجده بهاری که با تو شکفتند. هیجده تابستانی که به بار نشستند؛ هیجده خزانی که بر باد رفتند و هیجده زمستانی که کفن پوشیدند.... کوه ها حجم عقده های کبود توست و دریاها چکیده اشک های غریب تو. از آن روز که فدک به نام تو شد، فلک قافیه ای در خور یافت و از آن دم که آب مهریه تو شد، سفینه اهل بیت به جریان افتا د. بیت الاحزان تو، پیشگوی کربلا بود و گریه های دردناکت پیش درآمد نینوا. سیمرغ گم شده! مبادا بی تو حقیقت، آشیانه خفاش ها شود و عشق، بازیچه کاکلی ها! مادر پهلو شکسته، دل های شکسته را دریاب
ای شکوفه عصمت
ای آیینه عصمت سبز، ای بوی بهشت بی نشان، ای اشک عرش بر کرانه کوثر، ای خاتون نور و ای تحفه آسمانی، ای پاره آفتاب شب در غربت خورشید، ای حوریه در زمین و انسیه در آسمان. ای ودیعة الرسول در مفتاح فردوس و پرتو رسالت و بوی خوش محمّدی. ای شکوفه عصمت که از زلال کوثر، لاله های زهرایی به کعبه عفاف اعطا کرده ای. ای کشتی پهلو گرفته که گلوبند عصمت را در راه فدک با یاس کبود به خانه آوردی.
ای بانوی آفتاب که از لهیب آتش در خانه تو کوثر اشک ما از میان شعله ها چون چشمه خون بر بستر شهادت می بارد.... این خروشی است در دفاع از حریم حقّ از سوخته سینه زهراییان:
ای آتش افروز از خشم فاطمه حذر کن
دوباره آمده ام تا سفارشی بدهم
برای خانه من در بساز ای نجّار
دری كه كنده نگردد به ضربه لگدی
دری مقاوم و محكم ز بهترین الوار
دری كه رد نشود یك غلاف از لایش!
دری بساز بدون شیار و بی مسمار
دری بساز برایم ز چوبهای نسوز
دری كه دیرتر آتش بگیرد ای نجّار
دری به عرض من و جبرئیل و یك تابوت
دری به طول قد و قامت خم مولا
در انتها سر هر میخ تیز را كج كن
مهمتر از همه این است خاطرت بسپار...
«خبری در راه است»
«در کوچه باد میآید، این ابتدای ویرانی است...».خبری در راه است؛ خبری عظیم و واقعهای هولناک. بادی که میوزد، آبستن عزای بزرگی است که خواهد رسید. بادی که در کوچه سرگردان است، به زودی به توفان بدل خواهد شد؛ توفانی که تنها خانه تو را به لرزه درمیآورد، توفانی که تنها قصد ویرانی کلبه عشق را دارد؛ کلبه حقیقت، کلبه وحی و توحید. کاش پنجرهها از این توفان نلرزند! کاش در خانه را به روی این زلزله ناگهان باز نکنى! کاش پشت در نایستى! کاش آشیانهات را شعلههای کینه در کام نگیرند!
«آن که بر در میکوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است...». توفان فرا رسید... . چه میخواهند از آشیان عاشقانه مهر و ماه؟ تو بنشین بانو! تو برنخیز به گشودن در؛ تو پشت در نایست! نرو...، همین جا بمان. آن که مشت بر در خانهات میکوبد، با خداوند در ستیز است.
آن که شعله به دست در کوچه ایستاده، فتنه نابکاری است که قصد برافروختن آتشی ابدی دارد؛ آتش نفاقی که تا همیشه تاریخ خواهد سوخت. آن که ناسزا میگوید و قصد آشیان تو را دارد، کینه کهنهای دارد که امروز سر برآورده و کمر به نابود کردن حقیقت بسته، غافل از آنکه خداوند هرگز نخواهد گذاشت؛ مگر نه اینکه خداوند «نور خود را در همه جا به ظهور میرساند؛ هرچند کافران را خوش نیاید»؟!
کاش برنمیخاستى!
کاش برنمیخاستى... . تو ادامه رسول خدایى...، تو آمدهای تا اسلام زنده بماند و حق، سلامت باشد. تو زندهای تا پیش روی آفتاب، سپر شوی و شمشیرهای برهنهای را که بهسوی امام نشانه رفتهاند، حواله جان خویش کنى.
تو باید قیام کنی تا قامت یگانه امامت استوار بماند. تو انقلاب میکنی تا مردمان غفلتزده روزگار به خود بیایند و ولایت را تنها نگذارند.
تو پشت در ایستادی و انگار قلب تمام هستى، آنجا پشت در ایستاده بود و میتپید... .
در باز شد به روی فتنهای ناگهان.
در باز شد بهسوی توفان نخستین ظلم...؛ دری که چون خنجر بر جان تو فرود آمد... ، دری که راه را برای آغاز همه ستمهای تاریخ باز کرد، دری که به روی دشمن حق آغوش گشود و چشم مردمان خوابزده را به روی حقیقت بست... .