دلنوشته های فاطمی
سلم فاطمیه سلام ماه ماتم
سلام سینه زنها سلام گریه کن ها
شروع ایام فاطمیه بر همه دوست دارانش تسلیت باد
ویژه ایام فاطمیه-با صدای علی فانی
عزاداری مردم حسینی مراغه در نمایشگاه برگزار شده توسط هیت سالار شهیدان به مناسبت ایام فاطمیه سال ۹۱
مداحی ترکی حاج سید محمد عاملی بمناسبت شهادت حضرت زهرا (س)
عزداری مردم و هیت های حسینی در روز شهادت مادر عاشورا در محل خیمه فاطمیه - سال ۹۱
عزداری مردم و هیت های حسینی در روز شهادت مادر عاشورا در محل خیمه فاطمیه - سال ۹۱
فاطمه کوثری است که خدایش او را اعطا کرده است. فاطمه رایحه شجره طوباست، که بابش شب معراج از آن تناول نموده است. فاطمه انسیه آسمانی است، که با مامش، خدیجه، قبل از تولد انیس بوده است. فاطمه مادر ذبح عظیم است که او را «ام ابیها» نموده است.
… فاطمه در محراب عبادت ضیابخش ملکوت و سماوات است. فاطمه معصومه ای است که غضب و رضایش، غضب و رضای «اللّه» است. فاطمه مرضیه، مُحدَّثه، طاهره، بتول و منصوره سماوات است. فاطمه مدافع و غم خوار امام زمانش است.
فاطمه مادر امام موعودِ قادر ذوالمنن و ولیِّ خون حسنین و منتقم کربلاست
فاطمه علیهاالسلام مؤدبه ای بود که در ادب همتا نداشت. فاطمه معصومه ای بود که اگر چه منصب نبوّت و وصایت را نداشت، ولی در مقام عصمت، نه تنها در ردیف انبیای گذشته، بلکه بالاتر، با پدر و شوهر و اولادش از نظر عصمت یکتا و بی همتا بود… فاطمه علیهاالسلام خطیبه ای که با خطبه غرّاء و گفتار آتشینش ـ که فهم آن عقلای عالم را در حیرت فرو برده ـ حقّ سبحانه را با شهود تامّ ستوده و دوست و دشمن را متوجه حقیقت رسالت و مقام و منزلت و زحمات رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم نموده و هشدار می دهد که مبادا با رفتن ایشان احکام الهی نادیده گرفته شود و وصایت «انّی تارکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْن» فراموش گردد؛ سپس با پرده برداری از مشکلاتی که عدّه ای پیش آورده و دین و کتاب و عترت را پایمال هواهای خود کردند، تا قیامت به عالم هشدار می دهد.
حدیث دل
| بس که دل بی ماه رویت در دل شب ها گریست | آسمان دیده ام زین غُصّه یک دریا گریست |
| باغبان عشق، در سوگت نه تنها ناله کرد | ای گُل پرپر، به حالت بلبل شیدا گریست |
| بار اِلها بین دیوار و دری، آن شب چه شد؟ | کآسمان بر حال زار زُهره زهرا گریست |
| گشت خون آلوده چشم اختران آسمان | بس که زهرا تا سحر بر غربت مولا گریست |
| شد کویر تشنه سیراب ای فلک از بس علی | داغ بر دل، لاله آسا، در دل صحرا گریست |
| تا نبیند اشک او را،تا سحر هر شب علی | با حدیث دل به چَهْ گفت از غریبی یا گریست |
| شیر میدان شجاعت بود و یک دنیای صبر | من ندانم ای فلک با او چه کردی تا گریست |
من اشک های تو را بر کوبه های کوچه پس کوچه های سرد و خسته مدینه یافتم. خط تو را که بر پوست هر ستاره، غزل آفتاب را می نوشتی، خواندم. من نشان کبودین تو را از قافله هایی که از کناره بقیع می گذشتند گرفتم.... این شعله های عشق توست که انسان خسته را به میهمانی آفتاب می خواند. در حجم نگاه تو افق هم رنگ می باخت. سبزی این سال ها هنوز وام دار آن نگاه بلندی است که از قله ناپیدای تو سر زد. من با نوای آشنای تو از قناعت انجمادها و از پس کوچه های حقیر خلافت ها رهیدم... اوج تسلیت تو را آن جا که مردِ راه را پای انداخت شناختم. من در خاموشی قبرت تابش هزاران خورشید را دیدم. اگر قبرت را نشانی نیست چه باک؟ هر سنگْ نبشته ای حکایت تو را دارد.
شـب تــاريــک کــنـــار تــو بــه ســـر مي آيـد
نــام ِ زهــرا بــه تــو بــانـــو چـه قــدر مي آيـد
آبـرو يـافته هر کس بـه تـو نـزديک شده ست
خـار هــم پـيـش شمـا گـل بـه نـظـر مي آيـد
و نــبـوت بـه دو تـا مـعـجــزه آوردن نـيـسـت !
از کـنـيـزان تــو هـم مــعــجــزه بــر مي آيـد
بـه کـسي دم نــزد امــا پـدرت مي دانـسـت
وحي از گـوشـه ي چـشمــان تـو در مي آيد
مـانـده ام تـــو اگــــر از عــرش بـيـايي پــايين
چـه بـلايـي بــه ســر اهـل نــظــر مي آيــد؟!
مانده ام لحظه ي پيـچيدن ِ عطـر تـو به شهر
مـلــک الــمــوت پـي ِ چـنـد نــفـــر مي آيـد؟!
بانوی اعتراض، بانوی حماسه
زهرا تازه ترین اتفاقی بود که در عالم افتاد و هیچ وقت نیست که این اتّفاق، باز هم تازه نباشد! زهرا حرف تازه خدا بود: «انّا اَعْطَیناکَ الکوثَر»؛ نگاهی نو، به سراپای هستی. ارتباط خاک با خدا؛ مادر شهود و شهادت؛ بانوی محراب؛ بانوی اعتراض؛ بانوی حماسه؛ بانوی بسیج بنی هاشم؛ بانوی شهادت... پیش از زهرا ـ هیچ زنی را ندیده بودند، که پدر خویش را مادر باشد! پیش از زهرا «شهادت» این همه، تازگی نداشت. او که آمد، جانی تازه گرفت. قبلاً، کلمه ای بود و بعد، معنا شد! «شهادت» در خانه زهرا، حیثیت پیدا کرد، بزرگ شد و انتشار یافت. و او، به روشنی این همه را می دانست. مادرانه، شهادت را بزرگ می کرد. آگاهانه شهادت را شیر می داد... از جغرافیای قتلگاه خبر داشت. کربلا را بر دامان می نشاند. برای عاشورا، لالایی می خواند. گیسوان «اسارت» را شانه می زد! حکایت چاه و محراب خون را می دانست. با این همه، اهل شکایت نبود. اگر هم می گفت، درد می گفت که درمان بشنود!...