پاورچین...پاورچین...
خودتان را چگونه معرفی میکنید؟
روزی لئون تولستوی در خیابان راه میرفت که ناخودآگاه به زنی تنه زد
زن بی وقفه شروع به فحاشی کرد. وقتی خوب تولستوی را فحش مالی کرد،تولستوی کلاهش را از سر برداشت وگفت:《مادمازل من لئو تولستوی هستم》
زن که بسیار شرمگین شده بود ، شروع به عذرخواهی کرد و گفت:《چرا زودتر خودتان را معرفی نکردید》
تولستوی جواب داد :《شما آنچنان غرق معرفی خود بودید که مجال اینکار رو به من نداید》
وزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:
نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم
و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم
و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
چاق و لاغر نوستالژی كودكان دیروز برای روزگار امروز
لطفا آرزوهای بزرگ زندگیتان را باور کنید
طراحی زیبایِ "شعر" به جای نرده در نمای ساختمان در فرمانیه تهران
♥•٠·
شعرش هم اینه :
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
♥•٠·