پاورچین...پاورچین...
در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران، دکان غذاخوریی بود که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود؛ "نسیه و پول دستی داده میشود، به قدر قوه..."
و هر وقت کودکانی که برای بردن غذا برای صاحبکارشان می آمدند، را می دید ... لقمه ای چرب و لذیذ از بهترین گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی درست میکرد و خود با دستانش بر دهان آنها میگذاشت و می گفت مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد و او چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشم...
او بهترین کاسب قرن حاج میرزا عابد نهاوندی بود معروف به "مرشدچلویی" پیر مردی بلند قامت با چهره ایی بسیار نورانی و خوشرو و با محاسنی سفید...
خدا رحمتش کنه...
زنـــدگــے همیشــــہ . . .
شـانــسِ دیگـــری بــہ مــا مـےدهـــد ،
کـہ اسمـــش . . . فـــرداســـتـــ . . . . .
روزِ جــدید را با نــام و یــادِ او شــروع کنیـــد . .
ماست فروشان قدیم....
خدا وقتی نخواهد؛
عمر دنیا سر نخواهد شد...
گلوی خشک صحرایی
به باران تر نخواهد شد...
و تا وقتی نخواهد
برگی از کاجی نمی افتد...
و باغی از هجوم داس ها
پر پر نخواهد شد...
خدا وقتی نخواهد
دانه ای کوچکتر از باران، گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد...
و کرم کوچکی... پروانه ای زیبا... و کوهی سخت... عقیق و شیشه و اینه و مرمر نخواهد شد...
خدا وقتی بخواهد می شود وقتی نخواهد نه...
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد..
خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می شود ممکن...