راسخون

پاورچین...پاورچین...

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

 

حضرت على علیه السلام فرمودند : 
♡❤
خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت ...
و به حیوانات شهوت داد بدون عقل ... 
و به انسان هر دو را ...
پس هر که عقلش بر شهوتش غلبه کند؛ از فرشتگان بالاتر است 
و هر که شهوتش بر عقلش غلبه کند از حیوانات پست تر .....

┘◄ (بحار 6 / 299)

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

سلام بر ماه منیر بنی هاشم!
♥•٠·
سال نو داره نزدیک میشه
چی می شد اگر سال تحویل، کنار این گنبد نورانی بودیم.
یاابالفضل ما رو بطلب!

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

♡❤
دیدین که گفتن المومن مرآت المومن، (مومن آینه مومن است)
میگن غیبت نکنید.. در کسی چیز بدی دیدید، ندیده بگیرید برای همینه. چون آیینه است، آیینه که تقصیر نداره ... منم که بی خودی توش آشغال دیدم، کثیفی دیدم.

این کیه تو آیینه؟ خیلی آدم بدیه... 
گفت اون کسی نبود! اون بیچاره شیشه بود اون چیزی نداشت اون خودت بودی!

میشه دیگه نه؟
یه وقت آدم میره دم آیینه می بینه یک آدم بد، یه هیولا تو آیینه است. حالا آیینه خرابه یا من؟ من باید برم حمام خودمو تمیز کنم. 
لذا گفتند اگر مومنی مومنه ای یکدیگر رو دیدند و درباره برادر یا خواهر خودش صفت بدی دیدش... این چشمش رو بماله.. صلوات بفرسته.. سرش رو اینور اونور کنه.. پاک کنه دوباره نگاه کنه. چون ممکنه اشتباه کرده باشه.

مومنین آیینه هم اند. وقتی آدم تو آیینه خودش رو دید تمیز نیست.. آیینه رو لگد نزنه، نشکنه، یه مثل زدند گفتند یه روز یه قوچی تو آیینه نگاه کرد دید یه قوچ دیگه هم اونوره! این رفت عقب که بره اون قوچ رو بزنه دید اون تو آیینه ایه هم رفت عقب! 
هیچی دیگه از کجا شک کنه که اون تو آیینه ایه قوچ نیست. خلاصه رفت عقب و اومد زد آیینه رو شکست.

غیبت و تهمت و اینا رو میگن آدم هیچی نگه بهتره، مال اینــــــــــــــــه.

┘◄ عارف ربانی، حاج محمد اسماعیل دولابی 

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

برای مادران شهدا که تا ابد مدیونشون هستیم
♡❤
چن ساله با داغ دلت می سوزی
چن ساله چشمات و به در می دوزی
با چه امیدی پشت در می شینی
می خوای بازم جوون تو ببینی
آرزوهای آسمونیتم رفت
فقط جوونت نه! جوونیتم رفت!

♡❤

می‌گفت:
زمانی بود که امام گفته بود "هر که می تواند باید به جبهه برود"، فرزند اولم در جبهه بود ، پسر کوچک‌‌ترم آمد تا اجازه حضور در جبهه را بگیرد. به او گفتم فعلا برادرت هست، تو تکلیفی نداری. هر چه اصرار کرد اجازه ندادم، 

صبح وقتی نماز صبح را خواندیم، به او گفتم برو خواهرت را هم بیدار کن تا نمازش قضا نشود. 
گفت لازم نیست خواهرم نماز بخواند!
با تعجب پرسیدم چرا؟ 
گفت وقتی ما خوانده‌ایم او دیگر تکلیفی ندارد. 
گفتم این چه حرفی است که می‌زنی؟
پاسخ عجیبی داد. گفت: شما می‌گویی برادرت جبهه هست و تو تکلیفی نداری، من حرف شما را تکرار می‌کنم. او باید تکلیف خودش را انجام دهد و هم من وظیفه خودم را.

در برابر این استدلال زیبای پسرم، حرفی برای گفتن نداشتم. اجازه دادم تا به جبهه برود. مدتی بعد عازم شد، اما به محض آنکه به اهواز رسید، خبر شهادت برادر بزرگترش را به او دادند، گفتند برو معراج شهدا و پیکر برادرت را تحویل بگیر. 
گفت من آمده‌ام اینجا برای جنگ. مردم ما آنقدر معرفت دارند که پیکر برادرم را به خانواده‌ام برسانند و با عزت تشییع کنند. 

از همان جا به جبهه رفت و درست همان روزی که مراسم چهلم پسر بزرگم را برگزار می‌کردیم، خبر شهادت او را هم شنیدم. 
وقتی پیکرش را آوردند، به من نشان نمی‌دادند، اما وقتی داخل قبر قرارش دادند، گفتم من باید بچه‌ام را ببینم، کارش دارم.
رفتم، بندهای کفن را باز کردم و یک شاخه گل روی سینه‌اش گذاشتم. گفتم پسرم، الان که دفن می‌شوی، میهمان اهل بیت خواهی شد؛ من به تو اجازه دادم که بروی و به این درجه برسی، مدیون مادرت هستی اگر این شاخه گل را از طرف من به حضرت زهرا(س) هدیه نکنی...»

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

دختره بینوا عشق میفروشد !!

غافل از اینکه آدمهای شهر قلب ندارند ...

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

●همیشه تلاش می کرد غیر خدا ، کسی در دلش جولان ندهد
کار خوبش را مخفی نگه می داشت و از ریا فراری بود!
.
.
● برای پرواز به سمت خدا لحظه شماری می کرد
و _ شاید این تعبیر بهتر باشد _،
ثانیه ها را می دوید تا به لحظه شهادت برسد
.
.
نگاه کن ؛
حتی در عکسهایش هم
شبیه شهدای 8 سال دفاع مقدس شده بود

.
.

┘◄/شهید مصطفی(کمیل)صفری تبار

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

از بچگی چادر را دوست داشتم، ماه محرم همیشه چادر سر می‌کردم، یه دوره کوتاه هم وقتی ابتدایی بودم سر کردم ولی چون فقط از سر ذوق بود کنار گذاشتمش، نگه داشتنش برام سخت بود.
کم کم بزرگ شدم، عاشق اهل بیت بودم ولی به حجاب اعتقادی نداشتم،کسی نبودم که چیزی رو بدون دلیل قبول کنم و هیچکدوم از دلایلی که افراد مختلف برام می آوردن هم قانعم نمی‌کرد.

من چادر را بخاطر زیبایی و کشش خاصی که به اهل بیت داشتم، دوست داشتم اما حجاب رو جور دیگه ای تعبیر می‌کردم. و طبق اون تعبیر، دلیلی برای آن قدر پوشوندن خودم پیدا نمی‌کردم.

بدحجاب بودم، خیلی بدحجاب و به خاطرش از خیلی ها حرف می‌خوردم و همین منو از چادر دور می‌کرد، اما برایم مهم نبود. مادرم هم به حجاب سفت و سخت اعتقادی نداشتند و براشون مسئله ای نبود.

اول دبیرستان بودم که یک حاج آقایی آمدند سر کلاسمان، به زبان خودمان حرف می‌زدند، حرفایشان قشنگ بود و مهمتر از اون با یه مدرک معتبر به اسم قرآن حرف می‌زدند، با ایشان بحث می‌کردم، توی هر زمینه ای، و ایشان جوابم را می‌دادند و در آخر از آیات قرآن برایم دلیل می اوردند و منم قانع می‌شدم.

استاد(حاج آقا) برای هر جمله ای که می‌گفتند آیه می‌آوردن و با قرائت آیه و توضیح منظور آیه قانعم می‌کردن . خب با وجود آیه ای از کتاب خدا مسلما جایی برای مخالفت باقی نمی‌ماند. بعد از اون صحبتها یک چیزایی بهتر شد ولی هنوز نمی‌شد گفت با حجاب شده بودم، هنوز کاملا مفهموم حجاب را درک نکرده بودم. من به قداست چادر اعتقاد داشتم ولی درک نکرده بودم که اصلا چرا باید خودم را بپوشانم؟ به نظرم بیشتر باید به سنگینی رفتارم دقت می‌کردم تا نوع پوششم. ولی با این حال حس عمیقی به چادر داشتم و از اونجایی که برادرم چیزهایی از حضرت زهرا س و حضرت زینب س گفته بودند، دوست داشتم ازایشان تقلید کنم و شاید این تنها دلیلم برای علاقه به چادر بود.

خلاصه آن روز بحث حجاب هم شد، برایمان توضیح دادند، استاد برخلاف تمام کسانی که دیده بودم اول از پوشاندن مو و گناه کردن خودمان و مردای اطرافمون حرف نزدن، ایشون اول از حجابی حرف زدن که من بهش اعتقاد داشتم، همیشه می‌گفتند: حجاب توی سر مهمتر از حجاب موی سره، توی سر که درست بشه موی سر هم درست میشه.
قانعم کردند، و همون موقع برگه هایی دادند تا سوالاتمونو بنویسیم، منم نوشتم: من می‌خوام چادری بشم اما شک دارم به برتریش...
چند وقت بعد از دفتر پاسخگویی بهم زنگ زدن، باهام حرف زدن با دلیل و مدرک.
استاد برام از صدمات بی حجابی اول از همه به ظاهرم گفتند و بعد رسیدن به صدمات باطنی بدحجابی، روایاتی و احادیث و آیات قرآن را برایم ردیف کردند و فلسفه حجاب و اصلا چرایی حجاب داشتن را گفتند و بعد برایم توضیح دادند که وقتی کسی برایم عزیز است سعی می‌کنم هرکاری اون دوست داره انجام بدهم و وقتی من اهل بیت ع را دوست دارم و حالا که حجابمم بهتر شده پس چرا کاری نکنم که اهل بیت راضی تر بشوند؟ خداوند راضی تر بشود؟ و اینطوری منم قانع شدم و با علاقه ای که دوچندان شده بود تصمیم گرفتم چادر بپوشم. خودم هم تحقیق کردم و وقتی فهمیدم چادر چیه علاقه م بهش بیشتر شد، عاشقش شدم.
و همین شد که یه روز به مامانم گفتم می‌خواهم چادری بشم، مخالفت کرد اما نمی‌دونست من عاشق چادر شدم و حتما سرم می‌کنم.
مامانم خیلی اذیتم می‌کرد، غر می‌زد، نق می‌زد، دعوام می‌کرد.
اولین چادرم چادر سنگینی بود، مامانم باهاش من راامتحان کرد که ببینه کنار می‌ گذارمش یا نه؟

وقتی چادری شدم اولش خیلی اذیتم می‌کردند، خیلی ها که یک روزی وقتی می‌دیدنم استغفرالله راه می‌ انداختند و می‌گفتند تو همین شال رو هم سر نکن، سنگین تری و من برایشان کافر بودم، بی دین بودم، حالا وقتی مرا چادری میدیدند برایشان شدم امل، شدم قدیمی، شدم دختری که طراوت شادابی نداشت! اما خدا می داند من از همه شان خوشحالتر بودم، با طراوت تر و شاداب تر بودم. چادرم این شادی رو بهم داده بود. 
چادرمو با درک و علاقه سر کردم و عوض شدم حالا هم خوشحالم، سه ساله که چادریم و هیچوقت پشیمون نشدم و نمی شوم.
چادر برایم امنیت و عزت و اعتماد به نفس آورد، با چادرم حس غرور دارم و به نظرم با چادر خیلی احترامم بیشتر می‌شود و حتی زیباتر می‌شوم.
مادرم هم الان عادت کردند، حتی به خوبی های حجاب اعتقاد پیدا کردند. البته باز هم خیلی با چادر موافق نیستند. اما دیگر مخالفتی هم ندارند و چون می‌دانند به چادرم علاقه دارم جلوی من چیزی نمی گویند.

دنیای من با آمدن چادر خیلی تغییر کرد و حتی افکار و عقاید و منطقم عوض شد و می توانم بگویم سیاهی چادر، دنیایم را روشن تر کرد.

پریسا به كوشش وبلاگ چادرهای سیاه، قلبهای سفید

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

از حضرت علی ع روایت است که قرائت ده سوره مانعی برای ده حالت است :
♥•٠·
1-قرائت سوره حمد مانع از خشم و غضب خداوند.....
2- قرائت سوره یس مانع عطش روز محشر....
3- سوره دخان مانع از هول روز قیامت...
4-سوره واقعه مانع از فقر و پریشانی....
5-سوره ملک مانع عذاب ....
6- قرائت سوره کوثر مانع از خصومت و تسلط دشمنان .....
7- کافرون مانع از کفر در حال مرگ ...
8- سوره اخلاص مانع نفاق است 
9- سوره فلق مانع از حسد حاسدین .....
10- سوره ناس مانع قروض و وسوسه شیطان میباشد.

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

تو اوج نا امیدی و ناراحتی هام این جمله ی پروردگار عجیب آرومم میکنه
.
.
آیــا خدا بــرای بنــده اشــ. کـــافی نیستــ.... 
♥•٠·

samsam کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 50672
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

به كورى چشم دشمنان اهل بیت '' بگو که اشهد ان علی ولی الله "
♥•٠·
قسم به پنج ضلع حریم بیت الله
'' مدینه،مکه و مشهد،نجف و کرببلا ''
قسم به کوثر و قرآن،عترت و ثقلین
'' محمد و علی و فاطمه،حسن و حسین''
قسم به ذکر خدا،لااله الا الله
به رحمة للعالمین،رسول الله
به کوری دل آن که،نمیتواند دید
'' بگو که اشهد ان علی ولی الله "