راز ماندن
راز ماندن
یک شعر عاشقانه نوشتم شاید تو دوباره بخوانی شاید که راز ماندن خود را در این دل گرفته بدانی
یک شعر عاشقانه نوشتم چسباندمش به سینه دیوار تصویر بی قرار زنی شد برکاغذ نوشته پدیدار....
در گودی دوچشم سیاهش طوفانی از هرای نهان بود در زیر برق تند نگاهش هم قصه نهفته عیان بود
لرزان گرفته بود به دستش یک دسته موی خیس بریده آمدو گفت:
سهم تو این است ای عاشق طمع نبریده
یک شعر عاشقانه نوشتم سوزاندمش به آتش دوری خاکسترش به باد سپردم در روزهای وهم و صبوری
بهتر که داستان من و تو در ذهن پر غبار نماند خوش تر که از حکایت این عمر خطی به روزگار نماند....